من وحسین هرچه تونستیم علف چیدیم و جمع کردیم. سید گفته بود بذارین علفا بزرگ بشن بعد بِبرین، چون هم تخمشون می‌ریزه هم برگ بیشتری دارن و موقع خشک بودن، کمتر خرد می‌شن. وقتی علفِ جوون بچینین، موقع خُرد کردن خیلی ریز می‌شن و به حالت آرد در میان.
و فقط برای مخلوط کردن با کاه به درد می‌خورن و باید بریزیم توی کیسه…


حسین از این کار خیلی ناراحت بود امّا وقتی کاری بهش سپرده می‌شد اونو به نحو احسن انجام می‌داد.
علفا رو چیدیم و ریختیم روی کپر تا خشک بشن. حسین رفت مغازه‌ی کل ابرام و با عجله اومد و گفت: قرار شده خان‌ها بیان مهمونی کدخدا.
میگن هرکی اسب یا ورزای۱ (warzã) بزرگ داره ببره قایم کنه!! مباد چشمشون بهش بیوفته!. وطلبش کنن یا خراج بیشتر بگیرن.
مأمورای جُهزاری۲ (johzari) توی ده چرخی زدن و چیز دندون‌گیری پیدا نکردن. البته خان خیلی به سادات احترام می‌ذاشت و ساداتو اذیت نمی‌کرد.
کربلایی علی‌پناه بهش گفت که اسب سید و اسب میر عزیز رو گروهی بردن که دزدی به نام کیامرز، سردسته‌شون بود و بهشون بی‌احترامی کرده، خان هم خیلی ناراحت شد و از کس‌وکار کیامرز پرسید و قول داد که دستور میده تا اسبا رو بیارن و پس بدن و اونا رو هم تنبیه کنه. به قول خاتون،  بی‌بی ململ۳ (mal mal) با قیلون ورشو۴ (varsho) وارد جلسه شد و خان به احترامش بلند شد. با خان و اهل مجلس خوش‌وبش کرد و تعارفشون کرد که تشریف بیارین خدمتتون باشیم. خان هم تشکّر کرد ولی نپذیرفت.
تا نزدیکای غروب خان ودارودسته‌ش اون‌جا بودن و چند گوسفند براشون کشتن و برنج چمپا پختن و نوکر و آقا سیر خوردن.
وقتی مامورا رفتن، ورزا و اسبای به درد بخورو از توی پستو آوردن بیرون.
زنای ده هم اومدن بیرون و شروع کردن به تعریف از اومدن خان و کدخدا وسفره ی پهن شده ی بی بی زلیخا و خوش سلیقگی بی بی ململ.
اشرف هم برای اینکه از خودش تعریف کرده باشه گفت: یکی از مامورا بدجور نگام می کرد، از مغازه کل ابرام تا از جلوشون رد شدم با چشم دنبالم می کرد.
خاتون به شوخی بهش گفت: اگر خدا خوشگل نیافریدم، کافر تا مسلمون بیان و برن، خیالم تخته که غیر از جعفر، کسی میلش به من نیست. اشرف هم با خنده گفت: همون جعفر هم میلش به تو نیست!.
خاله تهمینه گفت: خاتون! مگه نمی‌دونی اشرف دختر کیه که سربه‌سرش می‌ذاری. پدر در پدر سخندان و حاضرجوابن.
سید رفت کنار امام‌زاده و اذون گفت. منم دست نماز۵ (dast namãz) گرفتم و رفتم پشت سرش نماز خوندم. چقدر خوشحال بودم که با کسی ازدواج کردم که مشتاق نماز و روزه‌ست…
باهم برگشتیم خونه، سفره رو انداختم و شیربرنجو آوردم. محمود و حسین رو صدا زدم. شیربرنجو ریختم توی سینی و برای محمود و حسین هم ریختم توی ظرف خودشون. سید با هر لقمه‌ش شکر می‌کرد.
– بیگم می‌دونی شیربرنج غذای مورد علاقه پیغمبر بود؟.
– نه نمی‌دونستم.
– میگن به هردونه‌ی برنج، هفت قل هو الله خونده شده، چون وقتی پیامبر به رف‌رف۶ (raf raf) نشست و رفت معراج، شیربرنج براش آوردن!.
پرسیدم سید مهراج (معراج) چه‌جوری بود؟ قصه‌شو می‌دونی؟.
– خداوند از بس پیامبرو دوست داشت، رف‌رف فرستاد و بردش پیش خودش و بهشت و جهنمو نشونش داد. بیگم می‌دونی غذای پیغمبر توی اون شب چی بود؟
– نه سید، اگر می‌دونستم هم یادم رفته. برامون بگو تا بچه‌ها هم یاد بگیرن.
– حضرت پیغمبر، اون‌جا شیربرنج با راجونه ۷ (rajoneh) خورد. از کسی شنیدم که پیغمبر از پشتِ پرده، دستی رو می‌دید که می‌اومد و از شیربرنج برمی‌داشت اما نمی‌دونست کیه و روش نمی‌شد بپرسه که دست کیه!. یه سیب گذاشتن جلوش و همون دست اومد سیبو نصف کرد. پیامبر هم دلش نیومد سیبو بخوره. اون نصفِ سیب رو گذاشت توی جیبش که بیاره برای علی. وقتی از معراج برگشت، فرستاد دنبال امیرالمامنین (امیرالمومنین). وقتی اومد پیشش، بهش گفت: علی جان! دست راستتو نشونم بده!. امیرالمامنین هم دست راستشو آورد جلو و گذاشت توی دست پیغمبر.  پیغمبر نصف سیبو از توی جیبش درآورد و گذاشت توی دستش، حضرت علی هم از توی جیبش نصف سیبی را درآورد و گذاشت روی نصف دیگه. پیامبر یه لبخندی زد و گفت : پس دستی که پشت پرده بود تو بودی!؟ تو سیبو نصف کردی!؟… مقام امیرالمامنین خیلی بالا بود.
بعد از معراج، حضرت فاطمه رو خدا بهش داد. میگن پیغمبر، همیشه فاطمه رو بو می‌کرد و می‌گفت: فاطمه بوی بهشت میده…
دوباره صدای فریاد شمسی اومد. بلند شدم رفتم خونه‌ی محمود. بازم دعوا سر شوری غذا بود. محمود یه‌کم از غذا گذاشت جلوی من و گفت: بیگم تو که نوعروسی۸ از این بخور!. خوردم و گفتم: شمسی خداوکیلی، نیمو نمکه۹ (nimo nemek).
محمود راست میگه قبول کن. به محمود گفتم به قول خاله تهمینه: اگر زنتو نگهداری کنی، خدا به فریادت می‌رسه. حالا شمسی اشتباه کرده تو هم برای رضای خدا ببخشش!.
شمسی پاشو با هم بریم خونه‌ی ما یه کم شیربرنج برای محمود بیار و صلوات بفرستین. خوب نیست هرشب بحث کنین دل بچه‌ها رو به لرزه در بیارین!.
دست شمسی رو گرفتم و راه افتادیم سمت خونه. بهش گفتم شمسی! به قول خاله: مرد، خدای کوچک زنه!. هرچه محمود میگه بگو چشم و سعی کن بهونه دستش ندی که ناسزا بهت بگه!. هم خودتو سبک می‌کنی هم مرده‌هاتو بی‌ارزش. فاتحه که براشون نمیگی و خیرات نمی‌کنی اقلاً تنشونو توی گور نلرزون!. زن باید بهونه‌ی مردشو بِبُره!. این‌جوری بهش بگو هرچه می‌خوری تا برات درست کنم.
شمسی هم گفت بیگم تو که غریبه نیستی. محمود می‌شینه میگه بابات این‌جور بود و مادرت اون‌جور بود. از بس سرکوفت زده دیگه خودم هم از پدر و مادرم بدم میاد.
گفتم هرکسی خودش قرب ۱۰ (qorb) میده به فامیلش. وقتی پدرت برات عزیز باشه، نباید کاری بکنی که ناسزا نصیبش بشه.
یه‌کم شیربرنج بهش دادم و فرستادمش خونه‌ش.
فردای همون روز محمود اومد خونه و گفت: بیگم ! خدا همه مرده‌هاتو رحمت کنه. عجب شیربرنجی بود!
خاله بهش گفت: محمود! تو غذای کافر هم به دلت می‌شینه اما شکمت غذای شمسی رو تاب نمیاره. دِلتو نسبت به شمسی صاف ۱۱ کن. زن و مرد باید دلشون نسبت به هم صاف باشه تا کردارشون به دل هم بشینه!.
خاله داشت صحبت می‌کرد که جواهر زن میر غیب الله اومد پیش سید و گفت: دفعه‌ی قبل یه قولی داده بودی که از قُمشه تمزو۱۲ (tamzoo) برای زن حیدر بیاری!. اومدم دنبالش. زن داداشم هنوز بچه‌دار نشده. هرچه زِدارنده ۱۳(zedarandeh) بود تا حالا خورده و فایده نکرده.
تمزو، تمزو…تا حالا نشنیده بودم. هی تکرار می‌کردم تمزو ختایی. سید صدام زد و گفت: او چمدون کوچولو رو با کلیدش بیار بهم بده.
چمدونو آوردم و دادم بهش. از لابلای چندتا بَهسَکون۱۴(bah sakon) یه پارچه‌ی قرمزو باز کرد و یه نِشت۱۵ (nesht) درمونی بهش داد و گفت: نصفش کن و نصفشو  امشب و نصفشو، پس‌فرداشو۱۶ دم کنه و بخوره!. یادت نره همه‌شو یه دفعه بریزی و حالشو بد کنی!.
پانوشت‌ها:
————
۱- ورزا: گاو نرِ تنومندی که برای شخم زدن مناسب باشد
۲-جُهزاری: جُه‌زاری تلفظ می شد ولی در واقع جوزاری است. در فرهنگ منطقه جو را جوه یا جُه تلفظ می‌کنند. جایی که جو زیاد هست. زار جایی که چیزی زیاد هست استفاده می شود. مانند سبزه زار، چمن زار و…
۳- مل مل: نام نوعی پارچه‌ی نرم و لطیف صددرصد پنبه‌ای که امروزه برای لباس نوزاد استفاده می‌شود. در قدیم رسم بود نام محصولات را بر افراد می‌گذاشتند. حریر، جهان، مسکو ، موهر و… از این دست نام‌ها هستند.
۴- ورشو: آلیاژی ساخته شده از فلزات مس، نیکل و روی است. این فلز معمولاً با ترکیب‌بندی ۶۰٪ مس، ۲۰٪ نیکل و ۲۰٪ روی ساخته می‌شود. ورشو جلایی مانند نقره دارد و در برابر زنگ‌زدگی نیز مقاوم است. با توجه به وجود مس و روی، ورشو گاهی یکی از انواع برنج محسوب می‌شود. بر خلاف نام این فلز که از آن به نقره‌ی نیکلی یاد می‌شود؛ هیچ فلز نقره‌ای در ترکیبات آلیاژ این فلز، به کار نمی‌رود.
۵- دست‌نماز: وضو، دست را برای نماز آماده کردن.
۶- رف‌رف: وسیله‌ای که ملائکه پیامبر را با آن بالا بردند. کلمه «رفرف» در قرآن نیز به‌کار رفته است: «مُتَّکِئینَ عَلى‌ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ»آیه‌ی ۷۶ سوره رحمن- بهشتیان بر تخت‌هایی تکیه زده‌اند که با بهترین و زیباترین پارچه‌های سبزرنگ پوشانده شده است. علامه مجلسی به عنوان «فرش بلند مرتبه» آن‌را معنا کرده و می‌گوید: ‌«بهشتیان بر رفرف سبز تکیه زده‌اند.
۷- راجونه: رازیانه.
۸- نوعروس: تازه عروس، عروس نو.
۹- نیمونمک: نیم آب و نیم نمک، بسیار شور.
۱۰- قرب: ارج و احترام، ارزش.
۱۱- دلتو صاف کن: کینه نداشته باش. کدورتی نداشته باش.
۱۲- تمزو: تنزو ختایی، سنبل ختایی.
سنبل ختایی نوعی گیاه دو ساله است که به خانواده چتریان تعلق دارد. از دیگر نام‌های این گیاه می‌توان به آنجلیکا، باغ سنبل، روح‌القدس و سنبل نروژی اشاره کرد. سنیل ختایی به دلیل خاصیت دارویی، امروزه بسیار شناخته شده است و در اکثر کشورهای دنیا کاشته می‌شود. این گیاه دارویی در قرون وسطی به عنوان معجونی برای درمان طاعون بابونیک مورد استفاده قرار می‌گرفت و در طبّ سنتی کهگیلویه و بویراحمد به عنوان درمان ناباروری، مشکلات معده، رفع قاعدگی دردناک و…از آن استفاده می‌شد.
۱۳- زدارنده: در واقع از همه آنچه داشتیم یا در دسترسمان بود.
۱۴- بَهْسکون: به‌سکون، چیزی اندک که در پارچه پیچیده شده است. در قدیم بیشتر از پارچه برای بسته بندی استفاده می‌شد و مقدار کمی از دارو یا چای خشک را در پارچه می‌ریختند و گِره می‌زدند، به این مقدار بهسکون می‌گفتند.
۱۵- نِشت: مقدار کمی از هر چیز، مقدار اندک.
۱۶- پس‌فرداشو: پس از فرداشب. شبی که پس از فرداشب هست.
نویسنده: سید غلامعباس موسوی نژاد