افتونیوز – سید غلام‌عباس موسوی‌نژاد
بچّه‌ها که رفتن جولکی پیش خاله‌شون، من و سید و خاله، تنها شدیم. البته بدم نمی‌اومد که یه‌مدت بچّه‌ها پیشم نباشن و نگرانشون نباشم. خصوصاً حسین که دائم از من دوری می‌کرد.

اما دلم برای محمود می‌سوخت. قانع و مهربون بود. چندروزی که بچّه‌ها نبودن به سید گفتم اجازه بده یه سری برم پیش ستاره!. دلم براش تنگ شده!. سید گفت: می‌خوام برم قمشه و از اون‌طرف بیام سردسیر. گفتم منم میام!. با تشر گفت: کار شما نیست!. تو چند روز برو پیش ستاره و بعدش بیا خونه. من میرم و برمی‌گردم!.

گفتم نمی‌تونم تنهات بذارم. وسایل سفرش مثل قلیون و تبر و… فراهم کردم و دوتا گِرده و یه‌مقدار گندم‌برشته و دوشاب براش گذاشتم.

صبح زود راهی شد. وقتی سید رفت، مرغا و بز و بزغاله رو به شمسی سپردم و گفتم حسابی مواظبشون باشه. اما می‌دونستم که شمسی حواس‌پرته، رفتم پیش ماهیجان و به اونم گفتم که حواست به خونه و بز و مرغم باشه.

دو روز بعد، من و خاله تهمینه رفتیم سمت کوشک۱ (kooshk)، پیش ستاره. صبح زود راه افتادیم. نزدیک پرکُنجی۲ (par koji) جمشیدو دیدم. خیلی دلم تنگ شده بود. از جمشید حال بستگان و دخترا و دایی‌ها را پرسیدم. جمشید گفت که دو سه روز پیش یکی از بزهایی که بابام بهت داده بود، گرگ خورده و دایی گفته که بهت نگیم.

به  هر سختی و خستگی از دره گلالی۳ (galali) گذشتیم. صلات ظهر خسته و کوفته رسیدیم کوشک. خونه ستاره روی یه تپه، نزدیک قلعه‌ی حاجی خان بود. تپه را کنده بودن و یه خونه توش درست کرده بودن.

از توی خونه‌ی تاریک و گودِ ستاره، یه دفعه احساس کردم مهتابِ شبِ چهارده از لای درب چوبیِ رنگ‌ورورفته‌ای، اومد بیرون.  بی‌بی شاه سلطون بود. صورتش مثِ چلوارِ سفید، بدون لک و زیبا بود. با مهربونی بغلم کرد و بوسیدم. منم دستشو بوسیدم و توی آغوش گرم و نرمش فرورفتم و گریه کردم. گفت چرا گریه می‌کنی بیگم!؟. گفتم هروقت بغلتون می‌کنم، یاد مادرم می‌افتم.

یه کاسه‌ی آب خنک از مَشک برام ریخت. به خاله مکیش۴ (mekish) کردم خاله گفت: آب از کوچکتره!. شما اول بخور!.

خواستم حال ستاره را بپرسم و منتظر بودم که شکم ستاره حسابی بزرگ شده باشه و بچه‌ش همین روزا به‌دنیا بیاد. ولی یه‌دفعه  دیدم ستاره، مثل یه پسربچه‌ی چابک از اسب پایین پرید و اومد بغلم کرد. گفتم مگه بچه‌ت متولد شده!؟. گفت:  همون ماه دومی از دست رفت. خاله تهمینه باخنده گفت: می‌دونستم که بچه‌ی آدمی، توی شکم ستاره نمی‌مونه!. ستاره گفت:  نه خاله جان! فهمه۵ (fahmeh) زدم و گرنه مواظب بچّه بودم. یه روز نزدیکای غروب که مردا میان سمت خونه و دوروبر قنات خلوت میشه؛ می‌خواستم برم تنی به آب بزنم. نزدیک باغا، متوجه یه مهره‌ی تریاکی۶ شدم که توی آب افتاده، خم شدم و برداشتمش. اومدم خونه، وقتی به بی شاه سلطون نشونش دادم، زد توی صورتش و گفت: مهره‌ی فهمه است و نباید ورش‌می‌داشتی.

شبش زیر نافم درد داشت و تیر می‌کشید و فرداشم بدحال شدم و بچّه‌م سِقط (segth) شد.

رفتیم داخلِ خونه، خونه‌ای که چیزی توش دیده نمی‌شد. غیر از مهتاب صورت بی‌بی شاه سلطون و خاله تهمینه. یه چراغ کوچک نفتی، کمی جلوی پامون رو روشن می‌کرد. کنار اجاق نشستیم. بی‌بی یه چایی برامون ریخت که خیلی پررنگ بود. گفتم بی‌بی!! چاییش خیلی غلیظه!. گفت: چایی باید مثل خون کبوتر قرمز و غلیظ باشه که وقتی قندو می‌زنی توش، قند قرمز بشه!. از چایی زلال که مثل او روای۷ (ow ravãy) درفه، خیلی بدم میاد.

به بالش که تکیه دادم، نگام به سقف خونه افتاد که تقریباً تاریک بود. کمی ترسیدم. چراغو چرخوندم که سقفو ببینم. همه چوبا به سمت ستونها می‌رفتن.

دوتا مَهده‌ی۸ (mahdeh) بزرگ که از کمرِ یه آدم کلفت‌تر بودن وسط اتاق ایستاده بودن که چند مَلوَند۹ (malvand) به هم وصلشون می‌کرد. بین ملوندها، رُک‌ها۱۰ (rok) بودن و بین رک‌ها رو با خَرَس۱۱ (kharas) پوشیده بودن.  روی خرس‌ها خاک ریخته و آب پاشیده بودن. بر عکس خونه‌ی ما که با تپره۱۲ (tapareh) پوشیده بود و خیلی سبک بود، این خونه یه‌دنیا چوب در اندازه‌های مختلف داشت که دست به دست هم داده بودند تا سقف رو تشکیل بدهند.

یه‌جورایی حسّ ترس داشتم. تاریکی خونه و سنگ بزرگی که توی گوشه‌ی خونه جا خوش کرده بود و ستونا و چوبا و کوتاهی سقف، نگرانم می‌کرد. اومدم بیرون و توی شیب تپه، به سمت قنات راه افتادم. وقتی به قنات رسیدم، دختربچّه‌ها و پسربچّه‌ها توی آب بازی می‌کردن. زنایی که توی آب بودن همه پیرهن محلی تنشون بود.

آب قنات، مثل اشک، زلال و شفاف بود. کفِ قنات سنگ‌ریزه و شن بود و اصلاً گل‌آلود نمی‌شد. دمای آب ملایم و دل‌پذیر بود. نیمی از لباس محلیمو در آوردم و رفتم پیش زنا.

همه سعی داشتن نسبتشونو با من ثابت کنن. یکی می‌گفت دخترخاله‌ی مادرم زنِ داییته، یکی می‌گفت مادرِ پدرم از سادات نورالدّینی هست و خلاصه هرکسی، یه بهونه‌ای برای محبّت کردن پیدا کرد و منو مثل یه بچه بغل کردن و بوسیدن. قنات، مثل یه خونه، امن بود. نگران نگاهِ نامحرمی نبودیم. چه حس خوبی!، مهربونی و محبّت، آدمو سیر می‌کنه. حس می‌کردم توی خونواده خودم و پیش خواهرام هستم. کمکم کردن تا موهامو شستم و پیرهنمو بالا زدن و پشتمو مالیدن. هرچه بگم از مهربونی و محبتشون، کم گفتم. گُل‌گُل و مَسکو (maskaw) گفتن بیا بریم باغ حاجی خان. البته اگر بایم زَیت۱۳ باید مواظب باشی، چون باغ، بوی اویی۱۴ (boy oyi) داره.

وقتی خاطرشون از حاملگی من راحت شد، مثل سه تا دختر بچه شروع کردیم به دویدن کنار جوی آب. حس می‌کردم توی بهشتم. بوی لیمو و بکرایی۱۵ (bakrayi) و برگ انجیر، آدمو مست می‌کرد. باغ مثل بهشت شدّاد۱۶ (shadad) بود. یه دختر خوشگل و مهربون، دعوتمون کرد به خوردن انار. انارایی که دهنشون باز بود وداشتن به کلاغا می‌خندیدن. شوهر گُل‌گُل، باغبون بود و با کیفار۱۷ (kifar) کلاغا رو دور می‌کرد. یه قسمتی از باغ، وقف سید الشهدا (ع) بود. به هرکدوم‌مون یه مقدار انار داد و گفت هنوز آب پاییزو نخوردن ولی خوش‌مزه‌ان. ولی اگر آب پاییزو بخورن، خیلی خوش‌مزه‌تر می‌شن!. پرسیدم یعنی چه!؟ گفت: چند روز از پاییز که بگذره و درختای انارو آب بدیم و آب بره توی انار، خیلی شیرین‌تر و خوش‌مزه‌تر می‌شن.

مَسکو چندتا انار پوست کند و خورد که گُل‌گُل بهش گفت: زیاد انار نخور! انار یُبسه۱۸!. مَسکو گفت یُبسه؟! گل‌گل باخنده گفت: آره!، شکمو سفت می‌کنه و اذیت می‌شی، فهمیدی!؟.

دو شب و سه روز، اون‌جا موندیم. ستاره دوتا کیسه‌ی انار برامون گذاشت. کیسه‌ها رو ورداشتیم و اومدیم تلیون. وقتی رسیدیم صدای شیون گرم بود. هرچه خوشحالی تو وجودم بود با صدای جیغ‌وداد داشت بیرون می‌رفت. صدا که از سمت خونه دایی حسین می، اومد، بیشتر نگرانم کرد. توی این ده، بعد از دایی اسداللّه، فقط این فامیلو داشتم.  کیسه‌ی انارو دادم خاله و با عجله دویدم تا در خونه دایی حسین. تازه فهمیدم که همسایشون توی آب غرق شده و مرده. انگار مرض سردرد داشته و هروقت سراغش می‌اومد، دهنش قفل و بدنش لسم ۱۹ (lasm) می‌شد. بنده‌ی خدا رفته بوده تنی به آب بزنه که مریضی میاد سراغش و می‌افته توی آب و رحمت خدا میره.

اومدم پیش خاله و ماجرا رو بهش گفتم. رفتیم خونه و کیسه‌های انارو گذاشتیم روی تلواره. زود یه چایی درست کردم و خوردیم. رفتم سراغ مرغ و بزغاله، دیدم نیستن. با عجله رفتم پیش شمسی و از بز و بزغاله سراغ گرفتم. شمسی گفت: یه بار رفتم ولی هیچکدومو ندیدم. خیلی نگران بودم تا وقتی که ماهیجان با لبخند از دور پیداش شد. اومد جلو و گفت: خودم مرغو و بز رو آوردم، دل‌نگرونشون نباش!. تو ساده‌ای که فکر می‌کنی شمسی هوش و حواس داره. یه‌کم آروم گرفتم و برگشتم پیش خاله.

خاله گفت بیگم یه چیزی درست کن تا ببریم قبرستون. مردمی که میان تو قبرستون نباید گرسنه بمونن. خونه‌ی عزادار هم نباید غذا درست کنن. اونا حواسشون به میّته!.

گفتم خاله فقط نون آماده داریم تا ببریمشون. بلند شدیم و رفتیم. مرد و زن، همه وایساده بودن و شیون می‌کردن.

قبرو تا نصفه کندن که متوجّه یه سنگ بزرگ توی قبر شدن. دوباره کنارش شروع کردن به کندن قبر جدید. هرکی چراغ داشت، چراغشو آورد تا قبر تموم شد و میّت رو به خاک سپردن و اومدیم خونه. از بس خسته بودم، زود خوابم برد.

پنجاه‌ودو روز بود که سیدو ندیده بودم، وقتی از قبرستون برگشتیم، میر علنقی از سفر برگشت. اون‌قدر دلم تنگ شده بود که وقتی دیدمش، بی‌اختیار گریه کردم. اما روم نمی‌شد برم پیشش، از بس فامیلا دور و برش بودن. البته رسم هم نبود که زنی یا مردی، جلوی مردم بگه دلتنگ شدم یا بره پیش همسرش.

داشتم چایی درست می‌کردم و اشک می‌ریختم. خاله تهمینه متوجه شد و اومد پیشم و گفت برو توی کومه!، خودم چایی درست می‌کنم.

رفتم داخل کومه و یه دلِ سیر، گریه کردم. تازه فهمیدم که زن برای مردش چقدر دلتنگ میشه.

خاله اومد داخل و گفت: ای روزگار! خیلی دلتنگ شوهرت شدی بیگم!.

گفتم آره خاله.

خاله گفت به قول زینب،

بزنم کهره شکال، پوسشه درآرم

زهر مارِ هف ککام، نوش جونِ یارم۲۰

بلندشو برو پیش شوهرت! کسی پیشش نیست.

یه قلیون براش درست کردم و رفتم پیشش.

یکی دوتا پک به قلیون زد و یه چارقد بهم داد و دست کرد توی جیب عباش۲۱ (abã) یه مشت نُقل سفید بهم داد و گفت: تبرکه از محضر سید محمید. نگهشون دار برای درمون!. یه دونه شو خوردم و پاشدم.

سروصدای خاتون می‌اومد که با عجله خودشو به سید رسوند و گفت: گو۲۲ (gaw) بگو یا سید محمید، دخترم سلطون داره می‌میره!. سید هم آروم گفت: چی شده خاتون؟.

خاتون گفت: دیشب تا حالا مثل آتیشه و لرز نمیذاره دندونش رو هم وایسه. داره از دستم میره. سید گفت: امیدت به خدا باشه. بعد هم یه کُلُم۲۳ (klom) قند برداشت و دعا خوند بهش فوت کرد و بهش داد و گفت اینو بهش بده، به حق جدّم شفا پیدا کنه.

خاتون رو به قبله وایساد و گفت: امام‌زاده صفدر!. سلطون نذر علنقی!. اگر موند برای خودش!.

فردای اون روز، خاتون سلطونو آورد خونه. از اون روز به بعد، اعتقاد عجیبی به سید پیدا کردم. فکر می‌کردم پیش خدا آبرو داره. سلطون اومد دست سیدو بوسید و رفت.

درست همون شب، پسر شمایل به دنیا اومد. اسمشو گذاشتن حبیب. این حبیب و اون حبیب…

پانوشت‌ها:

———-

۱) کوشک: اسم روستایی در شمالِ شهر دهدشت به فاصله ۲۰ کیلومتر، معروف به کوشکِ عباسقلی.

۲) پَر کُنجی: روستایی کوچک در نزدیکی و جنوب کوشک.

۳) دره گلالی: درّه‌ای بزرگ و رودخانه‌ای فصلی که به خاطر سنگ‌های بزرگش به دره گلالی معروف است. گلال: سنگ بزرگ.

۴) مکیش: شما میل کنید. جزو آداب خوردن اجازه خواستن از هم سفره یا همراه است.

۵) فَهمه: مهره‌ای سبزِ زیتونی که ظاهراً باعث سقط جنین می‌شود.

۶) تریاکی: به رنگ تریاک. قهوه‌ای مایل به سبز. قبلاً در بعضی مناطق شهرستان، تریاک یا خشخاش کاشته می‌شد و رنگ تریاکی کاملاً مصطلح بود.

۷) او روای دَرفه: آب شستشوی ظرف. آبی که بعد از غذا در ظرف می‌ریزند تا خیس بخورد و آماده شستن بشود.

۸) مَهده: چوب کلفت که به عنوان ستون استفاده می‌شد.

۹) مَلوند: چوب نسبتاً باریک و بلند.

۱۰) رُک: چوب باریک و بلند.

۱۱) خَرَس: چوب‌های کوتاه در حدود ۵۰ سانتی‌متر که از شکستن چوب‌های بزرگ به‌دست می‌آید.

۱۲) تَپَره: شبکه‌ای از نی، که با پوشال پوشانده می‌شود. و به‌صورت شیب‌دار به‌عنوان سقف استفاده می‌شد.

۱۳) بایُم زَیت: حامله شدی. حامله شدن تقریباً مانند حساسیت به بادام و حالت تهوع داشتن را به‌صورت کنایی به عنوان حاملگی به‌کار می‌بردند.

۱۴) بوی اویی: نوعی بوته حساسیت‌زا که موجب سقط جنین می‌شود. باور مردم این بود که زنان حامله در صورت مشاهده باید پای راستشان را روی آن بوته می، گذاشتند و می‌گفتند: زدمت، نزنم تا عملکرد گیاه مختل می‌شد.

۱۵) بکرایی: نوعی از مرکبات، تقریباً شبیه پرتقال ولی گوشت‌دار و سفت و خوش‌مزه و ملس. منشأ اصلی آن در هند بوده‌ ولی در جنوب ایران نیز وجود دارد. میوه‌اش مدور، به رنگ خاکستری، گوشت‌دار و دارای طعم شیرین است. پوست بسیار سفتی دارد بسیار خوش‌بوست و طعم مطبوعی دارد.

۱۶) بهشت شداد: شداد، پادشاه ستمگری بود که در زمان حضرت هود (علیه‌السلام)، از روی غرور و تکبّر و مخالفت با پیامبرِ زمان، باغ و شهری بسیار پر زرق‌وبرق ساخت که به اصطلاح، بهشت او باشد. اما قبل از این‌که به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‌ای همراه با صدایی کوبنده و بلند، از سوی آسمان آمد و همه‌ی آن‌ها را به سختی بر زمین کوبید، همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند.

۱۷) کیفار: وسیله‌ای برای پرتاب سنگ، قلّاب سنگ، فلاخن.

۱۸) یُبسه: ایجاد یبوست می‌کند.

۱۹) لَسم: بی‌حس، فلج شده و بی‌تحرّک.

۲۰) زهر مار هفت ککام و نوش جون یارم: به شکار بروم و یک بچه آهو شکار کنم و از پوستش یک مشک آب درست کنم و آب در آن بریزم. هفت برادرم زهر مارشان باشد و نوشِ جان دلبرم باشد وقتی از آن آب بخورد.

۲۱) عبا: لباسی بلند، مانتو مانند که تا قوزک پا می‌رسید ولی جلویش باز بود و از کمر با یک بند بسته می‌شد.

۲۲) گَو: گو یا گگو، یعنی برادر، داداش.

۲۳) کِلُم: حبّه، تکه‌ای کوچک از قند.