افتونیوز؛گرما و شرجی خوزستان نفس آدم ها را بند آورده بود. انگار از آسمان آتش می بارید. جاده همچون مار سیاهی در دلِ تپه ماهورها و دشت های صاف گم می شد و بخار مِه گونه ای از روی آسفالت بلند می شد.ماشین ها در ترافیک سنگینی به هم گره خورده بودند، نه راه رفتن بود ونه راهِ برگشتن. هیچ کس نمی دانست آن جلوترها چه اتفاقی افتاده. از هرکس میپرسیدی : چی شده؟ جواب می داد راه بسته است شاید اتفاقی افتاده. لحظات به کندی سپری می شدند. گرما و تیغ آفتاب نفس مسافران را گرفته بود. کولر اتومبیل ها حریف گرما نبودند. گوشه ای فردی دستمالی خیس میکرد و گوشه ای دیگر کسی آب یخ روی دست ها و صورتش می پاشید. قیامتی بود در آن ترافیک نفس گیر. بالاخره بعداز مدتی حوصله ام سر رفت و از کنجکاوی راه افتادم سمت ابتدای ترافیک. هرچه جلوتر میرفتم تا مسافران گرفتار؛ کم حوصله تر و عصبانی تر رفتارمی کنند. بالاخره به بالای گردنه رسیدم. جائی که در پشت پیچ جاده فقط یک یدک کش غول پیکر معلوم بود و با توده ای عظیم از آهن. انگار محموله ی عظیمی در جاده گیر افتاده بود. گام هایم را تندتر کردم. واقعا عصبانی بودم. ازاینکه کسی که این مشکل را برای مردم رقم زده چطور عقلش نرسیده که این حجم عظیم بار و محموله ی ترافیکی را در شب باید به دل جاده میفرستاد نه وسط ظهر و گرمای جهنمی جنوب. به کامیون رسیدم. تا چشم کار می کرد قطعات فلزی عظیمی سوار بر یک کامیون کشنده که از بس چرخ داشت انگار هزار پا به نظر میرسید بود و بس. روی پارچه ی  بزرگی که دور برخی جاهای قطعات پیچیده بود به لاتین کلمات ایران. دهدشت به چشم می خورد. کمی متعجب والبته  بیشتر کنجکاو شدم. به راننده ی اسکورت رسیدم و بعدازاحوالپرسی ، جویای ماجرا شدم. بنده ی خدا از خستگی و انتظار کلافه بود و از هُرم گرما رمقی نداشت. به سختی جواب داد : محموله ی ترافیکی در جاده قفل شده ایم. گفتم منم فهمیدم برادر اما بار کامیون چی هست برای کجاست؟ با بی میلی جواب داد برای دهدشت… باشنیدن اسم دهدشت و بااینکه قبل تر هم روی پارچه نوشته هایِ بزرگ خوانده بودم، شوق در رگ هایم می جوشید.دوست داشتم بیشتر بدانم؛ دوباره پرسیدم؛ ببخشید نوشته های روی بار را خواندم اما این هیولایی که بار کامیون زدین چی هست؟ راننده با بی میلی گفت: من نمی دانم از اون آقا بپرسید و با انگشتش فردی را نشان داد که چندمتر جلوتر با تلفن همراهش مشغول صحبت کردن بود. به سمتش رفتم. درگیر صحبت و توضیح دادن برای مخاطبش بود. برگشتم پشت سرم را دیدم. انگار یک ساختمان چند طبقه روی کامیون سوار بود، چه عظیم و چه بزرگ. تلفنش تمام شد با شوق به سویش رفتم و شروع کردم به سوال پرسیدن. بی رمق و خسته گفت؛ این ژنراتور کارخانه ی برقه، از بندر بارگیری کردیم ولی محموله سنگینه و پل توان این وزن زیاد رو نداره و ما مجبور….. حرفش ناتمام ماند. دوباره تلفنش زنگ خورد و مشغول صحبت شد. با پرس جو از کسانی که روی پل باهم حرف میزدند فهمیدم این ژنراتور تولید برق برای نیروگاه دهدشته.  از خوشحالی سر از پا نمیشناختم برگشتم سمت راننده ی اسکورت  محکم به شانه اش زدم و خسته نباشید  جانانه ای نثارش کردم. حالا فهمیده بودم این همون ژنراتوری هست که در دوره ی نمایندگی مهندس عدل هاشمی پور، نماینده ی سابق کهگیلویه قرار بود در ایتالیا ساخته بشه و برای نیروگاه ۵۵۰ مگاواتی به کار بره.

بارها از نماینده ی مردم کهگیلویه در مجلس شورای اسلامی، در جلسات مختلف درباره ی این نیروگاه و ساختن این توربین چیزهایی شنیده بودم. یک بارهم نماینده ی محترم به ایتالیا رفته بود و در جلسه ای گزارش داد که قطعات توربین در ایتالیا ساخته شده و روی قطعات توربین اسم دهدشت ثبت شده و حاج هاشمی پور توضیح داده بود که این نیروگاه علاوه بر برق کارخانجات پتروشیمی و سیمان دهدشت؛ برق شهرهای سوق و کهگیلویه و چرام را تامین خواهد کرد و مابقی برق را از طریق خیرآباد به گچساران و برای صنایع گچساران صادر خواهند کرد. حتی نماینده ی محترم بیان کردند که این نیروگاه درپایان ساخت و آغاز بهره بهرداری موجب اشتغال مستقیم صدنفر خواهد شد و به خودم؛ به خود من که الان بغل توربین در جاده سرگم مانده بودم قول داده بود که در همین نیروگاه مشغول به کار خواهم شد. حتی سِمَت سازمانی هم برایم در نظر گرفته بود. شرکت توانیر. نیروگاه پادوک. بخش اداری.روابط عمومی نیروگاه. در جلسات مختلف از مزایای نیروگاه سخن گفتند. از اینکه به ایتالیا رفته بودند و از اینکه زیرساخت ها برای حمل توربین مناسب نیستند و برخی پل ها ظرفیت تحمل وزن این سازه ی عظیم را ندارند و باید از بغل پل خیرآباد تا پادوک یک جاده ی دیگری برای انتقال این توربین ساخته شود. از وزن بالای توربین تا تامین برق و پایان خاموشی ها و صادرات برق. حتی مهندس هاشمی پور معتقدبودند در همان دوسال اول این نیروگاه عملیاتی میشود و دیگر به فکر برق پتروشیمی دهدشت نباشیم و برای صنایع پائین دستی پتروشیمی تلاش کنیم برای صنایع تبدیلی در کنار پتروشیمی دهدشت.

حالا من، وسط جاده، کنار توربین. اصلا احساس گرما نمی کردم. به سمت راننده ی کامین رفتم و با صدای بلند با وی احوالپرسی کردم و محکم دستش را فشردم. وسط جاده کردی میرقصیدم و دستم به سویی میرفت و پایم به سویی دیگر. از خوشحالی داشتم پرواز میکردم. البته وقتی به فکر سخنان نماینده افتادم که پیش بینی حجم و وزن بالای توربین و ساخت جاده ی مخصوص را ازقبل داشتند ولی کسی به حرفش گوش نداده بود از مسولین مربوطه گله مند بودم. آخر مسوول و این همه بی مسولیتی؟ چرا یک جاده خاکی ساده نساختند تا این بار مهم به مقصد برسد و مردم در این گرما این همه معطل نشوند؟ واقعا چرا مسوولان برخی کارهای کوچک و نوشتن چند نامه و دستور اداری و یا پاراف ساده را انجام نمی دهند تا یک پروژه ی بزرگ این طور معطل بماند؟ من که قرار بود در این پروژه مشغول باشم و به خانه نزدیک باشم و به قول نماینده ی عزیز هرشب بروم خانه ام و صبح برگردم سرکار!!! احساس مسولیت داشتم و تلاش میکردم از همین الان و از روی همین پل کارم را شروع کنم و با نیروها و راننده ها و پلیس راه و راهداری همکاری ام را شروع کرده بودم و با انبوه افرادی که تجمع کرده بودند حرف میزدم و برخی را هل می دادم و حتی با چند نفر دعوا هم کردم و…. ناگهان اما انگار کل ۵۵۰ مگاوات برق همان توربین را به من وصل کردند..چنان شُک وحشتناکی به من وارد شد که از خواب پریدم. گیج و مات و مبهوت وسط رختخواب نشستم. برادرم ؛ با یک سیلی جانانه از خواب بیدارم کرده بود و با بُهت نگاهم میکردم. آرام غرولُندی کرد که مردک تو خواب نداری؟ دیوانه ای که این همه در خواب  داری میرقصی و مشت میزنی و نمیذاری ما بخوابیم؟؟

من با شرم به زیر پتو خزیدم. گرمای خوزستان را در تمام بدنم احساس میکردم و از شرم سیلی و لگدهایی که در خواب به برادرم زده بودم زبانم بند آمده بود. دوباره باخودم مرور کردم البته در بیداری.. نیروگاه ۵۵۰ مگاواتی پادوک دهدشت که مهندس هاشمی پور قول داده بود در دو تا سه سال به بهره برداری برسد و برای بازدید و نظارت بر ساخت توربین به ایتالیا رفته بود و اشتغال من و ۹۹ نفر دیگر و پایان خاموشی ها… خاموش شدم. خاموشِ خاموش.. چه شد آن ایتالیا ایطالیا …توربین، اشتغال ؛ صنایع پائین دست پتروشیمی، صادرات برق… ایتالیا ، تور بین ، تور بیل.

 

یعقوب درویشیان.