سوگ نامه ای در وصف حاج حیدر قلی پور محمدی

افتونیوز؛ در این روزگار تلخ و قرن خون آلود که مرگ در نمی زند و بی اختیار عمل می کند، همین چهل روز پیش آوازه ای در شهر بپیچید که خواجه بمرد. فانوس به دست در میان مردم شهر دویده ام، ناگهان یک نفر فریاد برآورد: آهای فلانی از خانه ی خان چه خبر؟ چراغش […]


افتونیوز؛ در این روزگار تلخ و قرن خون آلود که مرگ در نمی زند و بی اختیار عمل می کند، همین چهل روز پیش آوازه ای در شهر بپیچید که خواجه بمرد. فانوس به دست در میان مردم شهر دویده ام، ناگهان یک نفر فریاد برآورد: آهای فلانی از خانه ی خان چه خبر؟ چراغش همچنان پر نور و هوایش همچنان گرم است؟

سنگین و سنگین سکوت شهر خبر می داد از یک اتفاق تلخ؛ گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست.
برای شهری که سیاه سیاه بود، خبر از اندوهی جانکاه حکایت می کرد. برای شهری که توان خندیدن به وسعت دل را نداشت و گریه می کرد در ارتفاع شکوهناک غم مرگ عزیزان جانشان، این چنین زمزمه کردند: حاج حیدر قلی خان رفته است.

دریغا درد در این عریانی سرما_ او که زرین کلاه بود و ملک سلیمانی داشت ایستاده بمرد با کوله باری از خرد و دانایی. او که قلم را شمشیر بود و دانایی را پاس می داشت رفته است_ مرگ گاهی ریحان می چیند.

آب از دستش می چکید و سفره اش باز و دلش دریا بود، حاج حیدر قلی خان را می گویم او که نه از اسب بیفتاد و نه از اصل و عباسی را می داد بدون رقص_ مرگ گاهی ریشه را می سوزاند.
در این شبیخون شوم و بی شرمانه زندگی، ای داد چه بی رحم است مرگ، گرفته است جانی را و برده است خیالی_ او که در تاریکی ذاتی شب دهکده از صبح پر امید و سپیده دم آرزو سخن می گفت و کلام را پاکیزه نگاه می داشت و درافشانی می کرد سلام را رفته است.

سلام را با عشق مشق می کرد و شعر می گفت با دستان پر مهرش برای مردمانی که ادب را ارج، ارزش را پاس و افتادگی را نیک می دانستند.

دریغا درد در این روز دبستان بسته و خش خش سنگین بار برف_ برای مرگت هزاران درد را یکجا نوشتم.
در روزنامه های پوسیده ی پر غبار، در خاطرات خویش، در حافظه ای که دیگر مدد نمی کند به دنبال چه چیزی می گردم که این چنین درد را یکجا برای دل های غمین و خیال های دل انگیز آسان کند.

پدرانمان گفته اند در روزگاران نه چندان دور در آن زمان که رقص شمشیر جاهلی؛ مرد سبکسار را بزرگ می کرد و به نکویی نمی رساند؛ خانه ای در بلندای شهر نمایان بود که هرگز به خواب نرفت و چراغش خاموش نگشت و نورافشانی می کرد پدر بر پدر ادب را در سرتاسر دشت. مصلحت اندیشی تدبیر آن ها بود و عداوت را با عدالت و شمشیر را با قلم تاخت می زدند و صلح دوستی را ارج.

آنان نیک می دانستند بزرگی بزرگی می اورد و ادیبانه نشستند در خانه ای که دربش باز، چراغش روشن و دلتنگ فضولی مهمان نمی شد.

به هزاران زبان باید سخن گفت برای مردی که زر در ترازو داشت و زور در بازو و از ان دو چیزی نماند در خاطره ها به جز نیک اندیشی و صلح گفتار بودنش_ بی کرانه لطفش برای پچ پچ هزار ساله مان کافیست تا داستان بگوید شهرزاد قصه گوی تاریخ از انسانی که در این زمانه خشم آلود می سرایید شعر را و سایه گستر بود ادبش بر جهالت قرن.

شهرزاد قصه گوی تاریخ می نویسد از او با شور، چرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند.

در این روزگار تلخ و قرن خون آلود که مرگ دم نمی زند و بی اختیار عمل می کند کسی صدا می زند: اهای فلانی از خانه خان چه خبر ؟ چراغش همچنان پر نور و هوایش همچنان گرم است