که یک چشمت همی‌گرید، دگر چشمت همی‌خندد

مسابقه دو خانم المپیکی تکواندوکار هموطن از صحنه‌های نادری است که در میدانی از این دست شاید کمتر رخ دهد و اگر هم چنین چیزی روی دهد حساسیتش به اندازه ایرانی بودن موضوع نیست.


افتونیوز – طاهر اکوانیان

معلوم نیست وقتی سنایی غزنوی، عارف شاعر این مصرع را که تیتر این یادداشت شده است سروده، به چه واقعه‌‌‌ای نظر داشته است، یا همزمان از چه ماجرایی نگران و خوشحال بوده است. اما هر چه هست بهترین مصداق برای این روزهاست؛ رویارویی دو ورزشکار المپیکی در کانون توجه قرار گرفته است؛ دو ورزشکار از یک کشور که از قضا در نخستین بازیشان در المپیک با قرعه‌‌‌ای ناخوشایند رودر روی هم قرار گرفتند تا همزمان خیلی‌ها هم ناراحت شوند و هم خوشحال. برد و باخت از اصول جدایی نشدنی ورزش است و ورزشکاران حرفه‌‌‌ای این را به خوبی می‌دانند و خودشان بیشتر از همه و حتی تماشاگران با این جنبه از ورزش حرفه‌‌‌ای کنار می‌آیند. ولی تقابل دو ورزشکار از یک کشور در آوردگاهی مثل المپیک موضوعی نیست که به راحتی بتوان از کنارش گذشت و لحظه‌‌‌ای به آن فکر نکرد، حتی برای کسانی که یکسره از این اتفاق خرسندند و کاری به این دست موضوعات ندارند. مسابقه دو خانم المپیکی تکواندوکار هموطن از صحنه‌های نادری است که در میدانی از این دست شاید کمتر رخ دهد و اگر هم چنین چیزی روی دهد حساسیتش به اندازه ایرانی بودن موضوع نیست. در حین این جدال و بعد از آن که از قضا و در رشته تکواندو اتفاق افتاد- که در آن جدال دوطرفه و درگیری فیزیکی و به قولی بزن بزن در کار است- اغلب هموطنانمان حسی عجیب را تجربه می‌کردند؛ این که طرفدار کدام طرف مسابقه باشند. کسانی که دل در گرو وطن دارند بی‌شک از این اتفاق و نتیجه آن ناراحت شدند. چشمان پیگیر و نگران که عصبی بودند و منتظر تا این دیدار طور دیگری به پایان برسد، اما این امکان وجود نداشت و یکی از این دو باید برنده از میدان خارج می‌شد. در کل نتیجه این بازی هر چه بود برای بسیاری هر دو سر باخت بود و ناراحتی به همراه داشت. برنده‌‌‌ای که می‌توانست خوشحال باشد از برد خودش و امیدواری از کسب مدال برای کشورش، و بازنده‌‌‌ای که او هم می‌شد شاهد برد هموطن و رفیق و رقیبش باشد. این بازی را می‌توانستیم به شکل دیگری هم داشته باشیم و کمتر در یادمان بماند؛ مثلا مسابقه‌‌‌ای داخلی یا رقابتی برای عضویت در تیم ملی. هر طور که نگاه کنیم اما به بدترین شکل ممکن این سناریو رقم خورد و در تاریخ المپیک ماندگار شد. ‌‌‌این‌که افتخار و سند این ماندگاری برای چه کسی ثبت می‌شود خیلی مسئله مهمی نیست، اگر چه باید در این مورد اندیشید، سوال کرد و مانع تکرارش شد. در هر صورت قسمت تماشایی نتیجه مسابقه جایی بود که ایرانیان یک چشم گریان داشتند و یک چشم خندان و این بازی‌های روزگار انگار قصد تمام شدن برای ما را ندارد و هر روز به شکلی خودش را نشان می‌دهد؛ گاه در هیات خنده، گاه گریه، و این بار به طرزی عجیب توامان به سراغ بیشتر ایرانی‌ها آمد. موقعیت‌هایی از این دست برای مردم دیگر کشورها به ندرت اتفاق می‌افتد، و احیانا اگر چنین مسئله‌‌‌ای برایشان پیش بیاید مثل ما آن را به بازی مرگ و زندگی تبدیل نمی‌کنند و از نتیجه‌اش بهت‌زده نیستند و برایش تاریخ نمی‌سازند. تاریخ به این شکلی که در کشور ما پرداخته و ساخته می‌شود فرایندی است که دست‌ها و ندانم‌کاری‌های زیادی باید آن را به وجود بیاورند، درست مثل همین صحرای خشک و بی‌آب و علفی که اکنون در خوزستان شاهدش هستیم.