تهمینه ( قسمت سی ودوم)

افتونیوز؛ از فردای اون روز، بادای گرمو خاروخاشاکای پاییزی از راه رسیدن. خار سفیدا ۱(khar safid) مثل توپ گرد می شدن و پشت دیوارها گیر می افتادن.  سید، چوبای سنگین یا سنگ میذاشت روشون تا شکل بگیرن وفشرده بشن وحجم کمتری اشغال کنن وبعد میذاشت لای پرچینا که جلوی عبور حیوونای کوچیکو بگیره… اوناییکه چشم […]


افتونیوز؛ از فردای اون روز، بادای گرمو خاروخاشاکای پاییزی از راه رسیدن. خار سفیدا ۱(khar safid) مثل توپ گرد می شدن و پشت دیوارها گیر می افتادن.  سید، چوبای سنگین یا سنگ میذاشت روشون تا شکل بگیرن وفشرده بشن وحجم کمتری اشغال کنن وبعد میذاشت لای پرچینا که جلوی عبور حیوونای کوچیکو بگیره…
اوناییکه چشم درد و کمردرد داشتن با اونایی که سردرد داشتن، همه می اومدن پیش خاله. خاله هم برای هرکدوم یه دارویی داشت. برای چشم درد، یه مقدار هلپه۲(hal peh) دم کرده بود و آبشو با پارچه خیلی نازکی صاف می کرد و چند قطره توی چشماشون می ریخت.
بهش گفتم خاله جون! بهشون بگو برن هلپه را با آب بجوشونن بعد بریزن تو چشاشون، دیگه خودتو به زحمت ننداز!.
گفت: بیگم! دارو به مقدار مهمه!. بعضی دقت نمی کنن وآب هلپه را صاف نمی کنن، اونوقت از شاخه های کوچولوش میره توچشمشون وآسیب می بینن. بعضی فکر میکنن، “حلوا وبیل بهرمی کُنن۳” وزیاد می ریزن توچشمشون یا زیاد می پزنش وغلیظش می کنن. بیگم جان!، دارو حساب وکتاب داره. بیان پیش خودم، خیالم راحت تره.
البته، سردرد وپا درد هم هرکدوم یه داروی علیحده۴(alã heddeh) داشتن وخاله براشون مرهم آماده می کرد.
مشغول صحبت بودیم که میرصادقو روی چارچوب۵(chãr chob) آوردن خونه. نَفَسِش به سختی بالا می اومد ونمی تونست تکون بخوره. خاله پرسید چی شده؟ موندنی۶(ماندنی) پسر بزرگش گفت: داشتیم هیزما را می شکستیم، یه هیزم سنگین ورداشت یه دفعه کمرش قُفل شد.
میرصادق داد می زد وناله می کرد. با زحمت زیاد گذاشتنش روی نَمَد، خاله به ماندنی گفت برو یه خروس بیار!. ماندنی هم رفتو یه خروس بزرگ باخودش آورد. خروس را کشتن، خاله پوستش را گذاشت روی کمر میر صادق.
دوتا لحاف هم انداخت روش و به همراهاش گفت روی گوشه های لحاف بنشینن.
میرصادق گفت: خیلی گرمم شده!.
خاله گفت: هوا دَم سَردیونه۷(sar dyon)، توهم خیلی چاقی و انگشتای منم قدرت ندارن این دشتو ماساژ بدن. باید گرم بشی وعرقت دربیاد تا رگات نرم بشه وبتونم رگ کمرتو جا بندازم. یه دفعه فشار بیجا آوردی کمرت رَگ به رَگ۸(rag be rag)شده.
یه ساعتی که گذشت، خاله گفت لحافا رو بردارین ودور وبرش بگیرین، درست مث یه دیوار که باد بهش نخوره وخنک نشه تا رگ کمرشو بکشم.
بعدش بلند شد واز شونه های میرصادق شروع کردبه ماساژ دادن. به قول خاله کمر میرصادق به اندازه یه دشت پهن بود. از بالا تاپایین ماساژ داد. از پشت گردنش شروع کرد به کشیدن پوستش تا توی گودی کمرش. هرچه تلاش کرد که رگشو بِکشه فایده نداشت. دستشو گذاشت روی گودی کمرش و گفت: ماندنی اینجا را بگیر بکش بالا!. سعی کن پوست کمرشو بکشی بالا اونقده که بدنش از زمین بلند بشه.
ماندنی هم همون نقطه را به سختی با انگشتای گوشتالوش گرفت وبه سمت بالا کشید، صدای ناله‌ی میرصادق بلند شد.
خاله گفت :نگران نباش،دردت تموم شد. حالا یکی از لحافا رو بندازین روش. تا یه چایی بخورین، حالش خوب میشه.
چیزی نگذشته بود که میرصادق گفت: به حق آبروی حضرت فاطمه، روسفید وسرافراز باشی تهمینه!. حالم خوب شده، دستت شفا بود.
میرصادق بلند شد وراه رفت. خاله تهمینه، خروسو داد دست ماندنی وگفت: خاله اینو ببر براش کباب کن وحواست باشه تا دور روز، ماست، دوغ، انار وکشک نخوره!.
میرصادق گفت: بی بی تهمینه! من باید یه قوچ برات بیارم، اونوقت تو خروسو میدی به ماندنی؟!
خاله با مهربونی گفت: نباید رسم بشه!. مردم دستشون تنگه!۹، اگر خروسِ شمارو وردارم، فردا روزی یه فقیری کمرش درد گرفت، نمیاد درمانش کنم وفکر میکنه باید یه چیزی برام بیاره. من این کارو برای اون دنیام می کنم.
با بارش اولین بارون پاییزی، چشم دردا فروکش می کرد. انگار بارون، خستگی و درد و می شُست وبا خودش می برد.
وسایل کشت و کارو آماده کردیم و گاوای نرو الاغای قوی رو برای شخم زدن انتخاب می کردن.
قبل از بقیه‌ی زمینا، زمینِ پایین ده را که قبلاً تریاک۱۰(ter yak) می کاشتیمو، جو کاشتیم ولی زمینای صحرای کلاچو۱۱(kala cho) رو گندم کشت کردیم.
تهمینه کوچولو مثل انارای باغ حاجی خان۱۲(hãje khan) سرخ وسفید بود. وقتی می خندید، لُپاش گل می انداخت و روی گونه اش یه چال بود که یه استکان آب توش جا می شد.
خاله تهمینه بغلش می کرد وبراش شعر می خوند.
سفیدِ سفیدش، صد تومن
سرخ وسفید، سیصد تومن
وقتی رسید به سبزه
هرچه بگی میارزه…
یا براش می خوند:
تیه کال برنو! بگه قدبرنو،
لشمو وافتویه، نه موقع خویه…۱۳
گاهی هم سیرمه۱۴ (sir meh) به چشماش می زد ومی گفت: هرچشمش یه برنو۱۵(bernoo) می ارزه ودهنش مثل قندشیرینه…
حس می کردم چون خودش نافشو بریده واسمش تهمینه ست، تهمینه رومالِ خودش می دونه.
چشای سیاه و دُرشت تهمینه، توی صورت سفیدش می درخشید. هرچقدر نیگاش می کردی از دیدنش سیر نمی شدی. گاهی متوجه حسرتی می شدم که توی نگاه خاله تهمینه بود. نگاه همراه حسرت خاله، مثل سوزن جوال دوزی۱۶(jowãl) که یه بَندِمویی۱۷(bande  moyie) دنبالش کنه، دلمو سوراخ می کرد واز دنده هام بیرون می رفت. رنج بیکسی را من بهتر از هرکسی می فهمیدم.
گاهی مُلکی حسادت می کرد که خاله اینقدر تهمینه را بوس میکنه. جنس زن حسوده!. دوساله وصدساله اش فرقی نداره. دلش می خواد خودش عزیز باشه. به قول خاله:  زن مثل پلنگه،۱۸ حتی به ماه هم حسودی می کنه.دلش می خواد توی آسمون به این بزرگی فقط خودش بدرخشه.
هوا حسابی سرد شده بود. اونایی که کومه داشتن، سقف کومه را چک می کردن برای زمستون. دو سه تا خونه‌ی خشتی بود که اُس بِتُل۱۹(betol) بهبهونی درست کرده بود ویه خونه‌ی گچی. اُس بتُل آدم بدخلقی بود ولی توی کارش حرف نداشت. برای هرکی کار می کرد فقط خروس می خورد. سید بهش می گفت: قاتل خروساست.
از وقتی تهمینه می تونست چاردستوپا حرکت کنه، همش میرفت پیش خاله وخاله هم مثل جونش ازش مراقبت می کرد. شبا هم بغل خاله می خوابید. وقتی خوابش می بُرد می آوردمش پیش خودم. مُلکی وخاله توی یه قسمت کومه بودن ومن وسید وتهمینه هم پیش هم بودیم.
گاهی که سید حوصله داشت، برامون ازسفرایی که می رفت وچیزایی که می دید، تعریف می کرد.
بارونای بعدی زمینو نرم کرد ودوباره موقع شخم زمینا شد ودوباره دعوا ومرافعه.
عباسقلی ومیررضا وامیر، از شمسی ومحمود بدتر بودن. صبح باهم دعوا می کردن، ظهر باهم آشتی بودن وبا علی زمون دعواشون می شد. شب خوش وبش کنان می گفتن ومی خندیدن، انگار نه انگار!. سید می گفت: اخلاقشون مث ابر بهاره، به دایی هاشون رفتن.
زمستونا، زندگی خیلی سخت بود. هوا که سرد می شد و زمین که یخ می زد، چیزی برای خوردن گیر نمی اومد. شبا از صدای واق واق سگا خواب نداشتیم. دیوارا کوتاه بود و گرگا جسور. گرگا هم خیلی حریص بودن. وقتی وارد گله ای می شدن، چندتا گوسفندو می دریدن. انگار وظیفه داشتن به صاحب گوسفندا ضرر بزنن. فقط گوسفندای که توی ساختمونا بود در امان بودن.
هوا خیلی سرد شد، به قول خاله: وقتی برف به کوه نشسته باشه، هوا سرد میشه. اونقده سرد بود که سرما مثل تیغ، پوستمونو زخم می کرد. بارون خیلی زیاد می اومد، اما هرچندسالی یکی دوبار یه برف سبُکی می اومد. آروم آروم یه برف سبکی شروع شد. گاو وگوسفندا را بردم توی کومه ودرب کومه را محکم بستم. عصربود اما هوا تاریک شد. صدای غریبی از پشت پرچین می اومد. سگا واق واق می کردن ونمیذاشتن متوجه صدا بشم. سگا را صدا زدم تا آروم شدن. رفتم کنار پرچین، چند قاطر وچند جوون پشت پرچین وایساده بودن و گفتن یه جایی بدین امشبو بگذرونیم. سید اومد بیرون وگفت بفرمایین!.
شش قاطر ویه الاغ که دستکمی از قاطرا نداشت.
هفت تا جوون خوش قد وبالا که از سرما، صورتشون به سیاهی می زد، پشت پرچین وایساده بودن. به زحمت باروبنه رو بردن داخل خونه وروی هم چیدن.
قاطرا را بردن توی اون کومه وخودشون اومدن پیش ما.
یه مقدار خار وخاشاک ریختم توی بخاری که گُربگیره تا سرمای بدنشون بره بیرون. یه چایی درست کردمو وبهشون دادم.
هرچقدر نون داشتیم همون شب، روی آتیش گرفتیم با یه مقدار دوشاب۲۰(doshab) که همراهشون بود، خوردیم.
فردا صبح بعد از نمازِصبح من وخاله شروع کردیم به پختن نون. پنج شبانه روز برف وسرما نذاشت از خونه بیایم بیرون. تمام آرد زمستونمون رو اون پنج شبانه روز، خوردیم. نون وخرما وچایی و ماش ونخودمون تموم شد. روز پنجم، کِر۲۱(ker)تموم شد وتونستیم آسمونو ببینیم. یخایی که آب شده بودن از لبه کومه به زمین رسیده بودنو تمام قسمتای کومه با قندیل به زمین وصل بود.
گُل بَس۲۲(gol bas) همسر محمدنبی یه پسری بدنیا آورد که اسمشو گذاشتن بَرفی۲۳(barfi). واقعا هم مثل برف سفید بود.البته گُل بس از پارچه‌ی چلواری سفیدتر بود. مژه ها وابروهاش معلوم نبود. با کوچکترین سرما پوست صورتش پر از ترک می شد وبا کمترین گرما قرمز وملتهب. انگشتاش مثل شیشه بود و موهاش زردِ کمرنگ.
مه که تموم شد، علیقُلی و محمدزمان که بزرگترِ قافله۲۴(ghafeleh) بودن، بقیه را قانع کرد که راه بیوفتن که خانواده هامون نگرانمون هستن.
وسایلشون را جمع کردن وتشکر کردن ورفتن.
یه کیسه ورداشتمو ورفتم خونه‌ی بی ململ. بی ململ کیسه رو گذاشت کنار هور۲۵(hoor) و از آرد پُرش کرد. به سختی تا خونه اومدم. برف روی زمین سِحال۲۶(sehal) بسته بود ومثل سنگ شده بود.
یه مقدار نون پختیم و لباسا را بیرون انداختیم. وقتی لباسا را جمع می کردم، به دیوارا چسبیده بودن.
سید پرسید بیگم کفشامو ندیدی؟
– زیر لبه‌ی کومه کنار در گذاشتمشون.
– به گمونم داداش علیقلی ورشون داشت. دیدم داره اونجا را نگاه می کنه.
– سید فکر نکنم!.
– چرا آدمی که به دزدی عادت کنه، نمی تونه جلوی خودشو بگیره.
خیلی ناراحت شدم که این همه خدمتشون کردمو اونوقت، اونا کفشای سیدو بُردن. نفرینشون کردم. سّید دعوام کرد وگفت: نفرین نکن، جوون مردمو. خدارو چه دیدی شاید پشیمون شد وبهار که برگشتن، اومدن عذر خواهی.
گفتم عذرخواهی تو سرشون بخوره!…
آروم آروم بهار از راه رسید. برای ما که آذوقه مون تموم شده بود وسید هم کمی کسالت داشت وسرما نذاشت از جامون جُم بخوریم، هرروزش صد روز بود.
زمستون با ناز غمزه راه می رفت، ولی بالاخره رفت وبهار اومد. بچه ها وعلف ها باهم قد می کشیدن. دخترا زودتر از پسرا بزرگ می شدن. به قول قدیمی ترها: دُختر تِلَکه۲۷(telak)  تاچشم بذاری روی هم، رشد می کنه و کالای شی۲۸(shie) میشه.
تهمینه توی گهواره بود که بزغاله دستشو گاز گرفت و دوتا انگشت بچم فلج شد. هرچقدر خاله دارو بهشون زد فایده نداشت.
سیدومجبور کردم بره بچه هارو بیاره. سید رفت واین بار دست پر برگشت. محمود وحسین برای خودشون مردی شده بودن. خدا خیرش بده بی بی خورشید چه زنی بود!. برای بچه هااز مادرمهربونتر بودوچارسال زحمتشون را کشید.
حسین اگرچه قدو قواره ای نداشت، اما عاقل وزیرک بود. ولی محمود مهربون و اهل کار بود. لازم نبود که کاری بهش سپرده بشه، خودش احساس مسئولیت می کرد.
حسین مدرسه می رفت ولی محمود حوصله ‌ی درس ومدرسه را نداشت.
موقعِ مال و بالا۲۹(mãl va balã) با هم راه افتادیم سمت سردسیر.
نزدیکِ آب حیات دزدا بهمون حمله کردن ومالو غارت کردن. محمودپسر میر سیاه، اکبر پسر میرغلامرضا، علی جان پسر میرخائیز، تیر خوردن و بی طِلا ۳۰(telã)دختر میرعبدالمحمدکشته شد. بی طلا را اول جخونه۳۱(jokhoneh) خاک کردیموراه افتادیم.
اکبر ومحمود وعلی جان را با هزار بدبختی تا کن کنک۳۲(kan kanak) بردیم. خاله تهمینه برای مداوای زخمی ها از جون مایه میذاشت تا بالاخره زنده موندن…
پانوشت ها:
———‐—-
۱- خارسفید:نوعی خارهست که نسبت به خارهای زرد نرم تر ودارای خارهای بلند وساقه هآی سفید به رنگ نقره ونقره ای رنگ می باشد. در تابش آفتاب برقی شبیه جلا وانعکاس تابش نور بر فلز نقره دارد. به شکل بوته ای بیست تا چهل سانتیمتری وبسیار سبک می باشد. دردی آزار دهنده پس از فرورفتن خار آن در پوست احساس می شود. به گونه ای که مردم معتقدند این نوع خار دارای زهر می باشد. پس از خشک شدن به دلیل حفظ شکل وسبکی با حرکت باد به راه می افتد وبا سایر خارسفیدها تشکیل توده ای را می دهد که به تدریج بصورت گلوله برفی یا توپ درمی آید. انسجام وسبکی باعث حرکت کردن وپخش شدن بذر آن می شود.
۲-هلپه: گاهیست که درهمدان کلپوره نیز خوانده می شود گیاهی است علفی،  پایا، پرشاخه به ارتفاع ۱۰ تا ۳۵ سانتیمتر و دارای ظاهر سفید پنبه‌ای از خانواده نعناعیان که عموما در مناطق فقیر از نظر مواد غذایی و  بایر، سواحل سنگلاخی و ماسه‌زارهای نواحی مختلف اروپا، منطقه مدیترانه، شمال آفریقا و جنوب غربی آسیا من جمله ایران می‌روید.
طبیعت آن گرم است.ضداسپاسم ومسکنی قوی برای دردهای دستگاه گوارش  مانند سوء هاضمه می باشد. سرشاخه‌های گلدار گیاه اثر مقوی، نیرو دهنده و ضد تشنج دارد و اگر گرد آن وارد بینی شود مخاط بینی را تحریک کردهنام فارسی: کلپوره همدانی
نام عربی: مسک الجن
نام علمی:  Teucrium polium
نام انگلیسی: Poleigamander
۳- حلوا وبیل بهره: حلوا را با بیل قسمت می کنند. کنایه از تصور غلط در مورد کاری داشتن واندازه نگه نداشتن است.
۴- علیحده: مُجزا، جداگانه
۵- چارچوب: وسیله ای مانند برانکارد که با چوب درست می کردند وچون شاسی اصلی آن چهارچوب بود به آن چارچوب می گفتند.
۶- موندنی: ماندنی، درقدیم به علیت بیماریهای مختلف، کزاز، سیاسرفه، سرخک، اریون و نبود واکسیناسیون مرگ ومیر در کودکان زیاد بود و انتخاب اسم ماندنی به نوعی القای حس ماندگار بودن کودک وجلوگیری از مرگ ومیر وماندن برای پدر ومادر بود.
۷-سردیون: هوا روبه به سردی می رود.
۸- رگ به رگ: اسپاسم شدید عضلانی که به دلیل کشش بیش از حد آمادگی، در عضلات ایجاد می شود وبوسیله ماساژ وگرمادرمانی قابل بهبودیست.
۹- تنگه: دست تنگی، کنایه از تنگنای مالی، فقر ومخالف دست وبالش بازه،
۱۰-تریاک: شیره ای که از گیاه خشخاش بدست می آید که قبلا در استان کشت می شد.به نقل از شرق، با توسعه زمین‌های خشخاش در ایران و فشارهای خارجی، در سال ۱۳۰۷، قانون انحصار دولتی تریاک به تصویب رسید که کشت این محصول صرفا با مجوز دولت امکان داشت. کشت خشخاش در ایران از سال ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۷ ممنوع شد و در نهایت از سال ۴۶ تا ۴۹ هم توزیع دولتی تریاک در دستور کار دولت وقت قرار گرفت. دولت به تدریج تلاش کرد مصرف آنرا متوقف کند.
۱۱- کلاچو: دشتی بسیار حاصلخیز در شرق روستای تولیان که مالکیت اکثر آن در اختیار اهالی روستای تولیان است. مساحتی حدود بیست کیلومتر مربع داردکه حدفاصل روستاهای تلیون، دستخرد، خیارکال، ده بردل، دم تنگ، دوریزگون، دشت مازه می باشد.این دشت قبلا پوشیده از درختان صدر(کنار) بود که پس از ورود تراکتورها به تدریج ریشه درختان قطع وبه زمین کشاورزی تبدیل شده است.( راوی: کربلایی غلامحسن گنجی پور)
۱۲- حاجی خان: یکی از خوانین خوشنام کوشک دشمن زیاری، در شمال شرقی شهردهدشت
۱۳- نه موقع خویه: ای کسیکه چشمان سیاه وزیبایی داری، هنگام خواب نیست! کمر برنو را بگیر ومبارزه کن!،( چون مبارزین وسط تفنگ را می گرفتند وراه می افتادند و هنگامیکه قصد مبارزه نداشتند سایرقسمت های تفنگ را می گرفتند) من کشته شدم و بدنم زیر نور آفتاب در حال پلاسیدن است. برخیز وبجنگ!.
۱۴- سیرمه: سورمه، نوعی پودرسنگ بسیار نرم وسیاه رنگ که معتقد بودند موجب روشنایی وزیبایی چشم می شود. خط چشم، آرایش چشم
سنگ سرمه آنتیموان نام دارد. برای تهیه سرمه ، سنگ سرمه را که به رنگ آبی است به هم می سایند و پودر سائیده شده را با مواد دیگر مخلوط میکنند و سپس به چشم ها و ابرو می کشند
۱۵- برنو: نوعی تفنگ باصدا شلیک زیاد ودقت بالا که در سه نوع بلند، متوسط و کوتاه ساخته شده است. بـِرنو تفنگی گلنگدنی از خانواده موزر گ۹۸ است که پس از جنگ جهانی اول در چکسلواکی طراحی و بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۴۲ در این کشور تولید شد. کالیبر برنو مثل دیگر تفنگ‌های موزر ۷٫۹۲ میلی‌متر است و از فشنگهای موزر ۷٫۹۲x۵۷ استفاده می‌کند. (ویکی‌پدیا)
۱۶- جوال: جوالدوز. [ ج َ / ج ُ ] (اِ مرکب ) سوزنی بزرگ و دُرشت برای دوختن توبره و جوال و امثال آن . مِسَلّه. (زمخشری ). سوزن کلان که جوال به آن دوزند. (آنندراج ) :
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر علفِ جوال دوزی .سعدی .
۱۷- بندمویی: بندی که از موی بزساخته شده وزبر وآزاردهنده است.
۱۸- زن مثل پلنگه: اشاره به افسانه‌ی پلنگ که می گویند از بس مغرور است در شب های مهتابی بربالای صخره های بلند رفته ومی پرد که ماه را بگیرد و به زیر بکشد ولی سقوط می کند ومی میرد.
خیال خـام پلنگ من، به سوی مــاه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندیش، به روی خاک کشیـــدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسیدن بود. شاعر: حسین منزوی
۱۹- بِتُل: نام نوعی سوسک سخت پوست بوده وبدنی محکم دارد. در قدیم نام حیوانات را به تناسب جسم کودکان وبا این اعتقاد که اگر از اجزای طبیعت یا نامی انتخاب کنند که  زشت یا موجب عدم توجه افرادچشم شور یا آل شود، فرزندشان زنده می ماند وبدینوسیله مانع مرگ ومیر کودکان شوند. نامهایی مانند: موری، کبوتر، گنجشک، گرگی و… که ظاهرا در بعضی از کشورها هم رواج دارد. مانند آقای ولف(گرگ)، آقای فوکس( روباه) از این دسته اند.
۲۰- دوشاب: شیره‌ی خرما که از جوشاندن خرما با آب وصاف کردن آن بوجود می آمد.
۲۱- کِر: ابرنزدیک به زمین، مه،  که کِرومِنج هم می گویند.
۲۲- گُل بس: دیگر گل یا دختر بس است.نامی برای دختران که مردم با انتخاب این نام از خداوند می خواستند تولد دختران را متوقف کند وبه آنان پسری بدهد. انتخاب نامهایی مانند: دختربس، ماه بس، خانم بس نیز به همین منظور بود.
۲۳- برفی: متولد شده در برف یا سفید مانند برف. برفی، بارونی، طیفونی و… اسمهایی مناسبتی بودند که به تناسب فصل، آب وهوا، اتفاق مهم برای کودکان انتخاب می کردند. لزوما تمامی اسامی براساس اتفاق ویا مناسبت نبود وگاهی براساس اسم جدپدری یا مادری و… اسم فرزند انتخاب می شد.
۲۴- قافله: کاروان، گروه چند نفری همراه هم.
۲۵- هور: نوعی ظرف بافته شده که مانند دوختن دوکیسه‌ی کنار هم بود وبرای حمل انواع غلات وآرد استفاده می شد. نوعی خورجین که درب آن از سمت جلو باز می شد.
۲۶- سِحال: یخ زدگی، وقتی دمای هوا به زیر صفر می رود وسطح برکه ها یخ می بندد.
۲۷- تِلک: تُل کوچک، دختر تلکه: در قدیم مردم هر روستا کود احشام وچارپایان را در گوشه ای از روستا می ریختند. چون مردم روزانه به انجام اینکار مبادرت می کردند ودرفاصله ای اندک انبوهی از کود حیوانات در آن نقطه جمع می شد، این اصطلاح رایج شد که دختران دارای رشدی زودتر از حدانتظارند وزودبزرگ می شوند یا پدر ومادر متوجه بزرگ شدنشان نمی شوند یا با همان سرعتی که درعرض سالی آنهمه کودک انباشته می شود، دختر سریع رشد می کند.
۲۸-کالای شی: وسیله‌ی ازدواج، هنگام شوهر کردنش فرا رسیده است.
۲۹- مال وبالا: مال به سمت بالا یا ارتفاعات می رود. هنگام ییلاق وآغاز کوچ
۳۰- بی طلا: بی بی طلا، اسمی برای دختران سفید روی وعزیز دردانه‌ی خانواده
۳۱-جخونه: دشتی مرتفع در کنار کوه نیر در شرق دهدشت، احتمالا به خاطر جمع آوری خرمن های جاشیر درآن محل به جخونه معروف شد. جخون: خرمن
۳۲- کَنکَنَک: با تلفظ کَن کنک، چشمه ای در شرق صحرای جخونه که ظاهرا با کندن های کوچک ایجاد شده یعنی هرکسی به نوعی در بهسازی چشمه موثر بوده وبا تلاشها وکندن های کوچک تبدیل به چشمه شده و به این نام معروف شده است.
نویسنده: سیدغلامعباس موسوی نژاد