دیروز نه تنها کهگیلویه وبویراحمد بلکه ایران عزیزمان یکپارچه حماسه شور بود و شعور!

همه در کنار هم، دوشادوش غم ها و شادیانه های نواهای مادران همیشه داغدار ایل-نه به آن جهت که زندگی و معیشت بدی داشته و دارند بَل به این خاطر که مادرند و همیشه نگران فرزندانشان هستندواین نهایت عشق است- تضاد عجیب و شیرینی از غم و شادی مانند زیبایی و تکامل میان تضاد شب و روز، سیاهی و سپیدی و هزاران هزارِ دیگررقم زدند.

دیروز یاسوج پایتخت طبیعت ایران ، تنها پایتخت زیبایی های طبیعی ایران نبود بلکه پایتخت فرهنگی جهان بود زیرا حرفی از جدایی بین اقوام لر و ترک و ترین های فرسایشی نبود.

همه ی ما ایران بودیم.

بویراحمد در کنار بهمئی و باوی دست به دست طیبی همگام با دشمن زیاری و چرام به احترام قشقایی ها کلاه نمدی بر سر گذاشتند.

هوای بارانی دیروز چیزی از استقبال مردم کم نکرد و تنها مرهمی بود برای پوشش قطره قطره های اشک، قطره قطره های بغضی که لبخند عشق شان بود مانند اشک آن شب و یاد آن که سوی چشمانشان پای تَهتِه های(گهواره) فرزندان شان کم می شد!

اشک آن شب، لبخند عشقم بود.

با لبخندشان بغض خود را دست به سر می کردند.

و به قول حسین پناهی؛

“؟گُلَم!
دلم!
این اشک خون بهای عمر رفته ی من است.”

زنان همیشه نجیب ایل مان لباس های محلی بر تن داشتند تا بر همگان عزت فرهنگ عشایرایران را نشان دهند.

ما مردم غنی هستیم زیرا گونه های مختلفی از فرهنگ ها را در کنار هم داریم بی آنکه کسی فریاد جدایی از سرزمینش را بخواند زیرا ما خود صاحبخانه ایم.

بانویی از ایل قشقایی آمده بود.

افسانه جهانگیری!

همسر فرود گرگین‌پور، مرد روشن دل و روشن ضمیر همان کسی که کَس است و صدایش سوز دلِ قشقایی ها و سوزَ بلال ما کوه گیلویه ای هاست.

در معرفی افسانه بی بی، فرود گرگین پور چنین می سرایدش که:

افسانه، همسرم ایلیاتی است. زنِ رشیدِ ایل قشقایی که مادری می کند برای دِنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رُسته سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتی ها می خواند و تمام خانه تصویر ایل می شود؛ رفته های دور، کوه های بلندِ پُربرف و تابستان های داغ که تمام خانه پُر می شود از آوازِ لای لایِ مَشک.

با ویولُن و پیانو موسیقی ایل می نوازم.

دستهایم می لغزد روی نرمی ساز.

بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار می شوند. یک به یک، گام به گام.

افسانه دَم می گیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان می روند. رسمِ عشق می گیریم به شکوهِ نوا. می زنیم و می زنیم.

رنجهایمان در اشکهایمان رها می شود. دلمان شورِ عشق می گیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق.

سودایی دارد این عالم.

و ما نیز خوشیم به عشق این مردم، به عشق اشک ها و لبخند هایشان زیرا به قول بهنام نوروزی-کارگردان جوان استان– ما نیز مردمی هستیم ما همیشه تا آخرش هستیم.

گزارش تصویری برنامه لالایی خوانی در یاسوج