تهمینه(قسمت سی ویکم)

فردای اون روز بادهای گرم وپراز خاروخاشاک پاییز از راه رسیدند. خارهای سفید مثل توپ گرد می شدند و پشت دیوارها به دام می افتادند.  سید، چوبای سنگین یا سنگ میذاشت روشون تا فشرده بشن وحجم کمتری اشغال کنن وبعد میذاشت لای پرچین که جلوی حیوونا را بگیره...

در عالمِ خواب، سیدو دیدم که کنار درّه سرگردونه. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت: تبر از دستم افتاد توی آب. از خواب بیدار شدم. بچّه رو بغل کردم و بسم الله گفتم که بهش شیر بدم. یه‌دفعه متوجّه شدم بدنش مثل سنگای زمستون سرده. شروع کردم به جیغ زدن.
تهمینه بچّه رو از دستم گرفت…
می دونستم که پسر توی قباله‌ی اقبالم ننوشتن. دلم می خواست هفت پسر به دنیا بیارم که انتقام بی برادریمو از روزگار بگیرم. اما انگار روزگار زورش از دل من بیشتر بود.
سه شبانه روز گریه وزاری کردم. خاله تهمینه گاهی تسکینم می داد و گاهی نهیب می زد که نصف قبرستون بچه های من ومیرعلنقی است. حس می کردم توی هفت آسمون یه ستاره ندارم. سیّد تا روز سوم، چیزی بهم نگفت و روز سوم اومد پیشم وبهم گفت: بیگم! زندگی با مرگ بچه‌ی ما، مرگ خان و پادشاه تعطیل نمی شه. این چند روز صبر کردم خودتو جمع کنی ولی انگار نمی خوای متوجه بشی. من، چندپسر ودختر موقع کوچ از دست دادم. بدون اینکه مزاحم کسی بشم، خودم به خاک سپردمشون. دو پسر توی مسیر از دست دادم که فقط خودم و بی مَلمل بودیم. این اولین وآخرین بچه‌ای نیست که ازدست میدی. این بچه ها، توی اون دنیا مارا شِفاعت می کنن. بلند شو و خودتو جمع وجور کن!، نبینم دیگه بی تابی کنی!.
بعد از حرفای سید، انگار دلم آروم شد. هم ترسیدم وهم قوی شدم.
فردای اون روز سید و میرعبدِحسن باهم رفتن بهبهون. میرعبدحسن، از همه‌ی مردا زودتر میرفت بهبهون وبرمی گشت. خیلی جَلد۱(jald) بود. سه شب بعدش، سید اومد ویه مقدار وسایل آوردو بار بنه بست روی قاطرا و فرداش رفت سمت بالا.۲
وقتی به خودم اومدم، متوجه شدم این چند روز که کارم گریه وزاری بود، مُلکی پریشون و پژمرده شده و رنگی به چهره اش نمونده.۰
بچه مو بردم کنار آبو یه قابلمه آب گرم درست کردم و بدنشو شستم و موهاشو تمیز کردم…
دلم می خواست پاییز بشه تا مرگ ومیری پیش بیاد ویه دل سیر گریه کنم. اما روزها کش آورده بود وشب ها نمی خواست تموم بشه.
دوشب بعد از رفتن سیّد، ستاره سوار براسب اومد خونه مون. پرسید بیگم بچه ات کو!؟. زدم زیر گریه. یه کم همراهی کرد، ولی زود خودشو جمع کرد وگفت: بیگم من داغ، برادر ومادر و دایی و عمو دیدم اما درد وغصه بچه با همه شون فرق داره. توی این دِه غریبه ای!، خودت وزندگیتو جمع کن!. حواست به بچه وشوهرت باشه!. بعد خندید وگفت: لباست چرای اینجوریه؟
پرسیدم چی شده؟. نگاه کردم دیدم پیرهنمو پشت ورو پوشیدم. خودمم خندم گرفت.
ستاره گفت: توی همه‌ی گریه ها خنده پیش میاد. این خواست خداست. وقتی مرحوم حمدالله رحمت خدا رفت، توی همون حال وهوای گریه وزاری چشمم افتاد به لباس دختر داییم. وقتی یقه شو پاره کرده بود، سینه اش از یقه لباس افتاده بود بیرون ومتوجه نبود وبین مردم می چرخید وگریه می کرد. یه دفعه شروع کردم به خندیدن. اونقده خندیدم که گریه فراموشم شد. شب که می خواستیم بخوابیم از مادرم عذر خواهی کردم. مادر گفت: این یه سُنته، خنده از دلِ تنگ برمی خیزه. میگن وقتی پیامبر به رحمت خدا رفت، حضرت فاطمه کنار قبر رسول‌ِخدا گریه می کرد و خاک می ریخت توی سرش. ناگهان متوجه میشه که قورباغه ای کنار قبرپیامبر اَداشو در میاره وحضرت می زنه زیر خنده. میگن خداوند برای تسکین دلِ‌دلشکسته موجباتی فراهم می کنه که دل آدم، گُر نگیره وبتونه زندگی کنه.
آروم آروم، پاییز اومد و گردو خاک وچشم درد همراه خودش آورد.
وقتی زنی را می دیدم که بچه به بغل داره، حس می کردم دلم مثل یه بخاری گُر می گیره و زبونه اش تا توی دهنم میاد ودهنمو تلخ می کنه.
توی اون پاییز، فقط میر حاجتی۳(hajati) که خیلی پیر و کِهَنگ۴(kehang) بود به رحمت خدا رفت. بعد از فوت میرحاجتی، سید گفت بیگم بیا بریم بُردیون۵(bor deyon) پیش دایی هام. امسال زمستون اونجا باشیم. باعصبانیت گفتم سیّد ما از خونه‌ی خودمون بریم خونه‌ی مردم؟! توهم مثل این مردم روی زمینت کشت وکار کن!. اونجا ما غریبیم.
سید گفت: بی سکینه مادر من، دخترِ زینبِ کل اسد بافتلایی۶(bã fatolayi) است. میرم پیش دایی هام.
گفتم باشه چشم،  بذار یه سری به ستاره بزنم بعد بریم.
نزدیکای غروب رفتم پیش میرناصر و میرنورمُحمد و ماجرا را گفتم. اونا هم شب اومدن خونه و سرصحبتو باز کردن و بعداز کلی بگو مگو، قانعش کردن. تو دلم خوشحال بودم که مانعش شدم، اما ناراحت شدم وقتی گفت که من اینجا از هرجایی غریب ترم…
بالاخره پائیز وزمستون تموم شد وبهار باعجله از راه اومد. دنیا شده بود بهشت. هرجا را نگاه می کردی سرسبزی و علوفه بود. هوا رو به گرمی گذاشت وهرکسی که می تونست، کپرشو به راه انداخت. هرکسی هم نمی تونست، بقیه کمک می کردن. از خدا می خواستم که محمود، کپرشو نزدیک کپر ما برپا نکنه. حوصله‌ی خودشو شمسی رو نداشتم. مثل خروس جنگی دایم به جون هم می افتادن و به هم نوک می زدن وهمدیگرو زخمی می کردن.
بدبختی اولی کم بود،بدبختی دومی هم خودشو رسوند. محمود، درست نزدیک کپر ما، کپرشو برپا کرد.
از اون بدتر که اشرفی مادر شمسی، اومد خونه‌ی محمود.
محمود وشمسی ساکت می شدند اما اشرفی مثل آسیاب از صبح تا شب حرف توی دهنش می چرخید. در تمام مدتی که باسید زندگی کردم ندیدم کم حوصله بشه و کم طاقتی کنه. اما یه روز که محمود بزهاشو گم کرده بود ومی خواست بره پیش سیدعبدالنبی برای دُعای دَم بند۷(dam band)، سید بهش گفت: برای همین گُرگی که توی خونه ات هست هم یه دم بند بگیر!. تازه متوجه شدم که چقدر سید از دستش ناراحته.
خیلی از مردم رفتن سمت سردسیر ولی بیماری خاله تهمینه و اصرار من باعث شد ما توی ده بمونیم. چند روزی گذشت وخاله حالش رو به بهبودی رفت.
ازم پرسید: به نظرت جامون تنگ نیست؟
گفتم نه، سه نفر آدمیم ویه بچه کوچولو. سید که مرد کوه۸، من توییم واین کومه و ملکی. پاشد ورفت مغازه کَل اِبرام (ابراهیم)، مقداری بند ازش گرفت تا قالیچه ببافه.
سّید، اولش مخالفت کرد وبعدش گفت: بذار سرش گرم باشه وکمتر غصه بخوره. آدم بیکار پژمرده میشه. البته
قبل از محرم کارشو انجام بده که به محرم نرسه. شگون نداره.
به کمک خاله تهمینه چهارتا چوب بزرگ توی زمین فرو کردیم و دوتا چوب بزرگ بالا وپایین چوبا گذاشتیم. چوبا یه کم از زمین برجسته تر بودند که بند از زیرشون رد بشه. بعد تارهای قالی را از بالا به پایین کشیدیم ودور چوبهای بالا وپایین چرخوندیم. تارها که بسته شدن، خاله بقیه بندا رو آورد وشروع کرد به بافتن و کَرکیت۹(kar kit) زدن. سه روز قبل از محرم بافت قالی شروع شد.
اونایی که توی ده موندن و به هردلیلی نتونستن برن سردسیر، اومدن کنار امامزاده صفدر و عزاداری می کردن. جوانترها لخت می شدن و آنقدر به سینه می زدن که گاهی سینه شون زخم می شد.
ای ماه ماور ایما
سلطون وسرور ایما
امام حسینو کشتن
ای خاک بر سرایما۱۰.
گاهی میر درویش که صدای خوبی داشت نوحه می خوند وکل ابرام تشویقش می کرد و یادش می داد که با لحن غمگین بخونه.
سه تا مغازه دار بهبهونی توی ده بود ولی کل ابرام نوحه می خوند و صدای دلنشینی داشت. وقتی روضه می خوند جگر آدمو کباب می کرد. شب های محرم انگار هوا گرم تر بود.
خاله تهمینه توی ده روز محرم تقریبا کاربافتن قالی را کنار گذاشت. ولی بعد از عاشورا دوباره شروع کرد.
منم گاهی فرصت پیدا می کردم کنارش می نشستم تا یاد گرفتم. خاله خیلی تندتر و فرزتر از من بود.
گاهی شمسی می اومد پیش خاله و می گفت: منم می خوام قالی ببافم. خاله هم دست از کار می کشید ومی گفت شمسی یه نگاهی به موهام بنداز ببین شپش نزده باشن. اینجوری شمسی را مشغول می کرد که قالی را خراب نکنه.
وقتی موهامون شپش می گرفت، یه قاشق مالاتیون۱۱(mãlatin) می ریختیم توی یه ظرف آب وهمش می زدیم که رقیق بشه و اونوقت موهامونرا باهاش می شُستیم. همه‌ی شپشا که می مردن هیچی، خودمون هم از بوی بدش می مردیم وزنده می شدیم چون اینقدر بد بو بود که بوی بدش تا چند خونه اون ورتر می رفت.
قالی بافته شد تا به حاشیه‌ی آخر قالی رسیدیم، هوای گرم بهاری و بوی شبدرها از لابلای درزای درِ، وارد کومه شد و ما متوجه شدیم که وقت غُسل قبل از عید و بیرون انداختن لباساست.
به خاله گفتم، احساس می کنم بچه توی شکمم لگد می زنه!. خاله گفت: شوخی می کنی!. یعنی بچه دار شدی وبچه اینقدر بزرگ شده که لگد نیزنه و من متوجه نشدم؟!. گفتم تو که همه اش سرت توی قالی بود و اصلا متوجه دور وبرت نبودی.
خاله گفت: این دفعه با اطمینان می گم بچه ات پسر میشه. گفتم خاله جون فکر نکنم بخت من از خواب بیدار بشه.
گفت: خدا را چه دیدی!. هرچه قسمت باشه.
هوا رو به گرمی رفت. بیست وپنج شب از بهارگذشت که راه افتادیم سمتِ پهناللی وشدیم همسایه میر یوسف.
چهل وپنج روز از تابستون که گذشت، بچه به دنیا اومد. می دونستم شانس پسر دار شدن ندارم. خاله تهمینه نافشو برید و گفت: بیگم تو شکمت جو وگندمیه۱۲. یک در میون بچه هات پسرن، حالا هم نوبت دختر بود. خودم نافشو بریدم اسمشو هم میذارم تهمینه. الهی که اقبالش مثل من نباشه و هفتا پسربرات به دنیا بیاره!
وقتی گفت نوبت دختره، خودمو بچه را نفرین کردم . صدتا بدو بیراه به خودمو اقبالم گفتم اما دیگه سودی نداشت. بالاخره بچه را باید نگهداری کرد ومنم چاره ای نداشتم.
سید توی گوشش اذون گفت و بغلش کرد وگفت: خدایا قدمش به خیر وسلامتی باشه!. بیگم مبادا ناشکری کنی!. معلوم نیست عمرش به دنیا باشه، مبادا خودتو سرزنش کنی. وقتی با بی گلناز ازدواج کردم فقط از خدا می خواستم یه اولادی داشته باشم. حالا خدا را شکر شش اولاد دارم وخدارا شاکرم.
میر یوسف هم به خاطر اینکه من پژمرده نشم، یه قوچ بهش داد و گفت: بچه‌ی سید برکت میاره. دو روز از تولد تهمینه گذشته بود که علیشیر پسرِمیریوسفو، مار نیش زد و طفل معصوم رحمت خدا رفت. شیرین همسر میریوسف، اونقدر صورتشو چنگ زد که روی هرگونه اش سه شیار نقش بسته بود.
پهناللی پُرِ ازدرخت بود و خِرس و گُراز زیاد داشت.  حیوونای وحشی دوتا از سگا را سقط کردن. کپرا کنار هم بودن وچیز قایمکی بین افراد مال۱۳(mãl) نبود. همه از حرف وکار همدیگه خبر داشتیم.
کپرا رو نزدیک هم برپا کردیم وگوسفندا وبزا هم توی یه قاش۱۴(qãsh) بودن. بُزهای ما خیلی اذیت می کردن خصوصا بز شکری۱۵(shakari) والوس۱۶ (aloos)ولی میش ها خیلی بی آزار بودن.  شب ها دور هم می نشستیم. گاهی سید با صدای دلنشینش نوحه می خوند و گاهی میر یوسف از داغ مرگ بچه اش شیون می کرد ودلمون رو آتیش می زد. گاهی سید برای تسکین میر یوسف، ماجرای کربلا را برامون تعریف می کرد وسعی می کرد میر یوسفو آرم کنه. یه شب سید تعریف کرد که وقتی امام حسین بچه بود، یه کاسه داروی تلخ، آوردن خونه‌‌ی امام علی ع، هرکسی یه قاشق ازش می خورد، حالش دگرگون می شد ولی امام حسین ع کاسه‌ی دارو را سر کشید. وقتی همه‌ تعجب کردن، پیامبر صلوات الله علیه فرمود: گرفتاری ها وغصه هایی حُسین می بینه که این تلخی ها، براش مثل عسله.
مقدارزیادی جاشیر خشک کرده بودیم که زمستون با کاه مخلوط کنیم برای گوسفندا. البته الاغها وقاطرها جاشیر نمی خوردن. الاغ خیلی خوش سلیقه است توی علف خوردن. هرعلفی را نمی خوره و نحوه آب خوردنش مثل گاو و بقیه نیست. آبو می مکه ومی خوره ولی آب از دهن گاو برمیگرده توی ظرف.
تنها چیزی که الاغا می خوردن ولی گوسفندا نمی خوردن، کوذر۱۷(kozar) گندم یا گره های ساقه گندم بود که شیرین بودن ولی خوردنشون زحمت داشت. به همین خاطر فقط الاغا وقاطرها می خوردن.
بعد از عاشورا باید راه می افتادیم ولی دلمون نیومد که میر یوسف را رها کنیم. درست تاروز چهلم علی شیر پسر میریوسف، پهناللی موندیم. اون چهل روز چشم میر یوسف خشک نشد. داغِ اولاد، کمر آدم را می شکنه. باهزار زحمت ومرارت۱۸ راضیش کردیم که بیاد گرمسیر. میر یوسف گریه می کرد و ما وسایلشو جمع می کردیم.
با هم اومدیم تا سرپاریو( سرفاریاب) و باربنه را باز کردیم. یکی دو روز هم اونجا موندیم. بعدش راهی تلیون شدیم.یه روز قبل از چله سرتن۱۹ (chelhe saratan) اومدیم تلیون توی خونه‌ی خودمون.
وقتی باروبنه را باز کردیم، بی خاتون دخترعموی میرعلنقی برامون هریسه۲۰(hariseh) آورد. گفت: نذر سیدالشهداء کردم که یه پسر گیرم بیاد. آنقدر گرسنه بودیم وخسته که بقیه وسایلو گذاشتیم وشروع کردیم به خوردن هریسه.
تاحالا کمتر غذایی خوردم که مثل اون حلیم لذت بخش وخوشمزه باشه.
وقتی حلیمو خوردیم، محمود و میرناصر اومدن وکمک سید وسایلو گذاشتن داخل خونه.
منم یه چایی آماده کردم وخوردیم. اون شب بعد از چهل روز گریه نکردیم وخوابیدیم.
از فردای اون روز بادهای گرم وپراز خاروخاشاک پاییز از راه رسیدند. خارهای سفید مثل توپ گرد می شدند و پشت دیوارها به دام می افتادند.  سید، چوبای سنگین یا سنگ میذاشت روشون تا فشرده بشن وحجم کمتری اشغال کنن وبعد میذاشت لای پرچین که جلوی حیوونا را بگیره…
پانوشت ها
————–
۱-جَلد: چالا وچابک، سریع
۲- بالا: مرتفع. در قدیم براساس جهت رودخانه ها وشیب جاده ها به مناطق مرتفع می گفتند بالا. مناطقی که نسبت به سایر نقاط ارتفاع بیشتری داشتند. مانطقی مانند قلعه رئیسی، دیشموک و… مناطق بالا و مناطق دهدشت، روستاهای اطراف دهدشت و بهبهان دومن یا پایین نامگذاری می شدند.
۳-حاجَتی: حاجت، نیاز، خواست. حاجت مشاطه نیست روی دلارام را- سعدی. پسرهایی که بعد از دختر بدنیا می آمدند راحاجتی نام می گذاشتند.
۴-کِهَنگ: بسیار پیر، مهجور، تقریبا معادل کهنه
۵-بُردیون: روستای بردیون در نزدیکی چرام ومرکز سکونت سادات علائی یا علاء الدینی
۶-بافتلایی: بابا فتح الله، یکی از تیره های مهم سادات علاء الدینی که در اطراف گچساران وخیرآباد سکونت دارند.
۷-دعای دَم بند: دم بند یعنی دهان بند، در زمان گذشته وقتی گوسفندی گم می شد ویا از گله جدا می‌افتاد برای جلوگیری از آسیب حیوانات وحشی، توسط مُلاهای قدیمی دعایی خوانده می شد تا دهان حیوانات وحشی را ببندند که نتوانند به گوسفندان آسیب برسانند.
۸-مرد کوه: یعنی بیرون از خانه است ومعمولا درخانه حضورندارد وجایی اشغال نمی کندویا در تربیت کودکان نقشی ندارد.کوه در مقابل مال بکار می رفت.
۹-کرکیت: ابزاری برای فشرده کردن پودها در بین تارها که شبیه دست انسان بوده و شامل شانه ها، کف و دسته می باشد. شانه ها عموما به فاصله پنج میلیمتر طراحی می شوند تا بین تارها عبور کنند.
۱۰-ای ماه ماه ورایما…: این ماه یعنی محرم، ماهِ مارا می آورند، سلطان وسرور مارا برسرنیزه می آورند. امام حسین را کشته اند وخاک برسرما شد.
۱۱-مالاتیون: نوعی سم فُسفره که بسیار بدبوست وبرای ازبین بردن حشرات کاربرد دارد.
۱۲-شِکمت جو گندمیه: یک درمیان پسر ودختر زائیدن. به موهایی که سفید وسیاه درهم هستند، موهای جوگندمی می گویند. برای تفکیک وجدا کردن دو رنگ متفاوت کار برد داشت. جو، گندم، جو ، گندم.
۱۳- مال: به مجموعه‌ی چندخانواده که باهم فامیل بودند وتحت سرپرستی بزرگ خانواده درکنارهم اطراق می کردند، مال گفته می شد. مثل میرعباسعلی وپسرانش، کاشمشیر وپسران ودامادهایش.
۱۴-قاش: نوعی پرچین که برای نگهداری گوسفندان ومعمولا از شاخه های نازک چوب وخارها ساخته می شد. نوعی فنس یا دیوارحیاط که با چوب ساخته می شد
۱۵- بُز شکری: بزهایی که به رنگ روشن کرم مایل به سفید بودند.
۱۶-بُز الوس: بُزهایی که نصف بدنشان سفید ونیمی دیگر سیاه بود.
۱۷-کوذر: گره های ساقه گندم که به خاطر سنگینی از کاه جدا می شدند. چون خرمن ها توسط چارپایان کوبیده وتوسط کشاورزان به هوا پرت می شد تا توسط باد کاهها از بذر جدا شوند، گره های ساقه ها سنگین تر بوده ودرکنار بذرها می ماندند.
۱۸-زحمت ومرارت: رنج و تلخی وسختی
مپندار از لب شیرین عبارت
که کامی حاصل آید بی مرارت، سعدی
۱۹-چله سرتن: چله ای که سرها از تن جدا شده است. اربعین امروزی.
۲۰-هریسه: حلیم، حلیم پرگوشت.
مَرهم جان و دلِ ماست، هریسه‌ی روغن
برو ای خادم چالاک به تعجیل بیار!.
بُسحاق اطعمه
نویسنده: سیدغلامعباس موسوی نژاد