از خونه مُلاشکری که برگشتیم من سوار بودم و ستاره پیاده. قدیمیا میگن سواره از پیاده خبر نداره. در مورد منو ستاره قضیه برعکس بود. دلم آشوب بود ولی جرات نداشتم حرفی بزنم. از نگاه کردن به ستاره سیر نمی شدم. دوست داشتم تا آخر دنیا راه بریم و من راه رفتنشو تماشا کنم. با خودم فکر می کردم چه تصمیم احمقانه ای گرفته بودم.
به خودم گفتم آخه دختره احمق، آدم به خاطر حرف مردم خودشو می کشه وجهنمی می کنه؟ نزدیک چشمه رسیدیم. ستاره، قاطِرو کنار چشمه بُرد و افسارو گردنش انداخت و با اَخم و تشَر گفت: بیا پایین آب بخور!
موقع پایین اومدن خیلی مواظب بودم اما احساس درد نکردم. انتظارنداشتم به این زودی پام خوب بشه. وقتی براحتی پامو زمین گذاشتم قبل از اینکه لب چشمه بشینم، به طرف امام زاده شهربانو رو کردم و گفتم: به حق فاطمه زهرا یه پسر نصیب مُلاشکری بشه.
آب خوردیم و راه افتادیم. نزدیکای غروب بود. من که سواره بودم خسته بودم ولی ستاره مثل اینکه تازه راه افتاده بود. انگار اصلا بلد نبود خسته بشه. از شیب تپه بالا رفتیم. بویِ آش دوغ از همون پایین تپه می اومد. زنِ دایی یعقوب، آش دوغ درست کرده بود. حکیمه، در پخت وپز مشهور بود. یه روز شریفه دخترِ دایی نوروز که خیلی هم شکمو بود، بهم گفت دوست دارم عمو یعقوب و زن بابام باهم بمیرن و حکیمه زنِ بابای من بشه تا همیشه دست پختشو بخورم.
– پرسیدم مامان! مگه چی درست می کرد که اینهمه ازش تعریف می کنی؟
مادر گفت: مامان والا غذایی به اونصورت نبود. آش دوغ یه غذای اعیونی بود. بیشتر وقتا گندمو با، آسَک۱ (ãsak)یا بَردهَر۲ (bardhar)خُرد می کردیم. وقتی که گرمسیر بودیم کنار دره آسیاب آبیِ میرعباسعلی بود و بعدها که مَکینهِ( آسیاب ) ماشینی و برقی راه افتاد، می بردیم اونجا. البته به جای آرد کردن، آسیابو تنظیم می کردن که فقط گندمو بشکنه و هفت هشت قسمتش کُنه. یه چیزی شبیه خُرده برنج. بعد توی تابه ی بزرگ تَفت وبویی می دادیم تا قهوه ای بشه و باهاش چیزی شبیه دمپختک درست می کردیم، بهش می گفتیم گِمنِه( gemneh). گِمنه با گوشت خیلی خوشمزه می شد، اما گوشت که گیر نمی اومد، اگه چند تکه دنبه گوسفندی بود که باهاش پخته میشد، می تونستیم یه سینی شو یه تنه بخوریم.
روغن نباتی هم نبود اونموقع. اگر کسی روغن حیوونی داشت، شاهی بود برای خودش. وقتی دوغ درست می شد، کَره شو میگرفتن ،چون یخچال نبود توی ظرفی زیر مَشکای آب که خنک بود، نگه میداشتن. بیشتر وقتا کَره را به نون گرم می مالیدن و می خوردن، این یکی از بهترین طعامِ مردم بود.
یکی دوتا گله دار مثل دایی یونس که کَره زیاد داشتن، می تونستن روغن حیوونی درست کنن.
بعضی خونه ها که فقط چند بُز یا چندتا میش داشتن، و شیر روزانه کفاف مایه زدن وماست درست کردن نداشت با همسایه شریک می شدن. یعنی یه بار اینا شیرِ هر دو خونه رو می جوشوندن وماست درست می کردن و یه بار اونا. به این رسم می گفتن “شیر وَهره”۳( shirvahreh)
یه چوب مخصوصی که تقریبا یه وجب بود و بالاش دوشاخه بود به اسم نِکار(nekãr) برای اندازه گیری توی خونه ها بود. هرکسی می خواست شیرو تحویل بده با نِکار اندازه می گرفت وبعد می فرستادش خونه همسایه که اصطلاحا بهش می گفتن هَم بَهره۴. البته به شیر و ماست و دوغ هم می گفتن ” سفیدی”. قدیما اعتقاد داشتن سفیدی نباید شب ها از خونه بیرون بره، چون برکتش میره. میگفتن شب ها اونیکه شیر می بره، ممکنه پاش بره روی بچه جن ها، اونوقت جن ها نفرین می کنن و…
حکیمه، با دوغ و شیر و گندم و توله۵(toolah) وانجیر کوهی، غذاهایی درست می کرد که دستاتو باهاش می خوردی. زن باسلیقه ای بود، مثل همین کوکب خانم توی کتاب آبجی زهرات. خونه دایی یعقوب همیشه شلوغ بود. هرکسی به یه بهونه ای می اومد و از دست پخت حکیمه می خورد و حرفهای قشنگ دایی یعقوبو می شنید و می رفت. همیشه ی خدا خونَش شلوغ بود، وقتی از بهشت و جهنم تعریف می کرد و دستای بلندشو توی هوا می چرخوند، انگار وقتی خدا سنگ بنای جهنم وبهشتو میذاشت اونم اونجا بود. اگه پیشش بودی که ادای نکیر و منکرو در می آورد، دیگه جرات نداشتی نمازِت قضا بشه ،‌ دائم صداش توی گوشِت می چرخیدکه رب کیه امامت را بگو؟!…
– مامان میشه از بهشت وجهنم تعریف کنی؟
– نه مادر، شما بچه اید، شب خواب بد می بینین. توی حرفم نپر، بذار حرفمو تموم کنم. چی می گفتم؟
– آها… رسیدیم خونه دایی یعقوب.
خونه دایی، گوشه ده بود. دایی جلوی پرچین ایستاده بود. افسار قاطِرو گرفت وبه ستاره گفت: مگه من مُرده ام که تو تنهایی میری خونه مُلاشکری؟
ستاره سلام کرد و گفت: دایی جون شما گرفتاری زیاد داری.
دایی یعقوب بغلم کرد و پایین آوردم. قدِبلند و سینه پهنش تا کنار زین قاطر اومده بود. وقتی از بغلش پایین اومدم، انگار از درخت بلوط پایین می اومدم. دستای بلند وزبرش، هیبت اخمناک و شونه های پهنش رو خدا برای کار وجنگ و دعوا درست کرده بود. موقع دعوا هرکی سنگی سمتش پرت می کرد، سنگها را توی هوا می قاپید و بطرفشون پرت می کرد. خورجین را از روی قاطر برداشت و پرسید مگه جایی رفتین؟ چیزی خریدین؟
گفتم نه دایی جون. لبخندی زد و گفت: گُل صَنم، زن با اصالت وباعُرضه ایست. حَتم دارم اون این چیزا را گذاشته توی خورجینِتون. بعد مقداری چایی وقند و یه پارچه سبز رنگ از توی خورجین در آورد و داد دست ستاره. اونموقع متوجه پرس وجوهای گل صنم در مورد وضع زندگیمون و فوت پدر ومادرم شدم.
زندایی، آش دوغ را توی یک مجمعه( سینی بزرگ) ریخت و همه را صدا زد.
قاشق های رومی( رویی) تازه مُد شده بود ولی لبه شون تیز بود. از بس آب خورده بودم، میلی به غذا نداشتم. یکی دوتا قاشق خوردم و دیدم از چشمای قشنگ ستاره، اشکی زلال روی صورتش سُر می خوره و پایین میاد.
به خودم جرات دادم. رفتم کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی سینه اش و بغلش کردم. بوسم کرد وشروع کرد به گریه کردن. معمولا پیش من گریه نمی کرد.
دایی یعقوب ستاره را یه طرف کشید و گفت: بیاین جلو آش سرد می شه. فکر کنم دایی، دلش می خواست مهربونی کنه اما روش نمی شد یا بهتر ازاین نمی تونست. مردای اون دور وزمونه همه شون همین جوری بودن. خیلی حیاء داشتن. هیچوقت نشنیدم به بچه ها یا زنهاشون بگن دوستتون دارم. انگار ننگ بود براشون. قضا دیرت بو( بلا از تو دورباد) بیشترین تشویق و اظهار علاقه بود برای ما. البته قربون صدقه پسرا می رفتن ولی دخترا اصلاً مهم نبودن. نه غذا و مریضی شون و نه علاقه ومیلشون. اگه دختری مریض می شد،میگفتن: هیچیش نمیشه، دختر مرگ نداره…
دایی یونس، عموی بزرگ دایی یعقوب بود. پریدم توی حرفش، گفتم مامان!! چطور عموی دایی یعقوب، دایی شما هم بود؟
دستی به سرم کشید وگفت: تمام فامیلهای مادر، برای ما دایی بودن و تمام فامیلهای پدر، عمو حساب می شدن.
دایی یونس، منو ستاره را باخودش برد خونه شون. پنج دخترِ قد و نیم قد و یه پسر کوچولو توی خونه شون بود. دختر اولش نازگل، دوم ماه بس، سومی دختر بس، چهارمی خانم بس، پنجمی نخواسته۶، پسرش هم خُداداد…
خُداداد هرچه می خواست باید انجامش می دادن. پسری که بعد از پنج دختر بدنیا آمده بود، کدخدای محله بود.
دایی یونس دو لحاف برای دخترا داشت. یکی هم برای خودش و ماه بی بی و خداداد. من وستاره هم زیر یه لحاف می‌خوابیدیم .
یه وقت ماه بی بی توی پرچین زیر لب می گفت: هفت گرگ توی گله ات باشه، هفت دختر توی خونه ات نباشه.
خدارا شکر ستاره حرفشو نشنید و گرنه آدمی نبود که حرف کسی را قورت بده، حتما جوابشو میداد..
منو و دختر بس و خانم بس و نخواسته دنبالِ مَندال۷(mandal) می رفتیم. اگه گله زیاد نبود که دایی یونس از عهده مخارج دختراش بر نمی اومد. ظهر که گله می اومد توی پرچین، ماه بی بی و نازگل و ماه بس، گوسفندا را می دوشیدن، دختر بس و خانم بس و نخواسته هم سَرگوسفندا را می گرفتن. منم تمام بز ومیش ها را می آوردم می دادم دستشون. بساطی بود…
یه قابلمه بزرگی بود که فقط مخصوص گرم کردن شیر بود. وقتی ظهر شیرو گرم می کردن تا غروب گرم می موند و نمی شد نزدیکش بشی. به خاطر همین خیلی از بچه ها با شیر گرم سوخته بودن. یه بار، قوچی که دایی داده بود ستاره، نخواسته را هل داد و افتاد توی ظرف شیر و کمر وشکمش سوخت وچند وقت بعد هم رحمت خدا رفت…
دایی یونس، استاد فوت وفن بود. من و دخترا بهش می گفتیم صاحبِ نع. هرچیزی که ما می گفتیم، باصدای بُرنده وقاطع می گفت نع. همه نه ها پیش دایی یونس بود.
یه روز من ودخترا چشم ماه بی بی را دور دیدیم، من ادای دایی یونس را در می آوردمو هرکی هرچه می گفت، من با صدای بلند می گفتم نع. البته از حق نگذریم دایی یونس بعد از گفتن نه، یه کاری می کرد که دهن همه وا می موند. یعنی می گفت نه، بعد یه فکر عجیب وغریبی، بعد از نه می آورد. یکی از برنامه هاشو سر بابای خودم پیاده کرد. بابای من و مادرم از دو تیره ی سادات بودن، پدرم از سادات نورالدین عباس۸ و مادرم از سادات امام زاده محمود۹.
یه بار پدرم، مادرمو کتک می زنه و هلِش میده، مادرم می افته و دستش میشکنه. البته اون موقع رسم بود که مردا زنها را کتک می زدن. مادرمو بردن پیش مُلاشکری دستشو آتِل چوبی بستن۱۰و آوردنش خونه دایی یونس. موقع کوچ بود. اگه درگیری پیش می اومد، نظم کوچ به هم می خورد. جمعیت زیاد نبود. معمولا توی درگیری ها بیشتر جوونا که نیروی کاری بودن زخمی وکشته می شدن. وقتی بابام اومد دنبال مامانم که برش گردونه خونه، دایی یونس بهش گفت: بذار وسایلو بذاریم روی اسبا و الاغا و کمی از مسیرو طی کنیم. به چشمه بعدی که رسیدیم، زنتو بردار و برو. بعد از اینکه مال۱۱ به چشمه بعدی رسید. یه شب کنار چشمه موندن فرداش که راه افتادن، کنار لونه مورچه ها یه میخ طویله کوبیدن و بابامو بهش بستن. یه صبح تا ظهر بابای بیچارم توی لونه مورچه ها شکنجه شد تا تونست میخو در بیاره وغلت بزنه واز لونه دور بشه. شانس میاره چوپونی از اونجا میگذره و دست وپاشو باز می کنه وگرنه مورچه ها کورِش می کردن.
از وقتی که دختر طیب این قصه رو برام گفت، هرشب برای بابام گریه می کردم. اگه ستاره متوجه می شد، دایی یونسو می کشت. بهش نگفتم تا وقتی دایی یونس، رحمت خدا رفت…
ادامه دارد.

پانوشت ها
۱-آسک، آسیاب دستی دایره ای به قطر حدود۳۰سانتیمترو قابل حمل که دست آس هم گفته می شود.
۲- بردهر یا برداهر، آسیاب دستی بزرگ متشکل از دو سنگ که یکی درزیر وثابت ودیگری متحرک و غلات را با دست روی سنگ تخت می ریختند و سنگ گرد بالایی را روی آنها غلت می دادند.
۳-شیر وهره، درواقع شیر بهره یا بهره ازشیر است. یعنی این همسایه از شیر همسایه دیگر بهره می برد ویا لهرمند می شود.
۴- هم بهره، همسایه ای که اشتراک گذاری شیر گوسفندان طرف مشارکت قرار می گیرد.
۵-توله، پنیرک. گیاهی خودرو با برگ های دایره ای شکل که مزه خاصی نداردو در مناطق جنوب بصورت ترکیب با برنج و خورشت استفاده می شود.
۶- نخواسته، در واقع نه خواسته، خواسته نشده و بدون درخواست آمده معنی می دهد. در گویش لُری برای منفی شدن کلمات یک نون به ابتدای کلمه اضافه می کنن. مانند نه اینقدر، نه شب و… بجای گفتن اینقدر نه در زبان فارسی آنها نه را در ابتدا می آوردند. به عوض گفتن شب نه، یا شب نمی خوام بیایی، می گویند نه شب بیایی!! در قدیم چون مردها نیروی کار و جنگ وگریز بودنو در فرهنگ قبیله ای زنان کاربرد جنگی نداشتند. درنتیجه، بسیاری از خانواده ها اسم دختران را ماه بس و دختر بس می گذاشتند تا شاید پایانی به تولد دختران باشد. معمولا دختران آخر را نخواسته نامگذاری می کردند که اعلام کنند ما اصلا دختر نمی خواستیم.این نامگذاری، بگونه ای اعلام اعتراض به تولد دختر بود.
۷- مَندال که به صورت من دال تلفظ می شود. به مجموع بچه ی گوسفند ( بره) و بچه ی بُز ( بزغاله) گفته می شد. عموما کودکانی که قادر به چوپانی نبودند، برای یادگیری به اینکار وادار می شدند. نگهداری از تعدای بره وبزغاله را به کودکان میسپردند تا در آینده بتوانند از گله نگهداری کنند.
۸- سادات امام زاده نورالدین واقع در ۷۰ کیلومتری دهدشت،
در اکثر نقاط استان پراکنده هستند. نسب امام زاده طبق گفته سید احمد تقوی به این شرح است«امامزاده سید نورالدین ابن سیدعبدالمطلب ابن سید صدرالدین ابن سید حیدر ابن سید فخرالدین ابن سید امامزاده ابراهیم ابن حضرت امام موسی کاظم(ع) است.
۹- امام زاده سید محمود (مهمید)در ۹۰ کیلومتری شهر دهدشت ازنوادگان موسی مبرقع بوده که موسی مبرقع مدفون درقم و فرزند بلافصل امام جوادع است و جدّ سادات رضا توفیق است.
۱۰- بستن در واقع نوعی گچ بستن امروزی بود. به اینصورت که مقداری پشم روی قسمت شکشته می گذاشتند و بعد چند تکه چوب نازک (عموما نی) روی آن می گذاشتند که عضو شکسته ثابت بشود. بعد با پارچه محکم می بستند. پشم هم نرم و گرم بود و هم مانع صدمه زدن چوبها به عضو آسیب دیده می شد.
۱۰- به تعدادی خانواده که در کوچ با هم شریک بودند و عموما نسبت نسبی وگاهی سببی با بزرگ مال داشتند و با مدیریت همان شخص اداره می شدند، مال می گفتند. مثلا فرزندان محمود با دوتا دامادش به نام مال محمود شناخته می شدند. زیرا امکان نگهداری احشام وحیوانات یک ایل در یه مکان محدود نبود و بصورت مال با فاصله ولی در نزدیکی های همدیگر اطراق می کردند…
سیدغلامعباس موسوی نژاد