بوی عطر نان، فضای محله و خانه را پر کرده بود. گرسنه با رنگی پریده وارد خونه شدم، نای جلوتر رفتن را نداشتم گویی پاهایم به زمین چسبیده بودند و زانوهایم یارای حرکت به جلو را نداشتند ،مادرم با دست های خمیری ولباس آردی، پرشتاب و هراسان به سمت من آمد. گویی سربازی بودم از جنگ برگشته…
بوی آرد گندم آمیخته با دود چون هاله ای با مادر به استقبالم آمدند. بی توجه به سفیدی لباس آردی مادر، بی اختیار در آغوشش آرام گرفتم. با بغض زمزمه کرد”” کافر بُوهی !؛ نه مادر بوهی”” ( عذاب مادر بودن دردنیا، از عذاب کافر بودن در آخرت بیشتره)
نگرانی دایمی مادرها برای فرزندان وهراسناکی زندگی ناامن، نمی گذاشت مادران لحظه ای بیاسایند.
وقتی در آغوش مادر باشی، گرسنگی و تشنگی و هراس و نیاز، فراموشت می شود. گویی همه نیازهایت در بوی لباس مادر خلاصه می شود و از طریق شامه به وجودت منتقل می شود. در بغل فشردم و بوسیدم و به سمت نانها بردم، نان گرمِ گندم و آدمِ گرسنه،… منظره حرص آدمی تماشا دارد.
به جان نانها افتادم، چون آتشی در خرمن، …
نمی دانم چطور می جویدم وچطور می بلعیدم. فقط می دانم مادرم می گفت:”” هونه چولم بچه ام مرده بی. آدمی کرم قیته””(۱)
نان گرم، هم غذا بود هم پیش غذا و هم دسِر.
به قول مادر:”” نان گرم قاتق ندارد””(۲)

چای غلیظِ مادر ازگوشه چاله(اجاق) و کتری دود گرفته در نیم لیوانی آغشته به گَرد آرد و چند حبه قند، بهترین قاتق نان گرمی بود که بلع لقمه های بزرگتر از دهانم را راحت میکرد و به معده خالی ام می رسانید. در انتهای پخت نان، معمولا چند نان ضخیم تر که با دو مشت خمیر درست می شد و بَل بَل( مُشتَک) نام داشت، پخت می شد. مشتی کَلَه خُنگ(kale khong) یا کُنجِد، گاهی لذت بَل بَل ها را دو چندان می کرد. مثل نان خاش خاشی های امروزی… اما لذت شکستن کَلَه خُنگ زیر دندان وصف دیگریست…
شکمم که سیر شد به اصرار مادرم دو بَل بَل برای پسرِ خاله حلیمه بردم. صدایش که زدم از ساختمان قدیمی بیرون آمد. دیوارهای ضخیم یک متری، سقف های هشتی و سنگ وگچی بدون یک تکه چوب و آهن سالهاست که درهم تنیده اند ، محکم و استوار دست به دست هم داده بودند. می توانستی از جنوب روستا تا شمال آن در محیطی سرپوشیده حرکت کنی… این بناهای قدیمی احتمالا از دوره صفویه احداث شده وبه ساختمانها معروف بودند. همیشه نمناک و شوره زده بودند. فکر می کردم حتی آتش جهنم هم نمیتواند نم این ساختمانها را خشک کند. علی بوی نم می داد، با آفتابه مسی آبی به دستان ظریفش ریخت و بَل بَل ها را گرفت.
گاهی بَل بَل ها را با کَره چرب می کردند. کَله خُنگ و کره با خاکِ قند، بهترین آپشنی بود که برای بَل بَل طراحی شده بود. چه مزه فراموش ناشدنی ای….
غذایی رؤیایی که خیلی از هم سن وسالهای من، هنوز مزه اش را به خاطر دارند.
از مادرم قول گرفته بودم که داستان زندگی اش را برایم تعریف کند. بساط پخت نان که جمع شد با اصرار وخواهش به تعریف وادارش کردم. سرم را روی پایش گذاشتم. دستهای استخوانی وزبرش را بر موهایم گذاشت و آه سردی کشید که همچون سفیرگلوله ای وجودم را درنوردید. هرجمله اش با ضرب المثل وکنایه ای همراه بود.
چی بگم مادر! زندگیمون که تعریفی نداره. به قول استادقدیم:
چه گویم که ناگفتنم بهتره. زبان در دهان، پاسبان سره…
می ترسم چیزی بگم که دلتون را درد بیارم…
– بگو مادر لطفا….
– کبوتر بچه بودم، مادرم مُرد
مرا دادن به دایه، دایه هم مُرد
مرا با شیر گاوی پروریدن
از اقبال بدم، گوساله هم مُرد…..
نمی دونم بعد از فوت پدرم، چند ساله بودم که زمستانِ سردی پیش اومد. هنوز سالگرد حمدالله نشده بود. ما هم دو ضعیفه بودیم بی برادر با مادرم که اونهم داغ بسیار دیده بود. چهل شبانه روز مادرم سُرفه وناله می کرد و خون بالا می آورد. هم ما خسته بودیم و هم اون.
مادر من و ابوالفضل و محمود بافاصله سه روز از هم مُردن. می گفتن تُوِگَپ گرفتن(tovegap تب بزرگ).
معنی مرگو نمی دونستم. اما فکر نمی کردم روزگار اینقدر بی رحم باشه که مادر دو تا دختر بی برادرو بگیره. وقتی از شیب تند دوریزگان(dourizegan) به خانه بر می گشتم، سرما مثل سیخ توی استخونمون فرو می رفت. ستاره خواهر بزرگترم، گریه کنان، مرا به سمت خانه دایی یعقوب می کشوند. پناهگاه دائمی من وخواهرم.
حمدالله وعبدالله برادران ناکامم، قبلا داغشان را به دل مادرم، گذاشته بودند. عبدالله از کوه سفید پایین افتاد. گربه وحشی هم گلوی حمدالله را برید. به قول زن دایی: نافمو غم بریده و پلمه( گیسویم)غصه…
وقتی مادرم را برای غسل کنار چشمه بردند، هنوز موهایش کوتاه بود. برای حمدالله همه زنها گیسویشان را بریده بودند.
مزار برادرم حمدالله خرمن مو شده بود از گیسوی زنان و دختران فامیل. حالا ستاره برای من پدر ومادر و برادر شده بود.
موقع خواب، تازه متوجه شدم که وقتی مادرم مرد، چقدر هوا سردشده و لحاف دایی یعقوب، من وجمشید وجهانگیر را گرم نمی کند. دختر بی مادر، اگر سرش به ثریا برسه، مغمومه.
شروع کردم به گریه کردن.همون موقع شب بلند شدم وبه سمت قبرستان رفتم. جهانگیر دستم را گرفت وچراغی برداشت وتا قبرستان همراهیم کرد. انگار تازه فهمیده بودم که مادرم مرده و تنها شدم. کنار قبر مادرم دراز کشیدم ، تا بیدار بودم گریه کردم. خواهش های جهانگیر در من اثری نداشت. فردا صبح که بیدار شدم آفتاب بیرون آمده بود. دیشب روی قبر مادرم خوابم برده بود جهانگیر کولم کردو به خانه آورد…شاید اولین صبحی بود که خورشید، قبل از بیداری من طلوع کرد، اولین باری بود که نمازم قضا شد و از خودم خجالت میکشیدم، دیگه یادم نمیاد…
پشت خونه دایی یعقوب خونه دایی رشید بود. لابلای پرچین خونه شون نشستم وبا چاقو گیس هایم را بریدم. بعد از مادرم گیس را می خواستم چیکار؟ از ترس ستاره گیسهام را لای پرچین قایم کردم. مادرم می گفت اگر نامحرمی مویتان را ببیند باهمون موهاتون در جهنم آویزانتان می کنن.
البته بهتر بود که گیسهامو بریدم. کوتاه که باشن راحت تر شسته میشن. دختر بی مادر، مقصر همه مشکلاته. از فردا هر دختری سرش شپش بگیره میگن کار من بوده…
با جمشید وجهانگیر و عبدالرشید و همت الله رفتیم دنبال گوسفندا. گوسفندای ما وتامرادی ها معمولا با هم برای خوردن آب می رفتند و گاهی با هم قاطی می شدن. به همین خاطر هرکسی گوسفنداشو یه رنگ خاصی یا علامتی می زد که بتونه بشناسه…
پسرها در ساعت بیکاری و استراحت گوسفندا، بازی می کردن. ما هم تماشاچی بودیم و معمولا پشم می ریسیدیم. زن روستایی، باید موقع چرای گوسفند حواسش به بچه باشه و موقع نگهداری بچه حواسش به غذا و موقع پختن غذا به مرغها وبزغاله ها برسه…
حدود دوسال از مرگ مادرم گذشته بود و کم کم داشتم به شرایط بی مادری، عادت می کردم. به قول زن دایی، داشتم شکفته می شدم. دارا پسر عموی مادرم، به ستاره اشاره کرد که منو می خواد. ولی نباید پیش قمر اظهارش می کرد. چشمای قمرخانم این قدر شور بود اگر به سنگ می گفت قشنگه، از وسط دو نصف می شد.
بهار بود وعلف تا کمرمون بالا اومده بود. پسرا بازی می کردند. من و گل بس و حلیمه و گوهر، توی علف ها دراز کشیده بودیم و با چوب های کوچکی که زیر درخت ریخته بود بازی میکردیم و از آرزوهامون برای هم می گفتیم. من آرزو داشتم که مرد زندگیم از کمرکش کوه پات(paat) با یه اسب سفید از راه برسه و بره خونه دایی یعقوب. انوقت من می دونستم که برام خواستگار اومده… بقیه دخترا هم آرزوهاشونو می گفتن حلیمه می گفت: آرزومه که نامزدم خیلی قد بلند باشه تا بتونه انجیرهای درخت عمو رشیدو برام بچینه. گوهر همیشه رویاهای خاصی داشت ، می گفت: آرزومه نامزدم چشمه را بیاره روی تپه دوریزگان و یه جوی آب بکشه توی خونه مون که نخواد هی توی این شیب بری و مشکو پر کنی و توی سربالایی نفست دربیاد تا برسی خونه…
قمر زن داییم به آرامی از کنارمون گذشت و باخودش چیزی را زمزمه کرد، یه دفعه احساس کردم سیخ داغی رفت توی چشمم. یه رعد وبرقی توی سرم روشن شد، سرم ترکید، نمی دونم چی شد. فرداش که بهوش اومدم، چشمم داشت می سوخت. گریه می کردم بدتر می شد. گریه نمی کردم، بدتر و بدتر می شد. دایی یعقوب که نمی تونست منو به دکتری در شهرهای دور برسونه ،مجبورم کرد که روی تختی که باچوب برام درست کرده بودن، دمر بخوابم. اینجوری خونابه چشمم می ریخت پایین وکمتر اذیت می شدم.
– مادر دوباره آهی کشید که پُربود از آرزوهای برباد رفته اش. موهای زرد و کرکی دستهایم را دیدم که سیخ شدند، من گریه می کردم و او از رنج ها وتنهایی هایش را به رشته سخن می کشید. شاید تلخ ترین رنج بشریت، شنیدن رنج های مادر باشد….
-حدود یک ماه، روی همون چارپایه بودم تا درد چشمم کم شد. می دونستم چشم شورقمر، کار خودشو کرده و دیگه برای من چشم نمیشه. بدتر از درد چشم، دواهای حکیم بود که جز سوزش چشمم و جمع شدن مگس ها و اذیت کردنم هیچ سودی نداشت. صدبار گفتم من که می دونم کور شدم، دیگه آزارم ندید.
بعد از یک ماه، حس می کردم، پلکم تکون می خوره اما هیچی نمی دیدم. برای اینکه سمت چپو ببینم، مجبور بودم بچرخم… دیدن دنیای اطراف و همه مردم با یک چشم مکافاتی تموم نشدنی بود!
رنج نامه مادرم ادامه داشت. من و تهمینه، مثل ابربهار گریه می کردیم. تازه فهمیده بودم که یک بازی کودکانه چوب بازی، می تواندچه عواقبی برای دختر نوجوانی داشته باشد که رنج های عالم به جانش حمله ور شده بودند… مادرم می گفت و می گریست. به قول خودش، حسرت می خورد و غصه قی می کرد….
با تکانهای خواهرم تهمینه از خواب بیدار شدم. دیشب خوابم برده بود و مادر، قصه اش را ناتمام گذاشته بود… ادامه دارد.

سید غلامعباس موسوی نژاد
پانوشت:
۱- انسان مانند کِرم وابسته به غذاست. اگر غذا نباشد آدمی می میرد.
۲-قاتق= خورشت یا خوردنی همراه نان….