عروس دایی، خیلی سر به زیر و آروم به نظر می اومد. البته مرغی که می ره توی آشیونه یه مرغ دیگه، بایدم مظلوم باشه! زنی که پاشو میکنه توزندگی یه زن دیگه، باید بدونه ممکنه زمین بخوره، ممکنه از چشم شوهر بیوفته، ممکنه شب وروز تو خونه دعوا باشه و…از قدیم گفتن که زن نصفش پلنگه. خال‌خالی و زیباست ولی خطرناک و جنجگو. هرکی ازدواج با یه مرد زن‌دارو قبول کرد، باید پیه خیلی دردسرها را به خودش بماله و وارد به زندگی یه زن که کلی بدبختی به سرش اومده تا زندگیش روبراه بشه. حالا غیر از خودِ زن، خانواده و فامیلش هم هستن و باید یا همه‌شونو راضی کنی یا با همه‌شون بجنگی!
خاله ازش پرسید اسمت چیه؟!
– دست بوستون حلیمه.
– ببین حلیمه خانوم!، اسدالله پسرخاله منه، من و اسدالله به این سادگی به هم گره نخوردیم که به آسونی از هم وابشیم. حواستو جمع کن. اسدالله هردستوری میده، میگی چشم و انجام میدی وگرنه سرنوشتت مثل شمسی زنِ محمود میشه. روزی سه بار کتک می خوری وآسایش نداری، فهمیدی؟
– چشم خاله!
– به من نگو خاله، بگو بی بی!
– چشم بی بی
دایی یعقوب بعد از ما از خونه خاله طوبی اومده بود گفت باید بریم دوریزگون، مهمون داریم.
منم خیلی دوست داشتم هرچه زودتر بریم، بیشتر دلم برای ستاره تنگ شده بود، بعدش هم دخترای دایی یونس و امام زاده شهربانو.
میگن گنجشگ از صبح تا شب جیک می زنه و میگه ای وای وطن، چه رسه به آدمی.
دل توی دلم نبود که عروسی ستاره را ببینم. اگه ستاره سروسامون می گرفت لااقل منم یه سرپناهی گیرم میومد.
دایی اسدالله وخاله و من دایی یعقوب راه افتادیم. حلیمه زبون‌بسته، توی خونه تنها موند.
دایی یعقوب اصرار کرد که سوار اسب بشم قبول نکردم. با شوق وذوق وپا به پای اسبا می رفتم. گندمای دیم به خوشه نشسته بودن و جوها مایل به زردی شده بودن. من به حرفا توجه نمی کردم وهوش وحواسم فقط به عروسی بود.
وقتی رسیدیم دوریزگون، پایین دستِ ده، بهونbehoon)۲ )
برپا بود و گمبول های(gombool) ۳ رنگارنگ دورتا دورش آویزون بودن و اردشیر و جابر و امین و جمشید، همه‌ی سنگای اطراف  و خار و خاشاکو جمع کرده  و گوشه‌ای نشسته بودن.
چند نفر مهمون از کوشک عباسقُلی۴ اومده بودن توی بهون و به بالش تکیه داده بودن و با صدای ریتم سرنای مِهتر۵ (mehtar) آروم‌آروم پاشونو تکون می دادن. فاضل هم مثل همیشه سوار اسب می چرخید. گاهی سرشو روی زین می‌ذاشت و لای انگشتای پاش دستمال می‌ذاشت و با پاهاش دستمال‌بازی۶ می‌کرد. این‌قدر روی اسب، به راحتی این کارو انجام می داد که انگار روی زمینه نه سوار اسب. فاضل وقتی جوون بود استاد این حرکتا بود.
هنوز موقع غذا نشده بود. مهمونا یکی یکی و گاهی چند نفر باهم می اومدن. حمدالله با عموزاده هاش از نزدیکای امام زاده شهربانو با زنای فامیلش کِل۷(kel) می‌کشیدن  و می‌اومدن.
دایی‌ها و زن‌دایی‌هام به پیشوازشون رفتن و زن دایی‌ها هم کل می‌کشیدن و بعضی هم دستمالی توی هوا می‌چرخوندن.
نهار رو آوردن، بوی چمپای عنبر بو۸ وبوی بابونه و شبدر و صدای کل و شیردوما۹ (shiradoomã)در هم آمیخته بود.
رسم بود اول برای مردها غذا بکشند اول به مردا غذا دادن بعد برای خانما غذا آوردن. یه سینی گذاشتن برای من و خاله تهمینه و حکیمه و ماه بس. بعد از فوت دایی یونس اولین غذایی بود که مثل شمع به دلم چسبید.۱۰ یه سینی غذای سفارشی پرگوشت با برنج زیاد و چرب.
دایی یعقوب و دایی محمدرشید از طرف ما و میرعباس و میرایاز از طرف اونها برای تعیین شیربهاء۱۱ باشلق (bashlogh)برونی۱۲ به شور نشستن.
شیربهاء یک گاو  دادن و باشلق یک اسب.
وقتی  شیربهاء و باشلق رو بُریدن (تعیین شد) باید عروس را می آوردن و عقد می کردن.
زنا با کِل و شیر وَ دوما رفتن سمت خونه دایی یعقوب که ستاره را بیارن و عقدش کنن.
منم همراهشون رفتم. زن دایی دستشو گذاشت روی سرم و گفت دست راست ستاره روی سرت بیگم۱۳. ان شاء الله دفعه بعد نوبت توست…
نرسیده به خونه دایی یعقوب کنار پرچین دایی خیرالله صدای پسرونه‌ی بیگم بیگم، حواسمو پرت کرد.
وقتی برگشتم خدایارو دیدم. خدایار هفت سالش بود که مادرش مریض شد و بردنش بهبهان. حدود ده سالی بود که ندیده بودمش. خدایار مثل آفتاب گرمسیر گرم بود و مهربون و خوش سیما. اینقدر تو شهر مونده بود که قیافه بچه شهری ها را گرفته بود و به راحتی با بچه های جوون اونجا قابل تشخیص بود. دخترا را کنار زدم و رفتم سمتش یه کیسه‌ی سفید دستش بود.
وقتی می خواست کیسه رو بهم بده، نگاهمون توی هم گره خورد.
انگار یه رعد و برقی توی هوا چرخید و تنمو سوزوند.
یه دفعه حس کردم یه اره بلندی توی دل و روده ام کشیدن. حس کردم هوا سرد شده، پاهام تحمل بدنمو نداشتن. شروع کردم به لرزیدن و.. افتادم.
زنا و دخترا دورم جمع شدن. مثل بید مجنونی که باد پاییزی افتاده باشه به جونش، می لرزیدم.
کنار خونه دایی خیرالله بودیم اما صدای به هم خوردن دندونام تا خونه دایی یعقوب می رفت.
خبر به گوش دایی یعقوب رسید. سراسیمه خودشو رسوند. من فقط آدمهایی را می دیدم که فوت می کردن توی صورتم و بسم الله می‌گفتن. بوی دهن بعضی شون مثل بوی دهن گاو دایی خیرالله بود. بوی علف و تندی سیر و تعفن می دادن.
ستاره انگار یادش رفته بود که رخت عروس پوشیده، همه چی رو ول کرد و باعجله اومد پیشم.
همه اومده بودن.  توی این گیرودار، حکیمه زن دایی یونس گفت: صدبار گفتم طویله خیرالله جن داره۱۴ ولی کسی  گوشش بدهکار نیس، حتما جن زده شده. ببریمش امام زاده شاید شفا بگیره. ستاره و ماه بس زیر بغلمو گرفتن و بردنم امام زاده. همه زنای فامیل که داشتن می‌رفتن دنبال عروس حالا راه افتادن با من اومدن امامزاده. اون‌قدر سردم شد که فکر می کردم چله زمستونه و توی صحرای جُخونه ام۱۵(jokhoneh).
عروسی دختر بی مادر خودش تعریفی نداره چه رسد به بیماری یه دفعه ای من که همه را متوجه خودم کردم. خودمو نفرین کردم که غروب آفتابو نبینم، ولی یادم اومد که مرگ در کمین آدم فقیره.
از نفرینم پشیمون شدم. دلم می خواست عمرم به دنیا باشه تا یه دل سیر خدایارو تماشا کنم. چقدر سفید و تمیز شده بود. برعکس همه بچه های هم سن و سال خودش، دستاش مثل دست بچه ها لطیف و تمیز بود. از امام زاده برگشتیم که خاله تهمینه از راه رسید و با ابهت خاصی خانم ها را کنار زد. نهیبی به ستاره زد که تو اینجا چه می کنی! بدعت که عبرت مردم بشی! رسمِ بد نیار توی فامیل! بذار مردم کارشونو انجام بدن! پاشو با مردم برو وتوی کار خیر تاخیر ننداز! بیگم چیزیش نیست. می دونم از راه رسیده و عرق کرده، یه کاسه دوغ خورد و سردی ۱۶ کرده، هیچ مشکل دیگه‌ای نداره، برید دنبال کارتون… با همه‌تونم!
همه زنا با نهیب خاله تهمینه دست  ستاره رو گرفتن و  بردن سمت بهون.
با کمک حکیمه زن دایی یونس منو بردن خونه دایی خیرالله. خاله به حکیمه گفت برو کمک خانما کارستاره را راه بنداز! مبادا فکر کنه چون مادر نداره عروسیش اونجوری که باید نیست. من پیش بیگم هستم. مشکلی نداره.
بعداز خلوت شدن به زری دخترِ دایی خیرالله گفت چندتا قند بنداز توی یه کاسه آب و برام بیار.
دستمو گرفت و آروم گفت: چیزی شده بیگم!
– خاله نمی دونم چی شده!
– هر آدمی حکیم خودشه دختر، خودت می دونی چی شده! درسته! راستشو به خودم بگو! چیزی دیدی؟ از چیزی ترسیدی؟ تو که هیچ دردیت نبود؟
– خاله جون فقط خدایارو دیدم که یه دفعه دلم هُری ریخت و آشوب شد. حس کردم تمام دل و روده ام می‌خواد از دهنم بریزه بیرون. نفسم بند اومد. یهویی بُغضی اومد توی گلوم، می خواستم فریاد بزنم اما نمی تونستم.
– خُب دیگه بسه، حرفی نزن و با هیشکی صحبتی نکن!  می دونم چی شده، همون بلایی که موقع دیدن کریم خدابیامرز سرمن اومد، سرت اومده. می دونم چِت شده. ولی برای دختری مثل تو خیلی زشته،‌ مبادا حرفی بزنی! مبادا به کسی چیزی بگی!  بذارببینم می تونم چکار کنم.
کاسه آبو از زری گرفت و قل هو واللهی خوند و توش فوت کرد و گفت بخورش. بعد به زری گفت برو به خدایار پسرِنجف، بگو بیاد پیشم.
می دونستم که خاله تهمینه خیلی تو داره، اما حس می کردم هر کسی منو ببینه متوجه دردِ دلم میشه…
من و خدایار از بچگی با هم بودیم. مظلوم و مهربون بود. تنها کسی که اذیتم نمی کرد وهوامو داشت اون بود. وقتی با بچه ها دعوامون می شد من و خدایار یه دسته بودیم. با هم عهد بسته بودیم که همیشه هوای همدیگرو داشته باشیم. همه چی خوب بود تا اینکه مادرش سوگل مریض شد…
اول تِلو تِلو می خورد و بعد بیهوش می شد. بُردنش بهبهون. یه مدت پیش طبیب رفت ولی مرگ که چاره نداره! چندماه بعدش رحمت خدا رفت. همون مدتی که سوگل مریض بود، بابای خدایار توی بهبهون کار می کرد. بعد از مدتی اومد و بچه هاشو بُرد شهر. البته یکی دوسال بعدش داستانش دراومد که با یه زن بیوه بهبهونی ازدواج کرده که توی خونه شون کرایه بودن…
خدایار از پرچین  دایی خیرالله که اومد داخل دوباره حالی به حالی شدم. دلم مثل گردباد پاییزی به هم پیچید و جلوی چشام سیاهی رفت. هرکاری کردم نتونستم بلند شم. خدایار اومد کنارم نشست و گفت: بیگم!
چی شد که حالت این‌جوری شد؟
گفتم: نمی‌دونم، انگار توی دلم شیونه. انگار یه گله گاو توی دلم خرمن می‌کوبن.
خاله بهش گفت: خدارحمت کنه مادرتو! چه زن مهربونی بود. الآن چکار می کنی خاله!
– الان مشغول کارم.
– الحمدلله کجا کار می کنی؟
– کارخونه سیمان بهبهون.
– خداراشکر!
– خونه تون کجاست؟
– بهبهون نزدیک پارک قنواتی.
– کی بر می گردی؟
– فرداصبح باید بریم.
– زنی هم دست وپا کردی؟
خدایار با حجب وحیاء بود. سرشو به زیر انداخت. خاله بهش گفت: دختر که نیستی سرتو بالا بگیر وحرف بزن!
اونم آروم گفت: نه هنوز.
وقتی گفت نه هنوز، دلم آروم شد. جرات نداشتم نگاش کنم، اونم سرش پایین بود.
خاله پرسید به کسی نظری نداری؟
– نه خاله، فعلا گرفتارم، آبجیم هم مریضه…
کیسه سفیدی که دستش بودو گذاشت کنارمو بلند شد. حس می‌کردم جونم می‌خواد از بدنم در بره. همه‌ی نفسم توی سینه‌م مونده بود و نمی‌اومد بیرون. نه می‌تونستم بهش بگم بمون و نه می‌تونستم بلند شم و دنبالش برم. وقتی داشت میرفت سرش گیج رفت و خورد به دیوار… فکر کردم شاید اون هم به درد من گرفتار شده ولی کدوم بچه شهری خوش قد و بالایی به من بخت برگشته دل می‌بست که خدایار دومیش باشه؟
خاله تهمینه،کیسه را باز کرد. یه پارچه خوشرنگی توش بود. پارچه را که دیدم زود ورش داشتمو وبوش کردم. خاله اخم کرد واشاره کرد که خودتو جمع کن! فردا دخترا هزار داستان توش درمیارن. حواست باشه به قول استاد قدیم “مِرزنگ تیه هم بدخواهِتِه.”۱۷
به زحمت بلند شدم و با خاله تهمینه رفتیم سمت خونه دایی یعقوب…، اینم از اقبال من و عروسی اومدنم…
دایی یعقوب به دایی اسدالله گفت: اسدالله تو پیاده برو خونه، نوعروس تو خونه داری بیچاره غریبه! تهمینه و بیگم می مونن تا روز پس پرده۱۸.
دایی اسدالله سوار اسبش شد ورفت…
زنها با کِل و سرو ۱۹ (seroo) پَشای۲۰ (pasha) ستاره را روی دوتا الاغ گذاشتن ورفتن من و خاله هم دنبالشون…
همه کِل می زدن و همکاری می کردن.  ستاره و حمدالله را بردیم حَجله ۲۱.
حجله شون یه بهون کوچولو بود که دورتا دورش نین چیت(nain chit) ۲۲ مثل دیوار خشتی بسته بود. باد هم  گمبول های رنگ‌وارنگو میرقصوند.
عروس و دوماد که رفتن حجله، ما اومدیم سمت خونه دایی.
وقتی از مِهتر و دُهُل دور شدیم، صدای دُهُل خیلی دلنشین‌تر شد. صدای کَرنا و دُهُل لابلای دره‌ها می‌پیچید و ملایم‌تر و باتکرار به گوش می رسید و دلمو چنگ می‌زد. به اقبال خودم لعنت می فرستادم که یه بازی بچه‌گانه چشممو ناقص کرد و گرنه می تونستم با خدایار ازدواج کنم و برم توی شهر و زحمت آب آوردن و کود جمع کردن و هیزم فوت کردنو تحمل نکنم. اما چه می شد که اقبال بدم چشممو نابینا کرد و شاخ آرزومو برید. اگه می تونستم به جنگ اقبالم برم، می رفتمو و یه بخت بهتری برای خودم می نوشتم.
رسم بود که یه بزرگتر دست عروس و دومادو بذاره دست همدیگه. از بس ستاره بدقلق بود فقط حکیمه دایی یونس می تونست به ستاره نزدیک بشه. اونم رفت و بعد از چند دقیقه برگشت. توی کُل منطقه رسم بود که مادر عروس، پارچه ی عفت ۲۳ بده دست فامیل دوماد، اما ستاره آدمی نبود که کسی جرات کنه و این حرفا را بهش بزنه. البته اونقدر قلدر ونجیب بود که همه می دونستن ستاره مثل آب چشمه پاکه.
دو شبانه روز خونه دایی یعقوب موندیم. زن دایی و چنتا از زنای فامیل غذای پس‌پرده رو پختن و رفتن پیش ستاره و حمدالله. بعدش دعوتشون کردن خونه دایی. هر تازه عروسی را بعد از سه روز دعوت می کردن خونه پدرش، رسم واطلبیدن ۲۴ یه رسم قدیمیه.
این‌جوری یه فرصتی بود که عروس و دوماد از هم دل‌سیر و دل‌زده نشن و یه استراحتی می کردن و دلتنگی عروس و خونواده هم در می رفت. برای خونواده ها سخت بود یه دفعه بچه شونو عروس کنن و دیگه نبیننش.
وقتی عروس و دوماد اومدن خونه دایی، ستاره بغلم کرد و گریه کرد. انگار مهربونتر وآرومتر شده بود. حمدالله هم اومد و سرمو بوسید و گفت تا زنده ام مثل یه برادر کنارتم. هرکاری داشتی بهم بگو و رو درواسی نکن…
دایی یعقوب به حمدالله گفت: اسبی که به عنوان باشلق و گاوی که به عنوان شیربهاء گرفتم، توی طویله بستم. دوتاشو بخشیدم به خودت و ستاره. اونجا به خاطر حرف مردم چونه زدمو گرفتمشون.
شب همه خونه دایی یعقوب موندیم و همه با شادی و شوخی می گفتن و می خندیدن، ولی من خوشحال نبودم. انگار یه چیزی گم کرده بودم. انگار توی خونه دایی غریب بودم.
فرداش من و خاله تهمینه راه افتادیم سمت تُلیون. خیلی دوست داشتم سرصحبت در مورد علاقه خاله و مرحوم کریم باز بشه که بدونم خاله چطو دلشو آروم کرد. پرسیدم خاله وقتی مرحوم کریمو دیدی چطور شدی؟ خاله تهمینه گفت بیگم دست وردار و این فکرا را از سرت بیرون کن. تو و خدایار قسمت هم نیستین. دست وردار از خدایار! خدایار لقمه‌ی تو نیست…
وقتی خاله تهمینه بهم گفت که دست از خدایار بکشم دلم می خواست بمیرم ولی متاسفانه  مرگ که دست آدم نیست. گفتم خاله جون کمکم کن! خیلی اذیتم. خیلی حالم آشوبه! خاله جدی تر شد و گفت بیگم دس وردار! شنیدم این بچه مثل مامانش مریضه… با خودم گفتم ای کاش افسار جونم دستم بود تا ولش می کردم!
نمی تونستم حرف بزنم ولی اگر حرف نمی زدم می مُردم. غصه مثل استخون توی گلوم گیر کرده بود. آب دهنمو که می خواستم  قورت بدم پایین نمی رفت…
گفتم خاله تو رو خدا بگو قسمتت نیست. بگو تو کجا و اون کجا، ولی نگو که عمرش به دنیا نیست. بذار قسمتِ هرکی باشه، باشه! ولی زنده باشه!
خاله گفت: حالا زود بغض نکن، می خوام بدونی این کار سرانجامی نداره. از حکیمه پرسیدم انگار پسره مثل مادرش مریضه و امیدی به بهبودش نیست. اما تاببینیم خدا چه می خواد وقسمت چی باشه. وقتی پرسیدم به کسی نظری نداری منتظربودم یه نگاهی بهت بندازه. راستی قصه قسمتو شنیدی؟ می خوای برات بگم.
– خاله جون بگو!
– میگن قدیما دونفر خیلی همدیگه رو دوست داشتن ولی هرکاری کردن نتونستن با هم ازدواج کنن. پدر دختره مخالف بود. یه روز خواستگاره میره پیش حضرت سلیمان و جریانو می‌گه و از حضرت سلیمان کمک می خواد. حضرت سلیمان پدر دخترو خواست و بهش فرمود که اینا قسمت همدیگه هستن! بذار دخترت بره پی قسمتش ۲۵. اون آدم لجوج گفت: من قسمتو قبول ندارم و کاری می کنم که دیگه کسی نگه قِسمته. بعد به خاطر اینکه حرف حضرت سلیمانو نقض کنه، دخترشو برد وسط دریا روی یه کوه و یه کُلبه براش دُرست کرد و یه مقدار غذا هم پیشش گذاشت. بعد از  مدتی شنید خواستگار دخترش افتاد توی رودخونه وغرق شد، دیگه خیالش راحت می شه که می تونه حرفشو ثابت کنه.
خلاصه یکی دوسال گذشت و خواستگاری برای دخترش نیومد. بلند می شه میره پیش حضرت سلیمان و میگه دیدی قسمتش نبود و پسره هم توی رودخونه غرق شده؟! پیامبر فرمود:  سه ماه دیگه بیا پیشم.
اون بنده خدا هم بعد از سه ماه میره پیش حضرت سلیمان وحضرت هم دستور میده به پرنده ای تا  بره و دختره را توی یه پوستین چرمی بیاره. وقتی پوستینو باز می کنن، می بینن یه مرد ویه بچه توی پوستینه. حضرت سلیمان بهش میگه دخترخانم ماجرای ازدواجتو بگو!
– بعد از حدود چند ماه که اونجا بودم غذام تموم شد. از خدا کمک خواستم و دعا کردم که غذا برام بفرسته. شب که خوابیده بودم صدای کمک کمک شنیدم ولی ترسیدم برم بیرون. فرداش رفتم دیدم همون مردی که خواستگارم بود، کنار ساحل افتاده، کمکش کردم و آوردمش توی کلبه و باهم ازدواج کردیم و…
حضرت سلیمان گفت: من یه جن(jen) را مسئول کارت کردم وقتی این جوونو بردی خونه ازت پرسید که بامن ازدواج می کنی؟
– آره وقتی به هوش اومد ازم پرسیدو منم گفتم آره.
– همون موقع من عقدت کردم و شما به هم محرم شدین. از اول کار هم به پدرت گفتم که قسمت همدیگه هستین ولی پدرت قبول نکرد. حتی نوشته شده که کی ازدواج می کنین وکی بچه دار می شین وبچه تون پسره یا دختر…
خاله چند قدمی راه رفت وهیچی نگفت بعد آب دهنشو قورت داد و گفت: بیگم جان! دل نگرون نباش! اگر قسمتِ هم باشین، زمین و زمان دست به دست هم بدن، به هم می رسین. تا ببینیم اون بالایی چی بخواد.
دلم نمی خواست برم تلیون ودلم نمی خواست اونجا بمونم. اگه می موندم هم نمی تونستم خدایارو ببینم. فقط توی عروسیو و عزا یه دختر و پسری اتفاقی همدیگه رو می دیدن.
به هر بدبختی‌ای که بود، رسیدیم تلیون ولی تلیون این بار برام فرق داشت. به این فکر بودم بهانه ای پیدا کنم و برگردم. اما دلم نمی خواست خاله رو توی این شرایط تنها بذارم. هر روز سردرد داشتم و حالم خوش نبود…
فکر کنم ماه اول بهار که تموم شد دایی رفت چرام و برنجا را آورد و وسایلو جمع کردیم و رفتیم سمت سرحد (سردسیر)…
پانوشت‌ها:
———-

۱- کِرُک یا کُرُچ: مرغی که روی تخم خوابیده است.
۲- بهون: سیاه چادر
۳- گمبول: نوعی آویزه که بصورت ریسه و شبیه قطره آب با بندهای رنگی درست می شود و برای تزیین سیاه چادرها به‌کار می رود.
۴- کوشک کی عباسقلی: کوشک  یعنی قلعه. نام روستایی در شمال شرقی شهر دهدشت به فاصله حدود ۱۵ کیلومتر از دهدشت.
۵- مِهتر: مهتر یا تُشمال به نوازندگال ساز بادی کرنا یا سرنا مهتر می گفتند (نامی برای طبقه اجتماعی محسوب می شد، مهتران)
۶- دستمال بازی: به رقص با صدای سرنا و ضرب دهل که بصورت هماهنگ دست ها بالا و پایین می روند.
۷-کِل: صدایی که با لرزش زبان در کام و تلفظی بصورت کِللللللی در جشن ها و در سوگ های اسفناک مانند مرگ جوانان و جنگجویان اجرا  می شود. نوعی صدای شادی آفرین در جنوب کشورمانند فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد، چهارمحال و بختیاری، خوزستان و بخش مرکزی مانند لرستان و…
۸- چمپای عنبر بو: نوعی برنج محلی که عطر و رایحه‌ای خوش دارد و مانند عنبر بویش هم در هنگامی که خوشه برنج در شالیزار هست و هم هنگام پخت آن تا چند متر دورتر می پیچد.
۹- شیرَدوما که به‌صورت شیرَه دوما تلفظ می شود: شعرهایی که بصورت آواز در وصف قدرت، زیبایی و افتخارات داماد و طایفه‌اش خواند می شود. در واقع نوعی تشویق و تهییج داماد است به عنوان  شیر است داماد.
۱۰- مثل شمع به دلم چسبید: در قدیم از موم به عنوان چسب استفاده می‌کردند و اگر غذایی خیلی خوش‌مزه بود یا حرفی به‌جا گفته می‌شد، می گفتند مثل شمع چسبید. امروزه هم چسبیدن در مورد غذا بکار می رود. (خیلی چسبید…)
۱۱- شیربهاء: چیزی به عنوان زحمت شیردادن وپرورش عروس، برای مادر عروس تعیین می شد وبه خانواده عروس داده می شد.
۱۲- باشلق یا باشلغ: بعد از این‌که خانواده ی عروس موافقت اولیه را اعلام می کردند، بستگان عروس و داماد به بحث در مورد چیزی به عنوان باشلق یا حق پرورش فرزند به شور می‌نشستند و برای مقدارش بر اساس شأن دو طرف چانه‌زنی و… توافق می‌کردند. معمولاً مقداری احشام، وجه نقد، زمین و… یا درخانواده‌های بسیار متمول نوکر و کُلفت به عنوان حق پرورش دختر به پدر دختر می دادند.
۱۳- دست راستش روی سرت: یعنی ان شاء الله قسمت تو باشه. کنایه از این است که انشاالله تو هم عروس بشی.
۱۴-جن داره: در قدیم معتقد بودن که در بعضی نقاط تاریک وخرابه ها اجِنّه زندگی می کنند و هر کسی به آنجا برود، جِن ها وارد بدنش می شوند و او را مجنون یا جن زده می کنند.
۱۵- صحرای جُخونه (جوخانه): منطقه ای هموار و مرتفع کنار کوه نور که بسیار سرد است و در بین مردم منطقه به سرد بودن معروف است.
۱۶- سردی کرده: دچار سردی مزاج شده. مصرف دوغ ترش بعد از پیاده روی و گرم بودن بدن باعث ترشح اسید لاکتیک و اسپاسم و گرفتگی در عضلات می شود که می گویند به علت هجوم سردی به بدن اتفاق می افتد.
۱۷- مرزنگ تیت هم بدخواهته: بسیار احتیاط کن. یعنی حتی به مژه هایت هم اعتماد نکن چون ممکن است علیه تو دسیسه کنند. مرزنگ یعنی مژه. تیه یعنی چشم.
۱۸-پَس پرده: غذایی که روز سوم بعد از عروسی برای عروس و داماد تهیه می کنند. پس از  پرده و حجله نشینی عروس و داماد، خانواده عروس غذایی مقوی برای تجدید انرژی برای عروس و داماد تهیه می کنند و در کنارهم با عروس و داماد به عنوان خانواده ای مستقل و جدید صرف می کنند.
۱۹-کِل و سرو: کِل و سرو یا کِل وسرود. سرود شادی که مختصراً سرو گفته می شود. در واقع اشعاری که در مدح عروس وخانواده عروس گفته می شود.
۲۰- پَشا: که در بعضی مناطق پَهشا هم تلفظ می‌شود. جهیزیه عروس و آنچه عروس با خود به خانه داماد می برد.
۲۱-حَجله: حجله گاه، اسم مکان، محل زندگی اولین شب عروس و داماد
۲۲-نین‌چیت: تغییر یافته نی‌چین است. چیدن نی ها و بستن آنها و استفاده از دیواری از نی به عنوان دیوار پیش ساخته و قابل حمل… نی های بافته و بسته و کنار هم که قابل لوله وجمع شدن هستند.
۲۳- پارچه عفت: در شب زفاف مورد استفاده عروس قرا می گیرد تا سلامت و پاک‌دامنی‌اش را اثبات کند. پارچه‌ای که نشانه باکره بودن عروس است و به عنوان سلامت و پاک‌دامنی عروس به خانواده داماد نشان داده و نگهداری می شود.
۲۴-واطلبیدن: بازطلبیدن، طلب کردن عروس از داماد. اولین دعوت عروس به عنوان میهمان به خانه پدر.
۲۵-پی قسمتش: ازدواج کردن و دنبال قسمت رفتن و طبق قسمت ازدواج کردن.«می‌خوام برم پی قسمتم» یعنی می‌خواهم ازدواج کنم.