شعر نو “روستا”

افتونیوز؛دلم برای روزهای خوب روستا، برای دست های مهربان مادرم، برای دشت های بی بهار، دلم برای باغهای خشک روستایمان، تنگ می شود. دلم برای زوزه های گرگ وشیهه های اسب، برای گردش نسیم وصبحگاه روستا، برای کوچه ها برای بامها دلم برای هرچه ما ل روستاست، تنگ می شود. در غروبِ دودزای شهر در […]


افتونیوز؛دلم برای روزهای خوب روستا،
برای دست های مهربان مادرم،
برای دشت های بی بهار،
دلم برای باغهای خشک روستایمان،
تنگ می شود.
دلم برای زوزه های گرگ وشیهه های اسب،
برای گردش نسیم وصبحگاه روستا،
برای کوچه ها برای بامها
دلم برای هرچه ما ل روستاست،
تنگ می شود.
در غروبِ دودزای شهر
در مسیر پر غبار راه،
جاده ها جلوی چشم من سیاه،
مثل مرگ روستا،
اسب نیست،
شیهه نیست،
زوزه های گرگ نیست.
در حیاط ما،
دود آهن است واین زمین روسیاه،
کوی وبرزنش، زدشمنی تباه،
من در این میان، غریب بی پناه
قلبهایشان مثل چاه روستا
خشک بی رمق، خالی از وفا
یاد چند سال پیش آه…
دلم برای کودکان کهنه پوش،
برای مردمان زودجوش،
برای اسب های بی لگام،
برای گاوهای شیرده،
برای بره ها ومیش ها،
برای خاله ها وعمه ها،
برای قوم وخویش ها،
دلم برای هرچه مال روستاست،
تنگ می شود.
دلم برای گاوهایمان،
که مثل گاوهای مردمان شهر نیست،
برای خانه ها، که با غریبه قهر نیست
برای مادران،
برای آسمان،
برای بوی نان،
برای هرچه خوب هست،
تنگ می شود.
دلم برای هر کسی که مثل من،
میان خانه های رنگ رنگ شهر،
کبوتری است در قفس،
برای هر کبوتری به گاه خاستن
برای کوچه های روزهای کودکی،
برای پیرمردهای روستا،
دلم برای دشت ها،
برای درّه ها،
دلم برای کوهها، تنگ می شود.
مثل بره های بی گناه،
میان گرگ های ترس،
میان ببرهای خشم،
من، میان این اتاق آهنی،
غریب بی کسم،
کوههای سر بلند،
دشت های دلپذیر،
مردهای بی نظیر،
دختران سر بزیر،
چشمه سارها وجویبارها
درّه ها وباغها
بیدها، چنارها،
مرا، چو مادران مهربان
به سوی خویش می کشند
دلم کبوتریست در قفس،
میان میله های سینه ام،
هوای کوه کرده است.
هوای قله های باشکوه کرده است.
دلم گرفته از حصارها،
دلم گرفته از غبارها،
دلم گرفته از دروغها،
دلم برای خنده ها ورنگ ها،
برای نعره‌ی تفنگ ها،
برای رقص خوشه های شاد،
در مسیر باد،
یادشان به یاد باد،
دلم برای دوستی
برای صلح وآشتی،
تنگ می شود.
دلم برای روزهای شاد مردم فقیر،
شامهای بی گرسنگی،
بچه های سیر
برای غرشِ پلنگ ونعره های شیر،
برای برگهای کهنه درختها
که مثل مردمان پیر،
زیر خاک می روند،
تنگ می شود.
کاشکی خزان نبود،
در میان فصلها
کاشکی درختها، فصل دیگری جوانه می زدند.
کاش بچه های روستای ما،
با لباس نو،
گونه های شاد،
کیف های شیک،
کفش های گرم
دست های نرم،
جیب های پُر ،
مثل آب جویها،
سوی مدرسه،
روانه می شدند،
کاش می شدند،
کاش می شدند!!…

سید غلامعباس موسوی نژاد