همون سالی که دختر دایی به رحمت خدا رفت، اولای پاییز که درختا کم کم رنگ می باختن و زرد می شدن، یه سرفه تلخی اومد سراغ دایی یونس.
هرچه یادم میاد، قبلاً فقط پاییز آدما مریض می شدن و میمردن. از این پاییز تا پاییز بعدش دیگه مرگ ومیری نبود. فقط عموباقر دُرست روز عید مُرد. البته من کوچیک بودم ولی ستاره برای دختر داییم تعریف کرد و منم شنیدم.
وقتی پاییز از راه می اومد، حکیمه می گفت : بازم پاییز آدم میرو اومد(بازهم پاییز آدم کش آمد).
هنوز بارون های پاییز نیومده بود که دایی یونس زمین گیر شد. چندوقتی نگذشت که زبونش بند اومد و بعدش هم مُرد.
با همون چارچوبی۱ که برای نخواسته درست کرده بودن، دایی یونسو بردن تا کنار دره تهلو(دره ای با آبی تلخ) برای غسل مَیّت و بعدش هم تا قبرستون برا خاکسپاری.
کسی نبودکه برای دایی، ناراحت نباشه. فامیل وغیر فامیل، غریب و آشنا کارشون بهش افتاده بود و یه جوری کمکشون کرده بود. بعد از دایی دیگه کسی نبود فکر عجیب وغریب به سرش بزنه، انگار یه چیزی توی ده کم‌ بود. خالی بودن جای دایی را همه یه جورایی احساس میکردن. فقط گاهی خداداد که مثل دایی راه می رفت ودایم دستور می داد، یه فکرای عجیبی به سرش می زد که مردم می گفتن به پدرش رفته(مانند پدرش هست)
یه صبحِ شنبه، دایی یعقوب اومد خونه مرحوم دایی یونس. رسم بود که شنبه ها کسی فاتحه نمی رفت و غروب جمعه تا عصر شنبه، خونه ی عزادار، تقریبا خلوت بود. اونوقتا تا چهل روز بساط فاتحه و عزاداری خونه متوفی برقرار بود، بیشتر هم زنهای فامیل و همسایه ها از صبح تا شب در رفت و آمد و شروه خوانی و عزاداری بودن. تا روز چهلم، فقط از عصر جمعه تا عصر شنبه خونه ی عزادار میتونستن نفسی بکشن و به نظافت یا استراحت خودشون برسن.
نمی دونم چرا؟ می گفتن شنبه ها۲ بازگشت(بازگشتن) داره. اگه بارون شنبه شروع می شد تاشنبه هفته بعدش بارون میومد.اگه کسی شنبه می مرد، حتما چند نفر دیگه پشت سرش می مردن. عادت نبود کسی شنبه مسافرت بره. شنبه نه عروسی خوب بود و نه عزا. هرکاری شنبه شروع می شد، ادامه داشت یه شعری میگفتن:
شنبه بار، شنبه کار
شنبه عروس به خونه نیار… خلاصه شنبه یه داستانی داره که من نمی دونم…
دایی یعقوب دستمو گرفت و گفت دو سه روز دیگه چهلم دایی یونسه، می خوام اگه ناراحتی یا دخترا اذیتت می کنن، ببرمت پیش خودم. البته ستاره نمیاد. گفتم دایی به امام زاده شهربانو قَسَمِت میدم منو از ستاره جدا نکن. اشکی گوشه چشمش جمع شد و سرشو انداخت پایین ورفت.
اون زمستون، خیلی سخت گذشت. مردی توی خونه نبود. ستاره و نازگل وماه بس بزرگ بودن واهل کار، اما ما هفتا دختر بودیم دیگه. باید بوی مرد توی خونه بیاد. وقتی بوی مرد توی خونه باشه، گرگ ودزد جرات نمی کنن بیان و زن خونه هم دلش قُرصه. بدون مرد احساس میکردیم سقف رو سرمون نیست…
گاهی، خیرالله یا جمشید می اومدن کمکمون، اما خونه ای که مرد توش نباشه، آسایش توش نیست. کسی نبود جلوی خدادادو بگیره. از بس شیطونی می کرد. یه بار پرچینو آتیش زد و نزدیک بود خودش بسوزه. ماه بی بی از هوش رفت از بس ترسیده بود. اگر خیرالله وجمشید نبودن، خداداد مُرده بود…
یه بار چندتا گرگ به خونه دایی حمله کردن. نه اینکه خونه دایی سمت دره بود، گرگا از دره بالا اومدن و سگ گله را تیکه پاره کردن بعد رفتن توی طویله و دوازده گوسفندو دریدن.
گرگ حریصه، نمی تونه همه را بخوره، فقط زخمی می کردن و می رفتن. گوسفندای سبکو می تونستن ببرن. دوتا بّره بردن. من دو بّره داشتم. یکی از بّره های منو و بّره ماه بسو بردن. ستاره که از خواب بیدار شد و با تفنگ، یکی از گرگا رو کشت، سه تای دیگه در رفتن. گرگها هرچند تا که باشن وقتی یکی شون کشته میشه، بقیه درمیرن ( عقب نشینی میکنند). مردم اومدن و گوسفندا را سر بریدن. کارد نبود که، جمشید یه سنگو محکم به سنگ دیگه کوبید و دو تیکه سنگِ تیز درست کرد. دوتا گوسفندو با همون سنگا سر برید. بهش میگفتن بَرد برووَه(bard berovah). چون کارد و چاقو اینقدر فراون نبود که برای مرغ ها وگوسفندای سبُک، همین بَرد برووَه کافی بود… سنگو باید یه جوری به هم بزنی که یه سنگ تیز تقریبا اندازه کف دست یا کمی بزرگتر درسته بشه. اون وقتا همه جوونا یاد گرفته بودن. اینجوری گوسفندا و مرغا حروم( مردار) نمی شدن…
چله اول ودوم زمستون با هر بدبختی ایی که بود تموم شد. کم کمک هوای گرم خودشو نشون می داد. علفا از زیرخاک بیرون اومدن وسرمای زمستون داشت تموم می شد. خونواده ها رختخوابها را روی سنگ ها ودیوارها پهن می کردن تا بوی نَمِشون بره.
دایی یعقوب، توی گوشه پرچین با ماه بی بی صحبت می کرد و گاهی نگاهی به من می کرد. می دونستم که یه چیزی شده. خطایی پیش خودم سراغ نداشتم اما پیشونیم عرق کرد و بدنم سرد شد. اگه گنجشکی می مرد واز آسمون می افتاد، همه حواله اش می دادن به من. خدا هیچ دختری رو یتیم نکنه!
یه چوب بُلند دستش بود. آروم آروم، اومد سَمت من و خانم بس که داشتیم جارو می زدیم، گفت : باید بریم خونه خودمون!. می خوام عید پیش خودم باشین. دلتنگی جدا شدن و دوری از دخترا اذیتم می کرد اما یاد دست پخت حکیمه که افتادم دوست داشتم هرچه زودتر بریم. نق زیاد می زد ولی یه لقمه غذاشو که می خوردی، همه ی نق زدناش یادت می رفت. رفتیم خونه دایی یعقوب. از شانس خوبم اون شب برنج داشتن. با پیازداغ و تره( پیازچه) کوهی و روغن حیوونی. یه لقمه که می خوردی، گرمت می شد. غذای چرب ونرم، سرمای زمستونو از تنمون بیرون می بُرد. تا دیر وقت با خاتون وراجی کردیم تا خوابمون بُرد. شب خوابیدم، خوابِ نَخواسته را دیدم. بایه لباس نازکِ حریر توی سایه یه درخت، لب چشمه نشسته بود. می گفت: اینجا راحتم وکسی اذیتم نمی کنه. صبح که پاشدم، رفتم پیش ماه بی بی.
خوابمو بهش گفتم، گفت: امشب شیر برنج براش خیرات میکنم. رسم بود، دوهفته مونده به آخر هر سال، برای مرده ها خیرات می کردن. بهش می گفتن خیرِنیمه برات. گفتم ماه بی بی، اون برّه ی سیسار۳ من برای خودت. ولی برای مادرم هم شیر برنج درست کن. گفت بّره ات برای خودت، خودم درست می کنم. گفتم نه، با مال بچه ی یتیم که نمیشه خیرات داد.
فقط شیر برنجای ماه بی بی بهتر از حکیمه بود. فکر کنم به خاطر شیرش بود. شیر میش از شیر گاو خیلی خوشمزه تره.
هروقت خواب می دیدم، می رفتم پیش ماه بی بی تا خوابمو تعبیر کنه. از دایی یونس خیلی چیزا یاد گرفته بود.
یکی دو روز مونده به عید، زنِ دایی نوروز، یه لباس سورمه ای برای ماه بی بی دوخت و با دوتا از زنای فامیل- البته منم باهاشون بودم اما منو به حساب نمی آوردن- رفتن خونه دایی یونس. چقدر اذیت می شدم که می گفتن خونه خُداداد. وقتی کسی می مُرد دیگه اسمشو نمی آوردن، خدا را خوش نمی اومد که دایی یونس مرده باشه اونوقت بگن خونه خُداداد. زنا اومدن پیش ماه بی بی گفتن دو روز دیگه عیده، چندتا دختر دم بخت توی خونه داری. بخاطر دخترات لباس سیاهتو دربیار و اینو بپوش. رسم خوبی بود که فامیل و همسایه، رخت عزا را از تن عزادار در بیارن. این کارو زنا و مردای بزرگتر میکردن که کسی بهشون نه نمی گفت.
وقتی برگشتم، نزدیک پرچین دایی یعقوب که رسیدم یکی رو دیدم سواره وارد پرچین شد.
خوب که نگاش کردم، شناختمش. میر اسدالله پسرداییِ مادرم بود که سوار یه اسب سفید و بلند اومده بودکه دُمِ پُرپشتش تا نزدیک زمین می رسید، اسب میر اسدالله معروف بود.
با صدای بلندی گفت: آهای آبادی، مهمون نمی خواین؟ زن دایی باعجله از کومه۴(koomeh) اومد بیرون .
– قَدمت برچشم، میر اسدالله، خونه خودتونه.
جمشید! جمشید! بیا اسب دایی را ببر آب بهش بده.
دویدم نمد مخصوص مهمون را پهن کردم، یه بالش بزرگ هم گذاشتم. میراسدالله نشست و یه چای خورد و گفت: یعقوب کجاست؟ زن دایی گفت: با مردای ده رفتن کوه هیزم بیارن. میر اسدالله با صدای بلندی گفت: پیغام داده که من بیام و خودش رفته کوه؟!
زن دایی گفت: قرار بود بَیگم را ببری که اینجاست.
گفتم زن دایی کجا برم؟ گفت: تُلیون۵(tolyoon) پیش دایی های مادرت. یعقوب کار داره، ستاره گرفتاره، توهم غم به باری(همیشه بارغم روی دوشته)، برو اونجا یه کم حال وهوات عوض بشه. گفتم: دایی یعقوب به خاطر شب عید من وستاره را آورد اینجا!!. حالا قبل از عید باید برم؟
گفت: یه پارچه برای پیرهنت خریده، بهت میدمش.
توی اون دور زمونه، رسم بود که بچه های یتیم فامیلو، هر سالی یه نفر نگهداری می کرد تا بارش روی دوش یه خونواده نباشه. البته از بچه ها هم بیگاری می کشیدن، پسرها را دنبال گاو و گوسفند می فرستادن، دخترا که تو سری خور بودن و مثل کنیز کار می کردن.
اسم کنیز هم خیلی زیاد بود. از هرکی می پرسیدی چنتا بچه داری؟ می گفت: دوتا نوکرِت وسه تا کنیزِت. یعنی دوتا پسر دارم که نوکرت هستن و سه تا دختر دارم که کنیزِت هستن. اونهم میگفت نورچشمه، نوکر مرتضی علی. برای دخترا هم می گفتن کنیز بی بی فاطمه.
دایی اسدالله با تحکم گفت بلند شو دایی!!لباساتو جمع کن، تا ظهر نشده باید بریم، بلند شو!
رفتم بغل ستاره. گفتم بدون تو هیچ جایی نمیرم. ستاره دستی به سرم کشید و گفت: دیگه بزرگ شدی، خودم میام پیشت، دل نگرون نباش، خدا بزرگه. این ستون تا اون ستون فَرجه. داری بزرگ می شی. برای خودت زنی شدی! بچه بازی را بذار کنار، آلان پونزده سالته دیگه…
دوباره میر اسدالله با صدای بلند گفت: بیگم کجایی؟ ترسیدم از لحن صداش. لباسی که نداشتم، بجز اینایی که تنم‌ بود یکی دوتا لباس نیمدار(کهنه ، دست دوم)دیگه ای که داشتم آروم و بی صدا گذاشتم توی بقچه، خواستم راه بیوفتم که حکیمه پارچه را آورد گذاشت توی بقچه ام. راه افتادم، اما نگران لحافِمون بودم.
هنوز چند قدم بر نداشته بودم که گفت: آهای بیگم!! بیا سوار اسب، راه زیاده. اسب رو کنار سنگ بزرگی نگه داشت، رفتم رو سنگ پامو گذاشتم‌ رو گیوه ی سفیدی که پاش کرده بود و ترک اسب سوار شدم.
از دوریزگان که بیرون اومدیم، یه صحرای وسیع بود. انگار ته نداشت. از اون بالای اسب تا دورترها را می شد دید. هرچی نگاه می کردی، سبز بود وسبز.فقط چشام سبزی میدید،ولی دلم سیاه بود و مونده بود توی ده.
سفر برای اولین بارش، خیلی سخته. وطن مثل آغوش مادره. وقتی می خوای ازش بیرون بری احساس می کنی گم می شی، فراموش می شی. دیگه برنمی گردی.حس می کردم یه کلاف بندم که یه طرفش به امام زاده شهربانو وصله و هرچه از امام زاده دورترمیشم، کوچکتر میشم. تا میومدم به جایی عادت کنم‌، باید می رفتم جایی دیگه.
بهار بود وهمه جا مخمل سبز پهن بود. دره ها وبرکه ها پر بودن از آب بارون های بهاری…
دایی فرصت نمیداد دنیا را ببینم. اسبو به تاخت می برد. چشمم به صحرا بود و دو دستی کمر دایی را چسبیده بودم که روی تَرک اسب خودمو نگهدارم، دو پامو چسبونده بودم به گرده های باد کرده اسب. برای اینکه حرفی با میر اسدالله زده باشم پرسیدم، دایی توی تُلیون کجا نماز بخونم؟
گفت: تو هر خونه ای بودی، همونجا نماز میخونی. خونه خودم.
گفتم: من همیشه توی امام زاده نماز می خوندم.
– تُلیون هم امام زاده داره دایی.
خوشحال شدم که اونجا هم یه امام زاده هست که بتونم حرفامو بهش بزنم یا هروقت لازم شد، باهاش درددل کنم.
دختر بی برادر، اگر مالِ دنیا را داشته باشه، بازم یه چیزی کم داره، برادر پناه دختره. امید دختره. قوّتِ زانوی دختره. قدر برادرتونو بدونین. وقتی آدم برادر داشته باشه، پشتش به کوه نیرهِ.( کوه نور)
وقتی رسیدیم تُلیون، ظهربودو سایه اسب زیر شکمش بود، از دایی پرسیدم دایی تُلیون یعنی چه؟
– چی می دونم دایی؟ فکر کنم توله دون۴ بوده. پیاده شدیم و داخل کومه شدیم. کومه ها دراشون کوتاه بود. مجبور بودی تا کمر خم بشی تا بتونی داخلشون بشی. من که تازه قد کشیده بودم هم کمی خم شدم. چه رسد به دایی که مثل سپیدار بود.
توی کومه تاریک بود. گفتم دایی تاریکه!
– تو آفتاب بودیم. عادت می کنی.
یه کم که وایسادم، یه خانم مهربون دیدم. تو سیاهی کومه سفیدی صورت و دندوناشو دیدم ،مثل ماه بود، لبخندی روی لباش بود. رفتم سمتش. بغلشو باز کرد و خودمو انداختم بغلش. بوی شیر گاو و قلیون می داد. بوی مادرمو می داد. دخترخاله ی مادرم بود. چه آرامشی داشت بغل و بوی خانمی که هم شیرِ۶ مادرم بود. وقتی دختر خاله ها وپسرخاله ها اظهار علاقه می کردن، میگفتن شیرشون می جوشه یا شیر جوشش داره.
-دخترفاطمه ای؟
– آره، دختر بی فاطمه ام، پدرم سیدهاشمه.
– عزیزم خیلی خوش اومدی. دیگه دختر دار شدم. همونکه از خدا می خواستم. باخنده گفت: اهل کاری یا زیرکار در میری؟
گفتم هرکاری بگی می کنم… همه ی کارای خونه را میتونم انجام بدم.
خیلی خوشحال شدم، اشک شوق تو چشام حلقه زد، احساس می کردم مادرم زنده شده.
وسایلمو باز کردم. پارچه پیرهنم بازشد. خاله آروم برش داشت و گفت چه خوشرنگه بعد گذاشتش دور بدنم. گفت: فردا برات می دوزمش که شب عید بپوشیش…
– تهمینه! تهمینه! قیلیون!
ادامه دارد…

سید غلامعباس موسوی نژاد

پانوشت ها:
‐—–‐—————
۱- درقدیم برای حمل مردگان از یک تابوت استفاده نمی شد بلکه از چوب های بلندی تشکیل یک مستطیل می دادند که عرض آن حدود ۶۰ سانتی متر بود و طولش بالغ بر دومتر یا کمی بیشتر بود. دو چوب بلند حدود دو ونیممتری برای طول و دو چوب یک ونیم متری برای اتصال بطوری چوبهای کوچکتر عمود برچوبهای بلند بودند و یکی از آنها تقریبا زیر سرمیّت قرار می گرفت و یکی زیر مچ پایش واقع می شد. بین این چهارچوب هم چوبهای کوچکتر و شاخ و برگ سبز درخت و بیشتر درخت مُورد میذاشتن. معمولا چهار نفر چوبهای کوچک را روی شانه می گذاشتندو میت را تا محل غسل و محل دفن حمل می کردند. گاهی هنگام قسم خوردن یا ناسزا به آن اشاره می شد. به چارچوب فلانی قسم، ترجمه: قسم به تابوت فلانی
۲- شنبه، احتمالا به دلیل ارتباط ایرانی ها با یهودی های ساکن ایران و تعطیل بودن روز شنبه در بین آنان و قدیمتر، حرام بودن کار درروزشنبه‌ برای یهویان. احتمالا این موضوع در فرهنگ مردم منطقه نفوذ کرده یا به این شکل دگرگون شده است. شاید دلایل دیگری دارد. سپاسگزار می شوم اگر به اطلاع نگارنده برسانید.
۳- سیسار، گوسفند کاملا سفید وبدون هیچ نقطه سیاه و قهوه ای
۴- کومه، خونه هایی با دیوارهای تقریبا یک متری که روی آنها با نی و پوشال بصورت شیب تند پوشیده می شد. از نی به عنوان شاسی و از پوشالها به عنوان مواد اصلی استفاده می شد. سقف کومه از دو یا چند تکه پوشال درست می شد مانند سوله های امروزی که بار اصیلی سقف روی تیر بلند وسط بود و یکی از محاسن کومه ها، نبود ستون در میان بنا و سبکی سقف در صورت زلزله و راحتی دست یابی به مصالح بود.
۵-به گفته سالخوردگان منطقه، تُلیون احتمالا تغییر یافته تُل دون ( جاییکه تپه زیاده) یا توله دون ( جاییکه توله یا پنیرک زیاده ) هست. تا تاریخ انتشار این مطلب، نگارنده به منابع دیگری دسترسی نیافت.
۶- همشیر یا هم شیره یعنی کسیکه از طریق مادر با کسی نسبتی دارد یا مادر دو فرد شیر یک زن یا دایه را خورده باشند. معمولا کسانیکه با مادر نسبت دارند نسبت به خواهر زادها اظهار علاقه می کردند یا محبت داشتند و رسم بود می گفتند که شیر می جوشه و اینها را به هم پیوند می زند.