یارگیری از حاشیه‌نشینان به‌جای رسیدگی به آنان

سیاست تغییر ساختار جامعه و مدرنیزاسیون بدون رعایت الزامات آن (دمکراتیزاسیون) و دیگری سیل حاشیه‌نشینان سروسامان نیافته با افکار و فرهنگشان و عدم رسیدگی لازم به آن‌ها. همین حاشیه‌نشینان بیشترین زمینه را برای بهره‌برداری نیروهای سنت‌گرا داشتند.

افتونیوز – جهانگیر ایزدپناه (فعال اجتماعی)
هر تغییری در ساختار اقتصادی– اجتماعی جامعه تحولات سیاسی متناسب با آن را می‌طلبد؛ در دوران پهلوی جامعه ما تحول و تجددی یافت به‌خصوص از انقلاب سفید به بعد ساختار کهن دگرگون شد. سیلی از مردم روستاها و عشایر به حاشیه شهرها روی آوردند اما به‌درستی جذب سیستم سرمایه‌داری نشدند. طبیعی است که تحول فرهنگی این حاشیه‌نشینان هم به‌کندی انجام گرفت و هم پیوندی و یکپارچگی (انتگراسیون) لازم در جامعه شکل نگرفت. حاشیه‌نشینان به‌درستی جذب جامعه سرمایه‌داری تجدد یافته نشدند. به علت بافتار و ساختار جامعه‌ای با کثرت روستانشین هم مدت بیشتری وقت می‌طلبید تا فرهنگ شهرنشینی و حاشیه‌نشینان به‌هم‌پیوستگی (انتگره) دست یابند و هم حاکمیت پهلوی آن‌چنان برنامه‌ریزی درست و علمی برای رسیدگی به حاشیه‌نشینان و حل این معضل نداشت. در نتیجه این دوگانگی شرایط زیستی و فرهنگی در جامعه نمایان بود. همین حاشیه‌نشینان و حاشیه‌نشینی در مراحل بعدی مشکل‌آفرین شد. از طرفی خود رژیم پهلوی این درک را نداشت یا به علت ماهیت نوع سلطنتش نخواست قبول کند که وقتی مدرنیزاسیون را پیش می‌برد باید به الزامات آن یعنی دموکراتیزاسیون هم گردن نهد. در عمل یک تناقضی در سیاستش بود. از یک‌سو درصدد گسترش شهرنشینی و تجدد و باسواد شدن و رشد مؤسسات آموزشی بود و از دیگر سو سیاست سانسور و کنترل و پیگرد سیاسی هر نوع مخالفی را دنبال می‌کرد و آزادی‌های دمکراتیک و کثرت‌گرایی را برنمی‌تافت. بنا براین در کنار دیگر عوامل با دو اشکال عمده روبرو بود یکی سیاست تغییر ساختار جامعه و مدرنیزاسیون بدون رعایت الزامات آن (دمکراتیزاسیون) و دیگری سیل حاشیه‌نشینان سروسامان نیافته با افکار و فرهنگشان و عدم رسیدگی لازم به آن‌ها. همین حاشیه‌نشینان بیشترین زمینه را برای بهره‌برداری نیروهای سنت‌گرا داشتند. در نتیجه حاکمیت پهلوی دوم هم با مخالفت و چالش روشنفکران و قشر آزادی‌خواه و هم با سنت‌گرایان مذهبی و بهره‌گیری‌شان از حاشیه‌نشینان روبرو گشت. دراین‌بین اقشار بینابینی هم علیرغم تحولات و تجدد نسبی‌شان هنوز فرهنگ و اعتقادات مذهبی در وجودشان وجود داشت، زیرا جامعه ایران ملغمه‌ای از سنت و تجدد بود. در کنار این نقیصه‌ها افزایش ناگهانی قیمت نفت و عدم برنامه‌ریزی دقیق برای سرمایه‌گذاری‌های بنیادین و علمی باعث تورم و فساد شد. در نتیجه رژیم شاه با جنبشی اعتراضی مرکب از دو طیف یکی متجددان و روشنفکران و نیروهای چپ و دیگری سنت‌گرایان مذهبی روبرو شد و انقلاب بهمن ۵۷ به وقوع پیوست. انقلاب پیروز شد و رهبران که بیشترین نیرو و پشتیبانی را از سوی حاشیه‌نشینان و‌ سنت‌گرایان دریافت کرده بودند، افراد وفادار و مناسب با روحیه و اهداف خود را بیشتر از بین همین اقشار گزینش کردند و به خدمت گرفتند و‌ آن طیف دیگر را از عرصه اجتماع بیرون راندند.‌ هم خاستگاه طبقاتی و فرهنگی روحانیون و آموزه‌هایشان و‌ هم خاستگاه به خدمت گرفته شدگان و‌ فرهنگ و آموزه‌هایشان با شهرنشینان و تجددخواهان سازگاری نداشت و این امر منجر به تلاش برای یکسان‌سازی سلایق جامعه و دخالت در امور خصوصی و ظواهر اقشار مختلف جامعه شد که به‌تدریج با عدم پذیرش مردم روبرو گشت. در ادامه و به‌مرورزمان اما حاشیه‌نشینان فقرشان بیشتر شدند و مشکلات زندگی‌شان گریبانگیر اکثریت مردم شد. گزینش و به خدمتگیری عده‌ای از حاشیه‌نشینان جای رسیدگی و فقرزدایی از حاشیه‌نشینان و سایر اقشار مردم را گرفت اما شعار خدمت به مستضعفان لقلقه زبان ماند. از قرار معلوم باید در مفاهیم زبان و ادبیات هم دست برد و این تمثیل را باید دگرگون ساخت و گفت «رطب خورده منع رطب توان کرد.» دراین‌بین روشنفکران نگون‌بخت هم از سوی هواخواهان حکومت قبل و هم از سوی حاکمیت جدید مورد بی‌مهری‌اند.