افتونیوز؛ محمود منطقیان

غرض آمد هنرپوشیده شد.

صد حجاب از دل به سوی دیده شد.

نقد درست پژوهش می خواهد،دلیل و مستند می خواهد، بی طرفی و انصاف می خواهد.

روح حقیقت جویی می خواهد.

دقت و کنجکاوی می خواهد

نه مانند بوسهل زوزنی که به دنبال مغضوبی چون حسنک می گشت تا او را بیازارد و لت بزند.

 

کسی که می خواهد کسی یا چیزی را نقد کند نخست باید پیش داوریها و عقاید و تعصبات شخصی خود را درهنگام نقد و داوری کنار بگذارد و در کار نقد دخالت ندهد.

انسانی که گرفتار بدبینی و تعصب و پیش داوری است و درکاری تحقیق نکرده،درکار نقد درست، ناتوان است و نمی تواند بی طرف باشد و داوری واقع بینانه و منصفانه ای داشته باشد.

در کار نقد نه روش صرفانه خوش بینانه می تواند حقیقت را بازگو کند و نه روش تعصبی و بدبینانه.

بلکه این روش واقع بینانه است که می تواند  ما را به حقیقت نزدیکتر کند.

در نقد منصفانه هم معایب دیده می شود و هم محاسن. تنها بدیها را دیدن و یا تنها خوبیها را دیدن، دور از انصاف و داوری عادلانه است.

هیچ کس را نمی توان یافت که صد درصد بد باشد و یا صد در صد نیک. چرا که نیک و بد آدمها به نسبت است نه مطلق.

ازنگاه مولانا:

“آنکه گوید جمله حق است ابلهی است

وآنکه گوید جمله باطل او شقی است”

در بوستان سعدی حکایتی آمده است که برخی بر شخص نیکو سیرتی که شاه به او جایگاهی داده بود رشک می برند و از او در نزد شاه بدگویی می کنند تا وی را از مقامی که دارد بیندازند. شاه  در کار آن مرد کندوکاو کرد تا حقیقت بر وی روشن گردد و چون او را مورد باز خواست قرارداد و از او پرسشها کرد، آن مرد نیکو، داستان ابلیس را برای شهریار تعریف کرد که شخصی ابلیس را در خواب می بیند که بس زیبا روی و دلرباست و باشگفتی از او می پرسد: تو که در زیبایی حُسن قمر را داری چرا نقش تو را در ایوان شاه و همه جا زشت رو می کشند.؟

ابلیس فغانی کشید و پاسخ داد این شکلها،شکل واقعی من نیست،اما چون قلم در دست دشمن است، هرجور خواست شکل مرا ترسیم می کند:

” بر اینت بگویم حدیثی درست

اگر گوش با بنده داری نخست.

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب

که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی

فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حُسن قمر

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه

دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو

به زاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشمن است.

زصاحب غرض تا سخن نشنوی

که گرکاربندی پشیمان شوی.”

ملک الشعرا بهار داستان مرد نیکو و خوش سخن و ادیبی را می آورد که شخصی او را در مجلسی با اوصاف نیکی که داشت، برای نمایندگی مجلس معرفی می کند که ناگاه از گوشه و کنار مجلس به شخص نامزد شده می تازند و تیرهای تهمت به سویش رها می کنندو هریک عیبی را که در خود اوست به او نسبت می دهند و در صدد ضایع کردنش برمی آیند.

محمدتقی بهار سرانجام با استناد به سخن سعدی، چنین نتیجه می گیرد که این برداشتها همه از روی غرض است و آنکه با چشم غرض به حضرت یوسف زیباروی  هم بنگرد،او را زشت رو و نا زیبا می بیند.:

“درحق وی همه از نفس نمودیدقیاس.

وین حقیقت ز سخن های مخالف پیداست.

چونکه پای غرض آمد،مرض آید به وجود

گفته سعدی شیراز بر این حال گواست.

-گر تو باچشم ارادت نِگری جانب دیو

دیو اندر نظرت افرشته وش و حور لقاست.

وگر از دیده انکار به یوسف نگری

یوسف اندر نظرت زشت رخ و نا زیباست-.”

در اینجا به آیه ای از قرآن اشاره می کنم که  از هر منظری به آن نگاه شود–ایمان یا انکار– ستوده

و راهنماست :

“لا یجرمنکم شنئان قوم…………

“نکند به خاطر دشمنی با قومی از عدالت چشم بپوشید که نزدیکترین چیز به پارسایی عدالت است”

اما کینه و تعصب و مطلق گرایی فکر را فلج و چشم دل  را کور می کند و حقیقت جویی و انصاف را در وجود آدمی  می میراند.

درکتاب بسیار سترگ شاهنامه بی انصافی در داوری کم می بینیم و قهرمانان شاهنامه حتا در بیان صفت نیک دشمنان خود چیزی را فرو نمی گذارد.

گاهی تورانیان ایرانیان را در صفاتی که دارند می ستایند و هم زمانی ایرانیان تورانیان را.

مانند برشمردن صفات برجسته رستم از سوی پیران.:

“یکی مرد بینی چو سرو سهی

به دیدار با زیب و بافرهی.

به رزم اندرون چون ببندد میان

تنش زور دارد چه شیر ژیان”

و ستودن پیران ازسوی گودرز و تاسف خوردن او از کشته شدن پیران.

ویا بزرگ جلوه دادن افراسیاب از سوی زال:

” شود کوه آهن چه دریای آب

اگر بشنود نام افراسیاب”

و……

مراد این است که نقد و داوری کردن درمورد کسی یا چیزی هم دانش می خواهد و هم انصاف و آنکه در مورد شخص خاصی و یا موضوعی دانش لازم و یا انصاف ندارد،هرگز نباید وارد حوزه داوری و نقد شود.

و از سویی هرشخص و هرصنف و دستگاهی که رفتار و کارشان مورد نقد قرارنگیرد سر از خودکامگی و برتری جویی در می آورند و ناقدان آنها از نظر جانی و آبرویی و زندگی در امان نیستند.

سخن پایانی اینکه،هیچ نفعی وهیج مقام و جایگاهی و هیچ شخصی با هرمقامی و هیچ دین و ایدئولوژی و آیینی ارزش آن را ندارد که به خاطر آن حقیقتی زیر پا نهاده شود.

حقیقت را باید به خاطر خود حقیقت دوست داشت، نه به خاطر خدا و هیچ چیز دیگر که حقیقت جویی و دوست داشتن حقیقت، برترین صفت و منش انسانی است.

به امید انکه همه ما انصاف و راستی را بر هر چیز دیگر برتر شماریم…