نصرالله که رفت، نمی دونم چطور شبو به صبح رسوندیم. از خدا می خواستم که سید آروم بشه. یکی دوباررفتم پیشش و بهش گفتم سید تورا خدا آروم باش! اتفاقیه که افتاده! می گفت هیچ وقت دوست نداشتم تلیون باشم. خدا می دونه وقتی اینجام انگار برهنه روی خار دراز کشیدم.
استاد قدیم گفت:(گرگ کُه اگر شیر بده میش منه بیگونه اگر وفا کنه خویش منه)۱.خدا می دونه از شما هم پنهان نباشه، پیش فامیلم بیشتر تنهام وکمتر خوشحال.


می دونم این ظلم، دامن اولادمو میگیره. از قدیم گفتن: بِکُنَن پدرون بِکَشن فرزندون۲
یه قلیون براش چاق ( آماده)کردمو بهش دادم.
هنوز چایی نخورده بودیم که صدای یالا( یا الله) یالا از پایین خونه می اومد.
میرعلنقی مشتلق!۳
با خودم گفتم یا امامزاده صفدر! یه خبر خوبی این غم وغصه را از دلمون ببره!
زود از کومه رفتم بیرون.
– ایمجالتو۴ وخیر! عامو تشریف داره؟!.
– عاقبتت بخیر!. بفرما! آب سردی، آب گرمی۵
– مشتلق بدین تا بگم چی شده!
رفتم داخل کومه توی وسایل سید و یه قیچی ورداشتمو بهش دادم و گفتم حالا خبرتو بگو ببینم خبرت یه قیچی می ارزید یانه!
– پیام دادن که اسبتون را آوردن خونه خان، برین بیارینش!
سید اومد جلو وگفت: حسینی! پسر مُندَنی!۶
– آره. پسرمُندنیم. بابام دیشب از ضرغام آباد اومد و گفت خبرو بهتون بگم ومشتلقشو بگیرم برای خودم.
– ممنون. نمیدونی اسب میرعزیز هم همراهشه یانه!.
– بله همراهشه. هردوشو آوردن خدمت خان. از اونا هم یه کاسه گندم برشته مشتلق گرفتم!
پسره باخوشحالی رفت و ما هم اومدیم داخل.
شکری وحسین ومحمود بیدارشدن. سید به شکری گفت: بلند شو ببرمت خونه ی عموت، میخوام کمک بچه هاش بری دنبال گله!
شکری پوزخندی زدوگفت: من توی قهوه خونه کار می کنم. نمیرم دنبال گوسفند!
سید گفت: اگه تو قهوه خونه کار می کنی، کو مداخلت؟۷(madakhel). شکری هم یه مقدار پول از توی یه کیسه در آورد وبه سید داد وگفت این هم درآمدم! سید هم شُکر کرد و گذاشت توی جیبش.
شکری گفت: بابا فردا بچه ها را ببرم جولکی؟
– با این ظلمی که به نصرالله کردیم، مگه رویی مونده که شما را ببرم اونجا؟
– بابا جان توکه تقصیری نداشتی!. دایی ها هم اینو می دونن. حتما دایی نصرالله بهشون میگه.
– عزیزم! اگه اونا هیچی نگن، خودم روم نمیشه. دهه ی۸(dehe) میرهادی خیلی آبرو دارن. مردم اون منطقه به جد میرهادی قسم می خورن! به خدا اگر زمین دهن وا کنه، میرم توش. دیگه رویی برام نمونده که برم اون منطقه!.
بلند شدم ورفتم بیرون کومه، بعد شکری را صدا زدم که بیاد آب بریزه روی دستم. شکری که اومد بیرون، بهش گفتم مادر فعلا صحبتی از رفتن نکن!. مگه نصرالله داداش خاله خورشید نیست؟. حتم دارم یه مدتی ناراحتن. بذار یه چند وقتی بگذره بعد خودم با بابات صحبت می کنم…
سید به شکری گفت برو پیش میر عزیز بگو آماده باشه تا با هم بریم ضرغام آباد۹. شکری گفت بابا من خونه شون را بلد نیستم.
یه دفعه میرعزیز خودش پیداش شد.
خورشید یه قدری بالا اومده بود وسایه ها کشیده وطولانی بودن. میرعزیز و سید، راه افتادن سمت ضرغام آباد که برن پیش خان.
نزدیکای غروب بود که سید و میر عزیز برگشتن. منم یه شاه تلیت خوشمزه درست کرده بودم. از میر عزیز خوشم نمی اومد. نمی دونم چرا، ولی حس خوبی بهش نداشتم. مخصوصا از وقتی فهمیدم که قراره فاطمه را بدن بهش. قابل مقایسه با نصرالله نبود. نصرالله وقتی راه می رفت، آفتاب شرمش می اومد که بیاد بیرون. از بس جوون خوش قدوبالایی بود. هر مادری آرزو داشت پسری مثل نصرالله داشته باشه. اما عزیز کوتاه قد و بدقواره وبی سلیقه بود.
پرسیدم سید پس اسب میرعزیز کو؟
– میرعزیز اسبشو بخشید به خان. از اونجا تا تلیون هم هرکاری کرد، نذاشتم سوار اسب بشه. آدم بدبخت، بووز۱۰(bawz)شد و وقتی گفتن اسباتون اونجاست، گفت: خان اسب من پیشکش جنابعالی. بعد توی راه می گفت خسته ام بذار سوار شم. گفتم آدم بیچاره! خان صدتا اسب داره. توکه یه الآغ نداری چرا اسبتو می بخشی؟!.
از پایین خونه، صدای بی دُرد وصاف بی ململ می اومد. میرعزیز زود جلو رفت و با احترام همراهیش کرد. وقتی جریان بخشیدن اسبو فهمید با تمسخر به عزیز گفت: تو خودت گارون۱۱(garoon) مردمی، جلوی خان باد توی پوستت رفت وفکر کردی اسبتو ببخشی ازت تعریف می کنن؟! آخه زبون بسته، فکر نکردی زمینتو چه جوری شخم می کنی؟  به قول استاد قدیم: خَرته بده کِری، خوت بشی بگری!۱۲
طبق عادت همیشگی اومد وسط نمد نشست، گفت: علنقی وسایلتو جمع وجور کن تا بریم خونه میرهادی! بریم یه عذر خواهی بکنیم، بالاخره بچه هات خهرزای۱۳(kheharzã) اونا هستن و مجبوری رفت وآمد داشته باشی. نمی تونی رشته ی قومی ات۱۴بِبُری و ارتباط نداشته باشی.
منم چایی آوردم و گفتم سید! بی ململ درست میگه! برین پیش میرهادی و پوزش بخواین تا اونم با بستگانش صحبت کنه و کینه، ریشه ندوونه ورشد نکنه!
سید هم یه نگاهی به من کرد وگفت حالا کارم به جایی رسیده که توی الف بچه، نصیحتم کنی!.
بی ململ گفت: حرف همونه که گفتم. فردا راه می افتیم.
فردای اونروز سید وبی ململ رفتن سمت جولکی.
منم بچه ها را بیدار کردمو وبراشون نون وچایی آماده کردم. شکری گفت: ننه چقدر چایی طعم وبوی دود میده، نمیشه خوردش!.
گفتم شکری فرفوسی۱۵(farfaosi) گپ نزن تموم زندگی ما بوی دود میده.
گفت ما توی آغاجری چایی دُرست می کنیم. من توی یه کافه شاگردم و چایی خوشرنگ درست می کنم. گفتم برای ما هم درست کن تا ببینم عرضه شو داری یا تعریف ول می دی(بلف می زنی)!. بلند شدو استکان ونعلبکی۱۶(nálbaki)وکتری (ketri) را شست. البته یه مَشک آبو حروم کرد تاچایی درست کرد. خوشرنگ وخوشمزه بود. گفتم تو از مو زادی، فند (fand)به مو دادی۱۷. پرسید ننه یعنی چه؟. گفتم یه داستانه که میگه: یه روزی یه کلاغی بچه اش را نصیحت می کرد ومی گفت: وقتی  دیدی  آدما خم میشن، زود پرواز کن ودور شو! چون ممکنه موقع خم شدن سنگ وردارن!. بچه کلاغ، به مادرش گفت: مادر جون به نظر من، وقتی آدمو دیدی باید پرواز کنی ودور بشی!. مادرش گفت چرا! گفت: ممکنه اون آدم، پشت تپه سنگی برداشته باشه و پشت سرش قایم کرده باشه!. کلاغم  گفت: تو از مو زادی، فند و مو دادی. حالا ماجرای یاد دادن چایی بود که چایی که تو درست کردی که بهتر از چای یه کی بنو بود.
مشک را ورداشتم که برم سرچشمه آب بیارم. به شکری گفتم بیا کمکم کن تا دوتا مشک ببریم ولی گفت روم نمیشه وقبول نکرد. حسین گفت خودم میام! ولی شکری نذاشت همرام بیاد و گفت این کار زناست.
رفتم سرچشمه، بی بی مسکو، بی بی طلعت، بی بی ماه صنم و چندتا زن دیگه که نمی شناختم اونجا بودن. منم مشکو گذاشتم سرگی۱۸(sare gai)و نشستم که بعضی زنا پره۱۹(pareh)دستشون بود وداشتن با پشم گوسفند نخ درست می کردن. دختربس و ماه گلی هم طبق معمول، دعواشون بود وبه هم بدوبیراه می گفتن. انگار عادتشون بود که دایم به هم ناسزا بگن. همه دعواها برای شوهر یه وجبیه که با اون اخلاقش نمیشه با نُه من عسل تحملش کنی. آدم اینقدر نچسب و بد دهن! اونوقت این دوتا شب وروز دعواشونه. تانزدیکای ظهر سرچشمه بودم. وقتی برگشتم بچه ها را ندیدم. از خاله تهمینه سراغشونو گرفتم. خاله گفت: وقتی تو رفتی صدام زدن وگفتن یه مقدار نون برامون آب بزن تا نرم بشه و بخوریم. منم نونا را آب زدم و گذاشتم تو تویزه وبهشون دادمو اومدم. دیگه اطلاعی ندارم.
رفتم پشت خونه، بعد خونه ی خاتون و خونه ی بی ململ، ولی واتپ روغن وابیدن۲۰.
نمیدونستم چکارکنم. عصر علیشیرو دیدم. بهم گفت که بچه ها رفتن بهبهون پیش خاله شون. دل نگرون نباش!.
اومدم خونه وماجرا را به خاله تهمینه گفتم. اونم گفت شکری خیلی بچه زیرکیه، با همه بچه هایی که تا حالا دیدم، فرق داره. حتم دارم میره پیش باباش و اونم مجبور میشه حالا که اومدن تا بهبهون قبول کنه که پیش خاله شون بمونن…
وقتی سید برگشت، ماجرای عذر خواهی را برام تعریف کرد وگفت میرهادی کلی دعوام کرد وگفت: تو اونجا چکاره بودی؟! حالا اگر این بچه تلف می شد چی؟ میرعلنقی!! آدمی نبایدبیش از حد ملایم باشه. از قدیم گفتن بچه ها درخت بی خارو از ریشه درمیارن!.۲۱باید یه مقدار هم تندی کنی! اگر نمی تونستی جلوی فامیلتو بگیری نباید قول می دادی و… بی ململ بهش گفت: درسته که علنقی خیلی بُردباره اما وقتی که ما رسیدیم، نصرالله به شدت بدحال بود. وضعیت نصرالله طوری نبود که بتونیم به چیز دیگه ای فکر کنیم. سید هم نمی تونست یه آشوبی درست کنه و از فامیلش چشم پوشی کنه!.
بالاخره باهر مشکلی بود عذرمون را پذیرفتن و نصرالله را آوردن پیشمون. اونم گفت که میرعلنقی تقصیری نداشت ولی نمی تونم حلالشون کنم. نه حالا نه هیچ وقت دیگه!
پانوشت ها:
———–
۱- گرگ که اگر شیربده، میش منه. بیگونه اگر وفا کنه، خویش منه:
اگر گرگ وحشی، نفعی برساند وشیربدهد، مانند گوسفند برایم عزیز است. بیگانه اگر اهل وفا باشد، خویشاوند وعزیز من است. کنایه از بدعهدی بستگان نزدیک است.
۲- بکنن پدرون، بکشن فرزندون: پدران ظلم وبدی می کنند و فرزاندان آنها نتیجه بدی پدران را خواهند دید.
۳- مُشتلق: مژدگانی، آنچه به آوردنده خبر خوش می دهند.
۴- ایمجالتو وخیر: وقتتان بخیر. مِجال یعنی وقت ، هنگام
۵- آب سرد، آب گرم: آب خوردن و چایی. نوعی تعارف است که آب گرمی خدمتت باشیم یعنی بفرمایید چایی میل کنید.
۶- مندنی: ماندنی. در قدیم برای جلوگیری از مردن بچه ها اسامی ماندنی، ممیرو،
۷- مَداخل: درآمد، جمع دخل مخالف خرج
۸- دهه: در طبقه بندی های اجتماعی به فرزندان شخصی گفته می شود که متشکل از پدر است یا پدر، زیر مجموعه آن است. مثلا دهه ی میر گنجی که شامل: میرعباس، میر مومن،میرمهدی و… می شوند
۹-ضرغام آباد: روستایی در فاصله ۱۵ کیلومتری شرقی دهدشت نزدیک به تنگ بیرزا که به وسیله عبدالله خان ضرغامپور آباد شده و رونق پیدا کرده است.
۱۰-بووز: جوگیر، تحت تاثیر فضای حاکم بر جمعیت قرار گرفتن و رفتاری هیجانی انجام دادن.
۱۱- گارون: گاو ران، به اصطلاح راننده گاو هنگام شخم زدن با گاو
۱۲- خرته بدی کری، خوت بشی بگری: الاغت را بده کرایه و خودت بنشین وگریه کن. کنایه از بی تدبیری . کسیکه الاغش را اجاره می دهد ولی فکر نمی کند بارش را چگونه به منزل برساند واز سرناتوانی گریه می کند.
۱۳- خهرزا: مختصر خواهر زا، خواهرزاده
۱۴- رشته: رگ وریشه، ارتباط فامیلی، رشته ی پیوند با فامیل
۱۵- فرفوسی: پیچیده یا بالهجه ای خاص صحبت کردن. کلمات را بطور دقیق ادا کردن یا علمی صحبت کردن بگونه ای که از سطح کلام محاوره ای بالاتر باشد.
۱۶-استکان ونعلبکی: استکان وزیر استکانی که عموما چینی بودند. فنجان کوچک با ظرف بشقاب مانندی که برای پهن کردن چایی وخنک کردن آن استفاده می شد.
۱۷- تو از مو زادی، فند و مو دادی: تورا من بدنیا آوردم ولی حیله را تو به من آموختی. کنایه از باهوش بودن فرزندان نسبت به والدین است. تو از من کوچکتری ولی در حیله گری و فن آموزی از من چیره دست تری. فند، تغییر یافته فن و حیله.
۱۸- سرگی: توی نوبت. به گذاشتن ظرف یا مشک کنار سایر وسایلی که توی نوبت هستند، گفته می شود. گی(gai) نوبت که گاهی با کلمه گهره می آید که دو کلمه هم معنی هستند. گی وگهره. آسیو و گی وگهره. یعنی آسیاب به نوبت.
۱۹- پره: وسیله ای فلزی بعلاوه مانند بالبه هایی خم شده که برای ریسیدن پشم وچرخاندن ودرهم تنیدن پشم وتبدیل کردن به نخ است. مانند دستگاههای پیچش سیم وتولید کابل، پره با دو نوار فلزی با عرض یک سانتیمتر که بصورت بعلاوه قرار می گیرند ویک میله با حدود بیست سانتیمتربلندی که بوسیله دست چرخیده می شودو پشم را با دست از مقداری که به دور دست شخص تابنده پیچیده شده جدا وبا چرخش به سمت راست به نخ تقریبا ضخیمی به اندازه ضخامت کامواهای جدید تبدیل می شود.
۲۰- تپ روغن وابیدن: مانند قطره روغن. اصطلاحی است کنایه از گم شد ونایاب شدن. وقتی چیزی گم می شد یا کمیاب می شد، می گفتند مانند قطره روغن که اگر برزمین افتاد دیگر قابل دسترسی نیست. یا درقدیم که روغن کمیاب یا نایاب می شد.
۲۱- درخت بی خار را از ریشه درمیارن:  آدم بی آزار یا کسیکه در مقابل دیگران زیاد صبوری کند، مانند درختی است که خار ندارد و هرکسی از آن بالا می رود وشاخه هایش را می شکند. کنایه از اینکه چرا واکنشی نشان ندادی و از ماجرا جلوگیری نکردی؟.
نویسنده: سیدغلامعباس موسوی نژاد