بستانکارانِ خودساخته و بدهکارانِ خودباخته

انتخاب اعضای جدید هیات امنای دانشگاه تهران در جایگاه دیرپاترین و بزرگ‌ترین مرکز علمی کشور از میان دولتمردان دور از موقعیت علمی در شان دانشگاه، توسط وزیر علوم و آموزش عالی داستانی را برایم تداعی می‌کند در ذهنم حک شده است.

اَفتونیوز _ انتخاب اعضای جدید هیات امنای دانشگاه تهران در جایگاه دیرپاترین و بزرگ‌ترین مرکز علمی کشور از میان دولتمردان دور از موقعیت علمی در شان دانشگاه، توسط وزیر علوم و آموزش عالی داستانی را برایم تداعی می‌کند در ذهنم حک شده است. روزگاری دور، زیرک مردی نصرالله‌نام زندگی می‌کرد، میان‌سال، ورزیده و جویای نام، با فرزندانی فِرز و چُست و چالاک، مطیع و گوش‌به‌فرمان، خوش‌مشرب و کار بَلَد و دارای نفوذ و اعتبار در میان اعوان‌وانصار. گرچه از سواد آن‌چنان بهره‌ای نداشت، امّا دنیادیده بود و از تجربه بالایی برخوردار بود و در مقام مقایسه درجه آگاهی‌اش از مکتب‌دیده‌ها بالاتر. همواره نقشِ مصلح، میانجی، گره‌گشا و راهنما را در زندگی مردم روستا بازی می‌کرد. مزرعه‌ای بزرگ داشت و هرگاه احساس نیاز می‌کرد و اراده‌اش بر آن قرار می‌گرفت، به مددِ تدبیر و با زبان نرم و روشِ منحصربه‌فرد خویش، به‌راحتی دیگران را به همکاری و همیاری اقناع می‌کرد و در مزرعه شخصی به کار می‌گرفت. به‌کارگیری این شیوه تا آنجا برایش عادی شده بود که گویی فرمان‌بُرداران تنها به وظیفه ذاتی‌شان عمل می‌کنند و لاغیر! با قیافه‌ای حقّ به‌جانب و از منظرِ یک فرمانده به دوروبری‌ها نگاه می‌کرد. هماره خود را مِحقّ می‌دانست و دیگران را مکلّف به رعایت دستور! بدجوری معنای واژه‌های «حقّ و تکلیف» در ذهنش جاافتاده بود! انگار که چشمِ دیدن همگامی شانه‌به‌شانه این دو واژه و پذیرشِ لازم و ملزوم بودنشان را با هیچ استدلالی نداشت. طُرفه، آنکه برای جماعت تحتِ امر و گوش‌به‌فرمان نیز آرام، آرام این رویّه ناصواب جایی بازکرده بود و همگی به این باور رسیده بودند که آن را اَدای تکلیف و انجام‌وظیفه پنداشته و به همکاری ناخواسته و صد البتّه بی‌مزد و مواجب تن در داده و ناخودآگاه با اعمال و رفتارشان به این رابطه یک‌طرفه و ناعادلانه رسمیت می‌بخشیدند.«نصرالله» قصه ما، همۀ حقّ را برای خود و همۀ تکلیف را متوجّه دیگران می‌دانست. خود را «مِحقّ» و دیگران را «مُکَلّف» قلمداد کرده و در عمل تکلیفی در قبال آنان بر عهده خود احساس نمی‌کرد. نشان به آن نشانی که موقعِ کاشت و داشت (نگهداری و مراقبت) از مزرعه، همه مکلّف به مشارکتِ فعّال بودند، امّا به‌وقت برداشت، به‌یک‌باره مشارکتِ جمع، جای خود را به انحصار، منیّت، خودخواهی و صدای واحد می‌داد و این رویّه «مَن‌درآوردی» در گذرِ زمان حکمِ «قاعده و قانون لایَتَغیّر» پیداکرده بود، چیزی که تخطّی از آن نافرمانی تلقی می‌شد! قاعده‌ نانوشته‌ای که در یک ضرب‌المثل به گویاترین شکل تبلور پیدا می‌کرد: «به‌وقت کاشت و داشت صد نصرالله، به‌وقت برداشت یک نصرالله.» شیوه ناپسندی که گویی دیرزمانی است در سپهر سیاست این مرزوبوم ظاهر‌شده و جا خوش کرده است؛ جماعتی بی‌انصاف که تعبیر و تفسیر خود را از واژه‌های حقّ و تکلیف به‌نامِ دفاع از حقوقِ مردم، امّا به کامِ امیالِ و خواسته‌های به‌ناحق خود و اعوان‌وانصارشان به کار ‌می‌گیرند.

کسانی که جز به منافع و مصالح خود، خانواده، بستگان، همفکران و هم محفلی‌ها نمی‌اندیشند وهمّ وغمشان فامیل پروری، حامی پروری، رفیق‌بازی و گروه‌گرایی است و بس! روایتِ زندگی آدم‌هایی است که همۀ حقّ را برای خود و همۀ تکلیف را برای دیگران می‌خواهند. با نگاهی طلبکارانه و حقّ به‌جانب از بالا به پایین و حساب‌شده و با هدفِ بهره‌گیری حداکثری از خواست‌ها، نیازها و احساساتِ آدم‌های ناآگاه، ساده‌دل و خوش‌باور گام برمی‌دارند.طنزِ روزگار آنکه، جماعت وَردست و دنباله‌رو نیز درگذر زمان بنا به علل و تحتِ تأثیر عوامل و انگیزه‌هایی آرام، آرام با این وضعیت خوکرده و به‌آسانی به خواسته‌های چنین بازیگردان‌هایی تن در می‌دهند. داستانِ وعده‌های بی‌اساس، زیاده‌خواهی‌ها، حقّ و ناحق کردن‌ها، یک‌طرفه به قاضی رفتن‌ها، حقّ به‌جانب نشان دادن‌ها، همۀ حق را از آنِ خود دانستن و همۀ تکلیف را بر دوشِ دیگران انداختن‌ها و فرصت‌طلبی‌ها؛ نان به نرخ روز خوردن‌ها. روایتِ «بستانکارانِ خودساخته» و «بدهکارانِ خودباخته» داستانِ سوءاستفاده از مقام و موقعیت. حکایت دورنگی‌ها و دورویی‌های بسیاری از «جایگاه داران» زمانه ما، هم آنانی که به‌سرعت رنگ عوض کرده و در چشم به هم زدنی به مرضِ فراموشی خودخواسته دچار گشته طوطی‌وار سخن گفته و چونان «باد» تغییر جهت می‌دهند! تفکر «یک نصرالله» نمادی است، از تظاهر، انحصارطلبی، خودرایی، خودبزرگ‌بینی و در یک‌کلام استبداد در زَروَرقِ جدید که به اقتضای موقعیت نمود پیداکرده و در وقت خطر چهره خشن خود را به بدترین شکلِ ممکن نشان می‌دهد. نگاهِ یک نصرالله، نه‌فقط در قدوقامت فرد که در عمق پیکره جامعه رسوخ کرده و به تنها چیزی که می‌اندیشد، بقای خویش و تنگ کردن جای رقیب است و برخلاف مبانی شرعی و اخلاقی برای رسیدن به هدف از هر وسیله‌ای بهره گرفته و می‌گیرد. حکایت بسیاری از مسئولان بالادستی ما شده است، هم آنانی که با به‌کارگیری تمهیدات آن‌چنانی بر خَر مرادِ سیاست سوار شده و به‌راحتی حاضر به پیاده شدن از آن نبوده و در گذر زمان جز خود و اعوان‌وانصارشان دیگری را به رسمیت نشناخته و فرصت‌های طلایی پیش‌آمده را در قالبِ حرکت‌های خطی و باندی و به بهانه جابه‌جایی نیروها چنانچه افتد و دانی هَدَر می‌دهند. بدیهی است در چنین حال و هوایی، موقعیتی برای نخبگان و بهره‌گیری از توان و استعداد آنان به وجود نیامده و زمانی برای پیشرفت و توسعه کشور باقی نمانَد، بازی‌های به‌اصطلاح سیاسی تکراری و ملال‌آوری که بازنده اصلی آن باز هم مردم خواهند بود و دیگر هیچ.

علی مندنی پور حقوق دان مدرس دانشگاه