یادداشت
گفتگو و گزارش

صدایم را به تاجگردون برسانید

صدایم را به تاجگردون برسانید
مادری با دستهای خالی؛ آرزوهای بزرگ این گزارش با اجازه ی مصاحبه شونده منتشر میشود. تاریکی شب، چادرش را برسرِ زمین گسترانیده است. شامگاه هشتم مهرنودوهفت از حومه ی شهر زنی بادوفرزند خردسالش کنار جاده نشسته بودند. بادیدن ماشین، بلند شده وخودش رابه لبِ خط آسفالت رسانید. دستهایش را به علامت توقف خودرو تکان میدهد.  راننده  خودرو را متوقف کردتا آنهارا به شهر برساند. سوارکه شدند سلام و خسته نباشیدی گفت و بعداز چند لحظه سکوت سفره ی درد دلش را باز کرد. انگار مدتهابود باکسی حرف نزده بود. میگفت برای گرفتن روپوش مدرسه ی پسرانش به شهر میرود. صحبتش با راننده گل انداخته بود و مهربانی وصداقت خاصی درکلامش موج میزد و البته دردی از جنسِ فقر و  نداری. وسط حرف هایش از سن وسال و زندگی اش پرسیدم. خودش را معرفی کرد ۳۶ ساله با تحصیلات دوم راهنمایی. خیلی شاکر بود که خداوند دوپسر سالم به اوبخشیده که در مقطع ابتدایی درس میخوانند. انسانی خیّر وخداپسند به خاطر نداری و فقرشان اجازه داده بود در کارگاهش بیتوته کنند و کرایه ای از آنان دریافت نمیکرد و در عوض نگهبانی و حفاظت ازکارگاه را پذیرفته بودند. میگفت بعد از مهاجرت از روستایشان ، چند وقتی در حومه ی شهر اجاره نشین بودند ولی توان پرداخت اجاره رانداشتند و خداوند این انسان مومن و نوع دوست رادرمسیر زندگی اش قرار داده تا اندکی از آلام و سختی های زندگی اش بکاهد. اجازه گرفتم تارسیدن به مقصد حرفهایش را ثبت و ضبط کنم شاید گروه های نوعدوست وانسانهای خیّر گره ای از زندگی اش بگشایند. با مهربانی پذیرفت‌. از آرزوهای مادرانه اش گفت. از تحصیل  پسرانش تا ازدواجِ آنان. آرزو دارد پسرش رئیس جمهور بشود و به بازار ثباتی بدهد تا کالاها ارزان بشوند و مردم زندگی راحتی داشته باشد. شوهرش کارگر فصلی بود که در استانهای مجاوربه کارگری مشغول است و اکثر اوقات هم بیکار. گاهی شوهرش در شهر برای انبارهای مختلفِ تره بار و عمده فروشی ها کار میکند. میگفت کارگاه تعطیل شده وهیچ  همسایه ای ندارد. با بغض میگفت بیشتر شب ها نان خوردن ندارند. کارگاه تولید پلاستیک به دلیل نبود مواداولیه تعطیل شده و شب ها نگهبان کارگاه است. فقر طاقتش را طاق کرده و نگران آینده ی دو فرزندش بود. دستی به سر پسرانش کشیدوگفت: یارانه ی پسرانش را به یک موتوری میدهد تا آنها به مدرسه ببرد و برگرداند. نشاط و مهربانی اش به گریه رسید؛ میترسید درسرمای زمستان فرزندانش پشت موتورسیکلتِ سرویسِ مدرسه شان سرمابخورند و نتواند هزینه ی درمان و عقب افتادگی تحصیلی شان را جبران کند. کارگاه محل سکونتش از نعمت گاز برخوردار نبود و کولرشان را صاحب کارگاه داده و یخچالشان را خواهر شوهرش.. اهل کهگیلویه هست و تحت پوشش بهزیستی سرفاریاب. میگفت هفت ماهی میشود که بهزیستی سرفاریاب هیچ پرداخت نقدی وغیرنقدی به ایشان نداشته است. پرسیدم از نماینده ی کهگیلویه چه انتظاری داری؟ سکوتی طولانی و آرام جواب داد انتظار دارم کمکم کنند و به خاطر آینده ی فرزندانم به ما کمک کنند نه به خاطر خودمان. پرسیدم چرا به ایشان مراجعه نمیکنی؟ باصداقت جواب داد توان رفتن به تهران راندارم و زمانی در کهگیلویه حضور دارند موفق به دیدارش نمیشوم. برایش توضیح دادم به دفتر ارتباط مردمی نماینده ی کهگیلویه مراجعه کند و مشکلاتش را با مسولین مربوطه در میان بگذارد تا کمکش کنند. به فرمانداری و بخشدار مرکزی مراجعه کند. تنها خواسته اش انتقال پرونده اش از بهزیستی سرفاریاب به دهدشت بود. میگفت نماینده ها ما بیچاره ها رانمیبینند..حاج عدل تهران نشین است و روحانی کاری به ما ندارد. دردهایش بسیاربود. آنقدر که باید برای کمک به مادرانه هایش تمام ادارات و فرماندار ونماینده ی کهگیلویه آستین همت بالا بزنند. بدون تعارف، آنان که از دستشان برمی آید باید انسانیت به خرج بدهند و مرهمی باشند بر دردهایش. آرزو دارد پسرش رئیس جمهور شود تا بتواند از نظرمالی کمکش کند. اجناس را ارزان کند. حاج عدل کمکش کند و تاجگردون صدایش را بشنود. میگفت تاجگردون را از رادیو وتلویزیون میشناسد ولی خواهش میکرد صدایش را بشنود. برای بار آخر پرسیدم شما که شهروند کهگیلویه هستی و در کهگیلویه زندگی میکنی و نماینده ات هاشمی پور است نه تاجگردون، خندید و گفت ما فقرا را هیچ کس نمیبیند صدایم را به تاجگردون برسان. به خودم قول دادم صدایش رابه همه برسانم؛ به حاج عدل، فرماندار؛ بخشدار؛ شورای دهدشت، خیّرین و البته تاجگردون. در ازدحام ماشین ها پیاده شد. زیر نور تلسکوپی های شهر دست پسرانش را گرفته بود و دور میشد. مادری مهربان و فداکار که فرزندانش را برای آینده ای روشن تربیت میکند و آرزوهای مادرانه ای دارد برای کودکانش. امیدش به خدا بود ولی از انسانها نیز انتظار یاری داشت. اوایل بامداد نهم مهرماه، به مادری فکر میکنم که با سرانگشت هیچ پایی به آرزوهایش نرسیده است ولی باعشق خدادادی برای آینده ی فرزندانش تلاش میکند وزجرمیکشد و گرسنگی... اینجاست که حاج عدل و تاجگردون و دیگران باید بدانند مادری که مادرانه کودکانش را برای آینده ی ایران تربیت میکند حق بزرگی به گردن آنان دارد که باید تکلیفشان را در برابرحق این مادران مستحق ادا نمایند. ای که از دستت برآید، کاری بکن قبل از آن کزدستت نیایید هیچ کار.. آدرس این خانواده ی شرافتمند موجود میباشد. عزیزانی که قصد کمک داشته باشند میتوانند تماس بگیرند.   گزارش؛ یعقوب درویشیان
کلمات کلیدی



نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.

ارسال نظر




نظرات ارسالی 0 نظر

شما اولین نظر دهنده باشید!

سایر اخبار
برگزدیدها