افتونیوز _ صیاد خردمند : ۲۱ ساله بودم .اول جوانی و شادابی . اواسط مرداد ۹۶ بود که به همراه دوتن از دوستانم از شیراز به یاسوج بر می گشتیم . صحنه تلخ تصادف همچنان بعد از سه سال  جلوی چشمانم تداعی می شود. تنها به خاطر دارم که ماشین چرخید و یک مرتبه وارد لاین دیگر شدیم . ماشین به زیر پل سقوط کرد.
دوستانم به بیرون پرت شدند ولی من دستم را محکم به دستگیره گرفتم تا نیفتم. این صحنه در طی چند ثانیه رخ داد و هنوز برای من شبیه خوابی است که دوست دارم از آن بیدار شوم.
بعد از وقوع سانحه ، شخصی به کمکم آمد. تلاش می کرد درب اتومبیل را باز کند، اما موفق نشد. در این حین متوجه شدم که کمرم عین ژله می‌چرخد.

هرچه تلاش کردم ، پایم را تکان بدهم ، نتوانستم. ترس داشتم ماشین دچار حریق شود ، نمیتوانستم از ماشین بیرون بروم.
در این حادثه تلخ یکی از بهترین  دوستانم را از دست دادم. با آمبولانس به بیمارستان منتقلم کردند. قفسه سینه و دنده هایم ضربه دیده بودند ، نفسم درست بالا نمی آمد، دماغم شکسته بود و خونریزی داخلی شدیدی داشتم.

بعد از این حادثه، همچنان در شوک بودم ؛اما با خود فکر میکردم که بالاخره خوب میشوم . پزشک ها نیز دلگرمی می دادند که جوانی و  خوب میشوی. بعد از ۳ ماه ، تحقیق و جست و جو،فهمیدم که دیگر امیدی نیست و در یاس و بهت غریبی فرو رفتم.آری من دچار ضایعه ی نخاعی شده بودم!!
همه امید و آرزو هام به یکباره فرو ریخت و من اکنون باید با این واقعیت روبرو می شدم، بله، زندگی روی صندلی چرخ دار!!

داستان ما دردآور است

داستان افرادی همچون ما درد آور است. نمی‌خواهم اشکی درآورم؛ بلکه تصمیم دارم واقع بینانه به این اتفاق نگاه کنم؛ اما همچنان  بعضی می‌گویند قسمت این بود و خدا را شکر که هنوز زنده است؛ اما  من همچنان با این ماجرا،کنار نیامده ام و اگر کنار بیایم ،یعنی کم اورده ام ، به همین دلیل  روزی هزار بار  با خودم تکرار میکنم که روزی خوب خواهم شد و با پاهای خودم، دوباره راه خواهم رفت.
من تک دختر خانواده ام هستم ‌ و  دو برادر دارم .
خانواده ام  به پای من و شرایط م از غم سوختند.
زمانی که سالم بودم همیشه شاد و پرانرژی و پرتکاپو بودم؛  اما بدشانسی های من فقط این نبود ، مادرم   از کودکی، صرع داشت و آخرین بار که دچار تشنج شد، اکسیژن به مغزش نرسید و دچار مرگ مغزی شد. شرایط  به گونه ای پیش میرفت که قصد داشتیم  همه  اعضای بدنش را اهدا کنیم که زنده ماند . در ابتدا حتی چشمانش را باز نمی کرد. بعد از مدتی که قدرت تکلمش هم برگشت، دیگر کسی را نمی شناخت.
من تنها، بدون اینکه مادر ویا خواهری در کنارم باشد،بزرگ شدم.

دوران دبیرستان در رشته ی تجربی تحصیل می کردم ؛ اما به دلیل مسائل خانوادگی، ادامه ی تحصیل ندادم و بیشتر هدفم کار آزاد بود. مدتی امور اداری چند وکیل را انجام میدادم  و همچنین منشی دفتر های  مهندسی بودم؛ اما بعد از زمین گیر شدن خودم را  با طراحی چهره، نقطه کوبی   ونقاشی سرگرم کردم.

بارقه های امید

در این سختی ایام ، میخواهم دوباره سلامتی ام را به دست بیاورم. در چند کشور امکان عمل نخاعی وجود دارد و حتی تلفنی با دکتر دانشی صحبت کردم. ایشان بمن  گفتند :  زندگی کن و تمرین و فیزوتراپی. امکان  عمل  و درمان وجود دارد   و در آینده ممکن است در کشور انجام شود اماالان  در حد آزمایش هست. البته در چند کشور مانند سوئیس، این عمل حدودا ۵۰ الی ۶۰ هزار یورو هزینه دارد.

زندگی برای مستانه پور آزادی، دختر ۲۴ ساله همچنان ادامه دارد ؛اما اگر رویای دوباره راه رفتن نباشد، عطای زیستن را به لقایش خواهد بخشید

شماره کارت بانک رفاه _ مستانه پور آزادی
۵۸۹۴۶۳۱۵۵۳۹۰۲۹۳۳
________________________
گزارش : صیاد خردمند