سد تنگ سرخ و معضل مرکزگرایی

کوتاه آنکه سد تنگ سرخ و تقسیم نابرابر منافع و زیان‌های آن میان استان کهگیلویه و بویراحمد و شهر شیراز، در دل این ساختار نابرابر جغرافیایی است که ممکن می‌شود.

اَفتونیوز _ ار دیگر در فضای رسانه‌ای استان، مسئله‌ی سد تنگ سرخ، تقسیم نابرابر سود و زیان آن‌ به نفع شیراز و به ضرر استان و همچنین عواقب ناگوار محیط‌زیستی آن برای حوزه‌ی پایین‌دست رودخانه‌ی بشار، مورد توجه قرار گرفته است.
در این یادداشت کوتاه قصد و همچنین دانش آن را ندارم که به خود سد، جزئیات فنی آن و یا پیامدهای زیست‌محیطی و اجتماعی آن بپردازم.
بلکه تلاش می‌کنم تا به بهانه‌ی سد تنگ سرخ، به مسئله‌ای کلی‌تر که همانا ساختار نابرابر جغرافیایی یا آنچه که مرکزگرایی خوانده می‌شود، نگاهی بیندازم.

تصور عمومی از مفهوم مرکزگرایی این است که تهران در درجه‌ اول و سایر کلان‌شهرها در درجه دوم، منابع، بودجه‌ها و ذخایر کشور را بیشتر از سایر مناطق پیرامونی به خود اختصاص می‌دهند. در این تلقی، بحث مرکز‌-پیرامون تقلیل داده می‌شود به برخورداری بیشتر یا کمتر از منابع و منافع و در اعداد خلاصه می‌شود. بنا بر این تلقی، این توهم به وجود می‌آید که اگر مناطق پیرامونی بکوشند تا آن‌ها هم منابع و منافع بیشتری به خود اختصاص دهند، می‌توانند از پیرامون‌بودگی خود خارج شوند.

اما مرکز‌گرایی و ساختار نابرابر فضایی صرفا در برخورداری کمتر یا بیشتر از منابع خلاصه نمی‌شود. در واقع آنچه مرکز را مرکز و پیرامون را پیرامون می‌کند، نحوه‌ی متصل شدن آن‌ها به همدیگر است. مرکز آنجاست که در اتصال مرکز-پیرامون، محل انباشت می‌شود و پیرامون آنجاست که در آن اتصال، به وسیله و ابزاری برای انباشت در مرکز تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، این مرکز است که پیرامون را پیرامونی می‌کند و برعکس این پیرامون است که مرکز را مرکزی می‌کند. در این معنی ممکن است شیراز برای تهران پیرامون باشد، اما برای یاسوج مرکز. و یاسوج که در نسبت با شیراز پیرامونی است برای دهدشت و لنده، مرکزی باشد.
منظور از نحوه اتصال، اتصال‌های واقعی و مادی است. برای مثال چه در سلسله‌مراتب دستگاه‌های دولتی و همچنین نهادهای به اصطلاح حاکمیتی، چه در شبکه‌ی راه‌ها و تاسیسات زیرساختی و چه حتی در نهاد مذهبی روحانیت، می‌توان این پیرامون‌بودگی استان کهگیلویه و بویراحمد را نسبت به شیراز مشاهده کرد.
مابه‌ازای این نسبت را چهارمحال و بختیاری با اصفهان دارد. زلزله اندیکا و اعتراضات تابستان امسال مردم خوزستان به بی‌آبی نشان داد که ممکن است یک منطقه تامین‌کننده‌ی بخش زیادی از منابع نفتی و طبیعی کشور باشد، اما در چرخه انباشت چنان پیرامونی و بی‌ارزش شود که از کمینه‌های لازم برای زیست (آب، هوا، جاده) نیز محروم باشد.

استان ما بیش از ۶۰ سال است که در این ساختار نابرابر جغرافیایی، نسبت به شیراز در وضعیت پیرامونی قرار دارد. تا پیش از جدایی شهرستان کهگیلویه (که شامل تقریبا تمام محدوده فعلی استان می‌شد) از بهبهان و تشکیل فرمانداری کل گهیلویه و بویراحمد به عنوان زیرمجموعه‌ی استان فارس، بهبهان مرکزی برای این منطقه بود که البته خود پیرامونی برای اهواز و در درجه بعد شیراز بود. از اواخر دهه ۳۰ شمسی است که رفته رفته ساختار جغرافیای سیاسی منطقه شروع به تغییر می‌کند و پس از تشکیل فرمانداری کل به مرکزیت شهر تازه‌تاسیس یاسوج است که نطفه‌های این نظم جدید جغرافیایی بسته می‌شود.

کوتاه آنکه سد تنگ سرخ و تقسیم نابرابر منافع و زیان‌های آن میان استان کهگیلویه و بویراحمد و شهر شیراز، در دل این ساختار نابرابر جغرافیایی است که ممکن می‌شود.