تهمینه (قسمت سی و ششم)

محمود و شمسی هم گفتن وقتی عمو علنقی نمیره سردسیر، ماهم می مونیم. فقط مال میربرات و میراکبر راه افتاده بودن که حیفی۲۸(haifi) نامزد علیرحم از دنیا رفت. همه می گفتن چش خورده!. از بس این دختر زیبا وبا حیاء بود. مثل کبک راه می رفت. متوجه قدمهاش نمی شدی. چشای سیاهو  درشتش توی سفیدی صورتش هر مسلمونی را کافر ۲۹(kãfar) می کرد. یه غروبی دلش درد گرفت به صبح نکشیده، تموم کرد.

افتونیوز – سیدغلامعباس موسوی نژاد
بلند شدمو و لباساموعوض کردم. امّا، نایی برام نمونده بود. خیلی بدنم درد می کرد. سید آتیشو روشن کردو کنار آتیش نشست. متوجه بودم که اونم اذیته اما به روی خودش نمی آورد. دست وپاهام می لرزید وبدنم سُست بود.

بی بی نساء برامون گِمنه۱(gemneh) درست کرد. گمنه که خوردم، لرزش بدنم کم شد، اما خیلی خسته وکوفته بودم. نمی تونستم بچه رو از خودم دور کنم. هرچقدر سید اصرار کرد بچه را بهش ندادم. کنار آتیش خوابم برد. یکی دوبار بچه‌م بیدارشد. سینه مو گذاشتم توی دهنش تا دوباره خوابید. نزدیکای صبح بیدارشدم. طبق معمول سید بیدار بود ونماز می خوند. منم نماز خوندمو ویه چایی درست کردم. سید جانمازشو(سجاده) جمع کردو گفت: باید نمازتوبا تیمم می خوندی!! پرسیدم چرا؟ گفت: بدنت نجسه! مگه یادت رفته دیروز کلی خون بُز ریخت روش. پرسیدم سید؛ یادم نمیاد دیشب نماز خونده باشم؟!. گفت: بعد از خوردن غذا چندبار صدات کردم نماز بخونی ولی بیدار نشدی. بی بی نساء گفت: قضای نمازشو می خونه. بذار بیچاره بخوابه خسته است!.
بعد از چند روز، هوا روبه سردی گذاشت. وسایلو جمع کردیمو به طرف گرمسیر(قشلاق)راه افتادیم. هراس داشتم که بچه را به پُشتم ببندم. هرساعتی یه بار بازش می کردم ببینم مشکلی نداره؟. سید می گفت: نمیذاری بچه بخوابه!. ببندش به پشت خودم تادائم حواست بهش باشه. گفتم اگه اینکارو کنم، مردم منو سوار گاو زرد می کنن!!۲

از سادات راه افتادیمو اومدیم چشمه‌ی کن کنک۳(kan kanak) وبعدش جخونه و پهناللی وبَردسرحد گرمسیر و آب حیات تا مورمیخی. یه شب مور میخی(mowr mikhi) موندیم. دوتا بِهون۴(behoon) توی شیب تپه برپا بود. زن وشوهری مثل شمسی ومحمود، دائم دعوا می کردن. وقتی مردِخونه از دست زنش عصبانی شد، کُفر۵(kofr) گفت. سید، داشت نماز می خوند. وسط نماز، نفرینش کرد.

بعدازظهر داشتم ظرفارو می شُستم یه دفعه جیغ زنه بلند شد. وقتی رفتیم توی بهون، دیدیم شوهرش افتاده وداره دست وپا می زنه وخِس خِس می کنه!!. سید جلو رفتو دهنشو باز کرد. فکر کرد لقمه توی گلوش گیر کرده. چِشمِت روز بد نبینه۶ یه عقرب از دهنش اومد بیرون. سید پرسید: عقرب چطوری رفت توی دهنش؟ زنش گفت: زیر درخت خوابیده بود ودهنش باز بود. یه دفعه دیدم خودشو انداخت اینجاو داره دستشو می بره سمتِ دهنشو دست وپا می زنه.

سید سعی کرد دهنشو باز نگه داره، اما چندباری که دست وپاشو تکون داد، دیگه تکون نخورد وتسلیم کرد.۷

خیلی وحشت کردم. چقدر سخته اینجوری مُردن. همون زبونیکه همیشه توی دهنه، یه دفعه راه گلو را ببنده وباعث مرگت بشه، اللهُ اکبر!!. دیگه از سید می ترسیدم. فکر می کردم نفرینِ سید کارشو ساخته!!…

دوروز مور میخی معطل شدیم. کنارِ همون درخت، قبرشو کندیمو وخاکش کردیمو راه افتادیم.

وقتی رسیدیم تلیون، ماه سلطون دختر میریوسف رحمت خدا رفت. نوعروس بود تازه برای مهیار، پسرمیر بمونا۸(bemona) عقدش کرده بودن. خودشو صولت دختر ماه خاور، سال طلوعی۹(toloei) بدنیا اومده بودن. ولی ماه سلطون، عمرش به دنیا نبود.

دیگه یه لحظه نمی تونستم چشم از بچه ام بردارم. از وقتی فهمیدم ماه سلطونو هم نیش عقرب کشته، خیلی بیشتر نگران بودم.

سید اومد نشست پیشمو وگفت: بیگم!! مرگ دست خداست. اگه بخواد کسی زنده بمونه، می مونه. اگه بخواد کسی بمیره، اگه جونشو بِکُنی توی شیشه، فایده نداره.۱۰ من بچه های زیادی از دست دادم. چندتا از بچه هامو خودم خاک کردم. اینقدر نگران نباش. بچه‌تو بسپار دست خودش!،خودش مواظبشه!.

حرفای سیدو باور داشتم، اما دایم هراسون بودم. سید بهم می گفت همین هراسونی خودتو و بچه رو مریض می کنه، ولی نمی تونستم خودمو کنترل کنم.
وقتی از سردسیر می اومدیم، پاییز شروع می شد و با خودش هزار جور دردو مرض می آوُرد.

گردوخاک و چشم درد و مرگ و میرا، همش توی پاییز بود. به قول استاد قدیم: بزکوهی هرجا گوشت بگیره، همونجا هم از دستش میده. حالا شده بود حال مردم. هرچقدر بهار هوا خوب بود و کنگرو توله و قارچ و خوردنی فراوون بود و مردم حالشون خوب بود، پاییز کم غذایی و سردی و خشکی و پشت بندش، مرگ و میر و مرض بود.

اون سال توگپ۱۱(tow gap)اومد توی دِه. میرصفدر، میر درویش، میرخانعلی، میر جانمحمد و میر بَردو۱۲(bar doo) فوت شدن. توگپ سراغ چراغ خونه‌ی منم اومد. از شب تا صبح بچه ام ناله می کردومث انِگِشت۱۳(angesht) می سوخت. یکی می گفت بپوشونش یکی می گفت لختش کن. یکی می گفت ترنجبین۱۴(taran jabin) بده، اون یکی می گفت شیرخشت۱۵(shir khesht). عناب و خاکشیر وهرچه زدارنده۱۶(ze dãrandeh) توی زمین خدا بود، دادم بچه‌م.

دیگه سمتِش که می رفتم نگام می کردو گریه می کرد. نای نه گفتن ونخوردن نداشت. وقتی بلندش می کردم، مث یه پارچه خیس آویزون دستام بود. خاله تهمینه وحاجی محمد بهبهونی خیلی کمکم کردن. خدا میدونه چقدر عذاب کشیدم تا دوباره بچه‌م تونست بلند شه. فکر نمی کردم بتونه راه بره. ولی از خدا می خواستم زنده بمونه حتی اگر افلیج باشه!.

فقیری وبیماری مردمو از پا در آورده بود. اصلاحات ارضی هم شده بود قوز بالا قوز.

سادات خودشون برای زمیناشون دایما دعوا داشتن، اونوقت اصلاحات ارضی یه دعوای جدید اضافه کرد. البته از حق نگذریم، توی تلیون، زمینا به نسبت سهم پدری تقسیم شده بودنو وخان وکدخدایی نبود که مردم زمیناشو تقسیم کنن. هرچند هرکسی زورش بیشتر بود سهم بیشتری ور می داشت. اما توی همه روستاها و شهرا، بحث ودرگیری و کِشمکش بود. برای سند زمین، دولت یه کاغذی می داد که اسمش نسق بود. هرکسی نسق نداشت، کُلاش پس معرکه بود.

مردم گروه گروه روی زمینا می رفتن و با طناب یا قدم، زمینا را تقسیم میکردنو و کاغذشو می گرفتن.

طبق معمول هم سیّد رفته بود قُمشه و از اون طرف سردسیر وگرمسیر و… وقتی از راه رسید، به قول استاد قدیم: کَه به کَه رفت ودون به دون. ۱۷حسین ومحمود شاکری، هرکدوم یه شهری رفته بودن. محمود آغاجری پیش داییش کار می کرد و شاکری رفته بود تهرون و حسین هم رفته بود قم درس طلبگی بخونه.

توی اون گرفتاری توگپ، منو بچه ها تنها بودیم. فقط خدا وخاله تهمینه کمکمون می کردن. البته از حق نگذریم هرکسی گرفتار بیماری خودشو خونوادش بود و فرصت پرسیدن حال کسی را نداشت. اول چله‌ی بزرگ۱۸(cheleh) یه بارون عجیب و غریبی اومد. صدای رعد وبرق مث شلاقی که بزنن روی بدن لخت، تنمو می لرزوند. اما هرچی بود، بعد از بارون، مریضی از دِه رفت. وقتی حال بچه‌م خوب شد، تازه فرصت کردم حال بقیه زنا رو بپرسم که به اصطلاح هم شکم بودیم۱۹(ham shekam).

بعد از بارون، سیم۲۰(sim) وسرما اومد وتمام زمین یخ بَست. اگه یه ذره علف سبز شده بود، توی سرما مثل کاغذ سوخته، به زمین می ریخت.

هرمردی زراعتشو نگاه می کرد، زانوش سُست می شد و دلش هُری می ریخت. نون بچه هامون وعلوفه‌ی چارپاهامون، جلوی چشممون از بین می رفت. اگر همینجوری پیش می رفت، مردم از گرسنگی می مردنو وحیونای زبون بسته از گشنگی تلف می شدن.

تمام مردم خونه‌ی کل علی پناه۲۱(kal ali panãh) ریش سفید تلیون جمع شدن. بعد از کُلی صحبت و هم فکری تصمیم گرفتن یه دعای سیم بند۲۲(cim ban) تهیه کنن و ببرن روی بالاترین نقطه‌ی تپه کنار ده بذارن.  پَر۲۳(par) بر همه‌ی زمینای کلاچو مسلط بود وشامل همه‌ی زمینا می شد. وقتی دعا را بردن اونجا، یه ستون سنگی درست کردن ودعا را روی بالاترین نقطه اش گذاشتن. از اون به بعد اونجا معروف شد به پرسیم بندی۲۴(pare  simbandi).

بعد از مدتی هوا ملایمتر شد. اگه اون دعا نبود، تمام کِشت وکار مردم، نابود می شد.

دو روز مونده به عید، حاجی محمد شوهر خاله تهمینه، سینه پهلو۲۵گرفتو به رحمت خدا رفت.

دوباره، خاله تهمینه تنها وبی سرپناه شد.

بهار اون سال خیلی پاسنگین۲۶ بود. هرچقدر ما عجله داشتیم بهار بیاد ویه دل سیر گرممون بشه و یه شکم سیر کنگر و قارچ بخوریم، اون باحوصله و باتمهید۲۷(tamhid) راه می اومد.

موقعِ کوچ میرنورمحمد ومیرناصر هرچه اصرار کردن، سید قانع نشد که بریم سردسیر. همون قدر که بهار دیر اومد، زود رفتو گرمای تابستون از راه رسید.

محمود و شمسی هم گفتن وقتی عمو علنقی نمیره سردسیر، ماهم می مونیم. فقط مال میربرات و میراکبر راه افتاده بودن که حیفی۲۸(haifi) نامزد علیرحم از دنیا رفت. همه می گفتن چش خورده!. از بس این دختر زیبا وبا حیاء بود. مثل کبک راه می رفت. متوجه قدمهاش نمی شدی. چشای سیاهو  درشتش توی سفیدی صورتش هر مسلمونی را کافر ۲۹(kãfar) می کرد. یه غروبی دلش درد گرفت به صبح نکشیده، تموم کرد.

چند شبانه روز پیش بی بی زلیخا موندم. نامزد پسرِبزرگم فوت شده بود و از طرفی بی بی زلیخا دختر کل علی پناه دایی سیّد بود. میرمکی۳۰(mir maki) پدرِحیفی هم پسردایی سیّد بود.

خدا می‌دونه اگه دوبارِدیگه به دنیا بیام وبمیرم، دیگه دختری به زیبایی و نجابت حیفی، نمی بینم.

یه سال بعد از مرگِ حیفی، عطری جان خواهر کوچیکشو برای علیرحم عقد کردیمو وحجله شون را کنار سرچشمه برپا کردیم. بهار بودو هوا خوب وزمین خرّم. بوی گلِ شبدر و بابونه آدمو مَست می کرد. انگار زمین از عروسی پسرمون خوشحال بود. پنج شبانه روز، دُهل و کرنا و رقص وچوب بازی ۳۱بود. وقتی بعد از پنج شبانه روز اومدم خونه، برای اولین بار، سید یه دعوای حسابی باهام کرد. از حق نگذریم، هردوتامون حق داشتیم. هم من به اصطلاح پسربزرگمو دوماد کرده بودم و خوشحال بودم، هم اون درست می گفت که بچه هامو به امان خدا ول کرده بودم. اگه خاله تهمینه نبود، معلوم نبود چی سرشون می اومد.
توی همین دعوا ومرافعه، یه دفعه حسین با سر خونی ومالی از راه رسید. پرسیدم چی شده؟!
– چوپونای خواجه ظفر با منو ومحمود درگیر شدن.
– کجا؟! به خاطر چی؟!
– پارچه کِنارسه۳۲(pãrcheh konãr seh)، گوسفندامون قاطی شدن.
– گوسفندا که هرکدومش علامت دارن، جداشون می کردین!.
– منو محمود داشتیم جداشون می کردیم که اونا دعوا را شروع کردن.
زخمای حسینو با کلی ناله ونفرین بستمو و بردمش توی کپر. انگار قرار نبود که اون سال هم بریم سردسیر.
علیرحم هم زنشو برداشتو و رفت بهبهون، چون توی کارخونه سیمان کار می کرد.
فامیلای حاجی محمد از بهبهون اومدن دنبالِ خاله تهمینه. خاله تهمینه گفت: کَمچَه وِل کو لَومَه، که نیخوم کَلگ و دوته۳۳.(kamcha wel ko lowmah ke nikhom kalgo dotah)
هرچه اونا اصرار کردن، خاله تهمینه گفت: نمی تونم توی غربت سربه زمین بذارم۳۴
دوماه بعد از عروسی، علیرحم اومد و شناسنامه برای منو و بچه ها آورد. تولد بچه ها را بالا و پایین نوشته بود که از سربازی مُعاف بشه.
وقتی اسم تهمینه را برامون خوند، انگار یه خاری توی دلم فرو رفت. نمی دونم چرا اسمشو ماه خاور گذاشت. خاله تهمینه کینه شو به دل گرفت و گفت: به خاطر من اسمشو عوض کرده! منم جلوی روی همه قسم خوردم که تا روحم توی قالب تنمه، بهش میگم تهمینه و از این به بعد هم، کسی حق نداره بهش بگه ماه خاور!

شناسنامه ها را ورداشتمو گذاشتم توی چَمدونو بچه ها را بردم توی درّه و آب گرم درست کردمو حسابی شستمشون. هنوز جای بَندمَشکایی که توی عروسی آب آورده بودم، روی شونه هام زخم و کبود بود. فقط خدا میدونه که توی اون عروسی چقدر زحمت کشیدمو مرارت۳۵(marãrat) بُردم.

داشتیم لباسامونو می پوشیدیم که شمسی و مادرش، اومدن. یه سرفه خُشکی هم داشتن. چندروز بعدش، حالشون بدتر شد. می گفتن سل گرفتن. غیر از شمسی و مادرش، میرمحمود و ابراهیم سِل گرفتن. اونقدر سرفه می کردن که خون بالا می آوردن. مادر شمسی و میرمحمود و میر ابراهیم مُردن ولی شمسی را بردن اهواز و دادنش بیمارستان شیرخورشید۳۶(shir khorshid). بعد از دوسال، سیّد و محمود شوهر شمسی، رفتن اهواز و شمسی رو آوردن.

شمسی مثل برف سفید و تمیز شده بود. لاغر و نحیف بود اما تمیز و مهربون شده بود. وقتی اومد خونه و زن محمودو دید هیچی نگفت. محمود براش توضیح داد که توی این دوسال، هُما خیلی به بچه ها رسید و زحمت نگهداری گوسفندا گردنش بود. ولی شمسی با آرومی گفت: کار خوبی کردی، مرد که نمی‌تونه بدون زن، چرخ زندگی رو بچرخونه!

از سیّد پرسیدم که محمود این همه پولو از کجا آورده که هزینه شمسی را داده و این همه لباس برای بچه ها خریده؟!
– محمود که برای بیماری شمسی پولی نداده. دولت مجانی شمسی را درمان کرده، این لباسا رو کارکنان بیمارستان بهش دادن گفتن ببر برای بچه هات.
گفتم خدا کنه مریض بشم برم این بیمارستان. اما نمیرم که بچه هام بی مادر بشن. اونوقت یه دل سیر می خوابم و حسابی تمیز و سفید می شم! سید یه نگاهی بهم انداخت و یه خنده‌ی کوچولویی روی لبش نشست…

پانوشت ها:
————
۱- گمنه: نوعی دمپخت که با بلغور بوداده گندم وگاهی گوشت یا گوجه فرنگی درست می کنند.
۲- گاو زرد: کنایه از رسوا شدن وانگشت نما شدن. هرکسی که ترس از رسوا شدن داشته باشد، می گوید اگر این کار را انجام دادم، مردم مرا سوار بر گاو زرد می کنند و در شهر می گردانند. کاری که در قدیم برای تنبیه خلافکاران انجام می دادند تا اعتبارشان در نزد مردم از بین برود.
۳- کَن کَنَک: نام چشمه ای در شمال شرقی صحرای جخونه که آب کمی دارد.
۴- بهون: سیاه چادر
۵- کفر: بی احترامی به امام زاده ها یا سایر مقدسات در حال عصبانیت که در بین عشایر هنوز رواج دارد.
۶- چشمت روز بد نبینه: روز بد توی اقبالت نباشد. روزهای بدی به چشم نبینی.
۷- تسلیم کرد: وفات یافت
۸- بمونا: بمونی، ماندنی، اسامی کودکانِ والدینی بود که فرزندان زیادی را از دست داده بودند وبه خیال خود اسم فرزندشان را بمونی، بمونا یا ماندنی می گذاشتند تا زنده بماند.
۹- سال طلوعی: خاستگاه اولیه طلوعی‌ها شهر مسجد سلیمان و قشلاق بختیاری‌ها بود. طلوعی‌هادر سرتاسر منطقه بختیاری رواج پیدا کردند و دامنه آن به قلمرو عشایر استان کهگیلویه و بویر احمد، خوزستان وکسانیکه به گونه ای به چاههای نفت نزدیک بودند نیز کشیده شد.کمتر روستا یا منطقه ای بود که این تفکرانحرافی در آن نفوذ نکرده باشد. انگلیسی ها با اعزام مروجان این مسلک که اصطلاحاً « سرطلوع» گفته می شدند، فرقه انحرافی و نوظهور طلوعی را در همه جا گسترش دادند تا مانع توجه مردم به نهضت ملی نفت در (۱۳۲۸ تا ۱۳۲۹ ) بشوند.. شعارشان هم این بود: مهرعلی در دلمه، نفت ملی سیچنمه، گاو گله سیچنمه
۱۰- اگه جونشو بکنی تو شیشه فایده نداره: نمی تونی جلوی مرگ کسی را بگیری. حتی اگر جانش را درشیشه‌ی دربسته نگهداری کنی. آن وقتها بهترین ظرف نگهداری شیشه دربسته بود که هیچ حشره یا جونده ای قادر به ورود به آن نبود.
۱۱- توگپ: تب بزرگ.تو گپ” یعنی تبِ بزرگ و طولانی مدت؛ یعنی آنفلوانزای اسپانیایی که بنا به گفته ی  مورّخین، در حدود یکصد سال پیش در کشورهای زیادی از جمله ایران، همه گیر شد و به واسطه ی آن، تعداد زیادی از هموطنانِ ما نیز جان باختند.
این رویداد، با تلفات و تبعاتِ وحشتناکِ خود، چنان تاثیری بر زندگی و فرهنگِ مردم گذاشت که در جنوبِ کشور، بر سالِ وقوعِ آن، نامِ “سالِ آزاری” یا سال توگپی” گذاشتند و آن را مبنایِ تقویمی محلی قرار دادند.به عنوان مثال وقتی از سن و سالِ شخصی پرسیده می شد، در جواب می گفت: سالِ توگپی، پنج ساله یا ده ساله و… بودم!
ظاهرا این نوع آنفلوانزا، مثلِ کرونا، نه تنها سیستمِ ایمنی، گلو، دستگاه گوارش و تنفس را تحت تاثیر قرار می داد بلکه سایرِ اندام نیز از عوارضِ آن مصون نمی ماند…
۱۲- بَردو: سنگی، انتخاب نامهایی از اجزای طبیعت که بدینوسیله آل یا جن یا چشم زخم کمتر به آنها صدمه بزند. نامها در واقع به نوعی بیان کننده فرهنگ و جایگاه خانوادهها در اجتماع بود.
۱۳- انگِشت: زغال گداخته وقرمز
۱۴- ترنجبین: ترنجبین صمغی است که بر شاخه و برگ گیاهی خاردار از تیره فرعی پروانه واران بنام شتر خاریا پیدا می شود و این گیاه در خراسان و گرجستان و مقداری نیز در اطراف همدان میروید . این شاخه ها و برگ ها را جمع آوری کرده و در آب  می شویند و آب آن را می جوشانند تا بخار شود و ترنجبین به صورت بلورهایی متبلور می گردد. از این دارو برای درمان گرمی وزردی، یرقان  در کودکان استفاده می شود.
۱۵- شیرخِشت: ماده‌ای سفیدرنگ کمی مایـل بـه زرد و شـیرین اسـت، بـه فارسی «شیرخشت» و «شیر خاشاک» می‌گویند.
شیرخشت جزء انگبین‌های دارویی‌ است و با انگبین‌های غذایی گز انگبین و گز علفی متفاوت می‌باشد و فرق آن بیشتر در خاصیت مسهلی آن‌هاست. زیرا به مقدار زیاد خاصیت اسهالی دارد، ولی اسهال شیرخشت بدون اذیت و اضطراب است و پس از آنکه معده را پاک کرد، تولید یبوست نمی‌نماید.
شیرخشت مـانی (ترشحات قندی گیاهان که در اثر فعالیت حشرات بر روی آن‌ها ایجاد می شود) اسـت کـه از گونـه‌هـای کوتوناســـتر (spp Cotoneaster) از خانواده‌ی گل سرخ به‌دست می‌آید که از دیرباز در درمان برخی از بیماری‌ها به کار می رفته است.
۱۶-زِدارنده: آنچه می شود داشت. داشتنی ها.
۱۷- کَه و کَه رفت و دون به دون: یعنی کاه ها و بذرها از هم جدا شدند. جداشدن کاه وبذر پس از پرتاب کردن آنها ودرمعرض باد قرار گرفتن کاه وجدا شدن بذر می شود. کنایه از اتمام فرصت و کاهلی افراد تنبل و ازدست رفتن زمان هست.
۱۸- چله‌ی بزرگ: چهل روز زمستان
۱۹- هم شکم: زنانیکه با هم حامله بوده و جنسیت فرزندشان یکی بود.
۲۰- سیم: سن غلات از مهمترین آفات گندم و جو می باشد. این آفت با تغذیه از گندم و جو در مراحل مختلف رویشی موجب کاهش عملکرد (خسارت کمی) و از بین بردن خاصیت نانوایی (خسارت کیفی) می گردد. خسارت مربوط به سن معمولی گندم تاریخچه بسیار طولانی دارد و در حال حاضر مساله گیاه پزشکی ایران محسوب می شود. این روند در سال های اخیر شدید بوده است. نام علمی: Eurygaster integriceps
۲۱- کل علی پناه: در روستاهای سادات ریش سفیدان نقش نماینده های خوانین را یعنی کدخدایان را ایفا می کردند.
۲۲- سیم بندی:  تپه ای که دعای سیم بند را آنجا نصب کردند ودر شرق روستا واقع شده است.
۲۳- پَر: باقیمانده‌ی کوهها که لبه های آن شبیه دم تمساحیست که از آب بیرون می زند.
۲۴- پر سیم بندی: تپه ای بلند که باقیمانده کوههای پیر زاگرس هست  که بعد از ماجرای سیم بند به این نام معروف شده است تپه ای درشرق روستای تولیان که به صحرای کلاچو اشراف دارد.
۲۵- سینه پهلو: ذات الریه، ذات‌ الریه عفونتی است که باعث التهاب کیسه‌های هوای یکی یا هر دو ریه می‌شود. ممکن است کیسه‌های هوایی پر از مایع و عفونت شوند و باعث سرفه خلط دار، عفونت، تب، لرز و دشوار شدن تنفس شوند. میکروارگانیسم‌های مختلفی مانند باکتری، ویروس و قارچ می‌تواند باعث ایجاد ذات الریه شوند. ذات الریه در کودکان و نوزادانی که دچار مشکلات سلامت یا اختلالات سیستم ایمنی هستند مسئله‌ای بسیار جدی است علائم و نشانه‌های سینه پهلو با توجه به نوع عامل ایجاد کننده عفونت، سن کودک و سلامت کلی او از خفیف تا شدید متغیر است. علائم و نشانه‌های ذات‌الریه معمولاً به علائم سرماخوردگی یا آنفولانزا شباهت دارند، اما مدت زیادی طول می‌کشد تا درمان شوند.
۲۶- پا سنگین: کندرو، کسیکه آرام قدم برمی دارد.
۲۷- تمهید: آروم، یواش یواش. در فارسی به معنی آماده سازیست
۲۸- حیفی: نام دختر، شاید این معنی را به ذهن متبادرکند “حیف که دختر بود”
۲۹- هر مسلمونی را کافر میکرد: از بس زیبا بود، مسلمون دست از پرستش خدا می کشید وبت یا معشوق را می پرستید.
۳۰- میرمکی: نام مردان منطقه برگرفته از مکی یا مدنی بودن سوره های قرآن یا نامهای خداوند
۳۱- چوب بازی: نوعی بازی با چوب در عروسی های منطقه که شبیه رقص شمشیر بوده و یک نفر به عنوان حمله کننده چوب کوتاه و یک نفر به عنوان دفاع کننده چوب بلند در دست دارد و فردی که چوب کوتاه در دست دارد سعی می کند همراه با رقص و بازی وبه اینطرف وآنطرف جست وخیز کردن به پاهای مدافع ضربه بزند. مدافع هم با چوب بلند ونیزه مانندش می رقصد و همزمان مواظب است از حریف ضربه نپذیرد.
۳۲- پارچه کنار سه: منطقه ای در شما دهدشت که از بس کنار روییده بود از دور به سیاهی می زد.
۳۳- کمچه ول کن لومه نیخوم کلگ و دوته: ای قاشق لبم را رها کن که کلگ ودوغت را نمی خواهم. مارا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.
۳۴- سربه زمین بذارم: کنایه از اطراق کردن در غربت یا سکونت کردن.
۳۵- مَرارَت: رنج وسختی
۳۶- شیر خورشید: شیر و خورشید نشانی است که تا پیش از انقلاب نُماد ملی ایران بود. این نشان آمیزه‌ای از فرهنگ‌های کهن میان‌رودان، ایران، تازی، ترک، یهودی و مغول است. ریشه نماد شیر و خورشید نشان ستاره‌بینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد در منطقهالبروج بوده‌است. کنایه از موفقیت و اقبالی خورشیدگون داشتن است.

نویسنده: سید غلامعباس موسوی نژاد

 

 

تهمینه (قسمت سی و پنجم)