چرخ فلک فیض الله

اَفتونیوز _ ام البنین فرهنگی: نمیدونم چندم ابتدایی بودم شاید سوم بودم ماه رمضون بود کمی زود شب میشد روزه نمیگرفتم اون موقع مادرم دوساعت قبل افطار بهم پول داد که برم براش نون بگیرم و برگردم نفر دوم سر صف بودم اما وقتی نوبتم میشد ادای آدمای فهمیده و باشخصیت رو درمیاوردم و میگفتم […]


اَفتونیوز _ ام البنین فرهنگی: نمیدونم چندم ابتدایی بودم شاید سوم بودم ماه رمضون بود کمی زود شب میشد روزه نمیگرفتم اون موقع مادرم دوساعت قبل افطار بهم پول داد که برم براش نون بگیرم و برگردم نفر دوم سر صف بودم اما وقتی نوبتم میشد ادای آدمای فهمیده و باشخصیت رو درمیاوردم و میگفتم شما که عجله دارید پشت سرمید میتونید برید جلو و نون بگیرید.خیلی ازم تشکر میکردن صاحب نونوا که مرد زیرکی بود میدونست من آدم زرنگی ام و بی جهت به کسی نوبتمو نمیدادم فقط منتظر بود ببینه چمه که این کارو میکنم.
نزدیک به سه سال پیاپی مردی قدبلند و موهای مشکی درهم اصلاح نکرده دماغ شکسته کوچک با لب بزرگ به اسم اگر اشتباه نکنم فیض الله در محدوده ۱۸۰ دستگاه دقیقا تایم بعد شیفت صبح و عصر مدارس چرخ وفلک سیارش رو میاورد و نصف ما دانش آموزای مدرسه هجوم میبردیم و با چنگ و زور و التماس ۵۰ تومن میدادیم و بیشتراز یک دورمون نمیزد و باناراحتی تمام و پشیمونی پول از دست رفته درمیومدیم خلاصه عقده شده بود که یکبار یک دل سیر سوار بشم.نونا رو از نانوایی گرفتم دقیقا دم اذان شده بود و از تایم شیفت بعدازظهر پسرا خیلی گذشته بود فیض الله رو زیر نظر داشتم میخواست جمع کنه بره که تند فرار کردم به سمتش و الکی گفتم جون خودت روزم منو هم دور بزن. اول ۵۰ تومنو ازم گرفت و سوارم کرد اما فیض الله اون فیض الله همیشگی نبود انگاری میشناختم انگاری میدونست چقدر عقده دور زدن به دلم مونده با قوای هرچه تمام تر من و چرخ و فلکو باهم میچرخوند باهر دور کلی دلم میریخت سرم .سرم رو به آسمون میگرفتم چشمام میبستم و وقتی از بالای به پایین میومدم میخندیدم و جیغ میکشیدم دیگه خستم شده بود میگفتم بسه دیگه گوش نمیداد حتی یادمه گفتم توروخدا بسه باید برم و گوش نمیداد.

اون ذوق شدید تبدیل شده بود به استرس و ترس شدید ازش ترسیده بودم انگار زده بود به سرش . من که عاشق چرخ و فلک بودم از چرخ و فلک بدم میومد از آهنش و صداش متنفرشده بودم اون لحظه انگار صدا از جهنم میومد وای نمیستاد .ازدور دیدم زنی چادر مشکی به طرف ما میومد مادرم بود چرخ و فلک آروم تر شده بود. از دلهره شدید چادر مشکی مادرمو مشکی تر میدیدم میدونستم چه غضبی درانتظارمه میلرزیدم .
تا اینکه چرخ و فلک به کلی ایستاد اما درست درزمانی که من ارزو میکردم کاش رو زمین نبودم کاش نونا رو میبرم برا افطاری.مادرم مهربونترین زن دنیاست اما منو با سرزنش شدید و کتک های جزئی تا دم خونه بدرقه کرد و تا اونجا الکی هق هق میزدم .
بعد ازون همیشه وقتی فیض الله رو میدیدم نفرین میکردم و اون بار آخرین باری بود که من سوار چرخ و فلکش شده بودم. بعد مدتی دیگه اطراف محله ما نمیومد نمیدونم کجا رفته بود و حالا جویای احوالشم کاش کسی ازش خبر داشته باشه…