-
به بهانه روز جهانی آگاهی از اتیسم
لیلا حسینی -
اهمیت کتاب و کتابخوانی
سیدکاظم فاضل -
همبستگی ملی اکسیر نجات بخش، حیات آفرین و تجربه موفق ایران زمین
سید علی حمیدهکیش -
مردم تغییر می خواستند، نه معامله !
محمود منطقیان -
سیری در سروده های حسن دمساز
سیدکاظم فاضل -
روایت های شیرین تا تلخ نماینده محترم مردم شریف گچساران و باشت جناب حاج غلامرضا تاج گردون با اصلاحاتی ها در پانزده سال گذشته!
سید سعادت حسینپور -
روایت های شیرین تا تلخ نماینده محترم مردم شریف گچساران و باشت جناب حاج غلامرضا تاج گردون با اصلاحاتی ها در پانزده سال گذشته!
سید سعادت حسینپور -
روپوش آبی قدیمی
علی ضامنی پور -
هشت مارس و جامعه مردسالار ایران
یادداشت مخاطبان -
جهانبانو؛ گوهری نایاب که فروغ امید را در دلها میافروخت
سهیلا نیکاقبالی
تهمینه (قسمت بیستم)

صدای جیغوداد همچنان بلند بود. هرچه می دویدیم، نمی رسیدیم. پابرهنه وهراسون خودمونو رسوندیم. حلیمه داشت جیغ میزد و دایی صورتش سیاه و کبود شده بود. هرچه آب پاشیدیم به صورتش که به هوش بیاد، سودی نداشت. دهنش کف کرده بود و دستوپاش میلرزید.
من و خاله تهمینه هم شروع کردیم به لیکه۱(likah) زدن. مردم جمع شدن و دایی گاهی خشک و بیحرکت میشد و گاهی مثل مرغ سرکنده، میلرزید. عجیب بود که از دهنش کف بیرون میاومد.
حکیمه جیغ میزد و می گفت: خودم کشتمش!. وای حلیمه بیچاره شد! خودم کشتمش ... بهش گفتم چند تیله مار۲(tileh) توی سوراخِ دیواره، اونم سیخو توی سوراخ فرو کرد و تیله مارها را کشت. یه دفعه مارسیاهی از اون سوراخ کناری اومد بیرون و گردنشو نیش زد!
خاله تهمینه بهش گفت: بی امر خدا برگ از درخت نمیافته!!. اگر اومدنی۳ اسدالله اومده باشه، جونشو کنی توی شیشه فرنگی۴ ، مرگ میبردش!...
دایی را روی اسب گذاشتن و بردن درِ مغازه کَلاِبرام۵(kal ebrãm). با تراکتور کَلاِبرام بردنش دهدشت و از اونجا با ماشین سمت بهبهون، نرسیده به گدار نارکون۶( gedare narakoon)، اونطرف بلی بنگون۷( bali bengoon)دایی تسلیم کرد و از همونجا برگشتن.
وقتی مَیّت رو آوردن، تمام فامیل شیون میکردن.
اسبِ سفید دایی را کُتل۸( kotal) کردن و توی ده چرخوندن. انگار روز محشر بود. زن و مرد شیون و گریه میکردن... بی بیمسکو (maskow) با صدای قشنگش دست گذاشت کنار گوشش و شروه میخوند...
- شاهینم کوگی گرواز بین دوبُر مال
نه صدای شاهین ایا نه کوگ ایزنه بال۹
- منه دوی ودهس غم، خوت رفتی سلومت
مو وغم دالنجریم، تا روز قیومت.۱۰
بی مسکو شروه میخوند و ما شیون میکردیم.
میت رو بردن بالاتر از باغ میرقادر و شستن، تمام بدنش عینهو پارچه نیلی، کبود شده بود. عدهای فوراً دست بهکار شدن و
قبرشو کنار مزار بچههاش آماده کردن. سید ابول نماز میت و دعای قبرشو خوند. تا داییو سِپردن، نزدیک غروب شد. بالاتر از خونهها، بهون برپا کردن. از خان و کدخدا تا زن و بچه، میاومدن فاتحه. دایی به گردن خیلیها حق داشت. تامرادیها و زیلاییها و ملاکلبیها با کدخداشون اومدن و هرکدوم چندتا بز و میش برای مراسم آوردن.
خدا میدونه چقدر بز و میش قصّابی کردن و به مردم غذا دادن. حس میکردم آسمون تیرهوتار شده و تمام ولایت برای دایی، عزادارن.
من و خاله تهمینه سه شبانه روز لب به غذا نزدیم. بالاخره روز سوم، دایی یعقوب و ستاره با نهیب و دعوا به ما غذا دادن.
صورتامونو چنگ زده بودیم. انگار قاطر مستی صورت زنای فامیلو شخم زده بود. ردّ ناخن و زخم مثل شیار روی صورت همه زنای فامیل پیدا بود و از بس جیغ زده بودیم صدای همهمون گرفته بود...
من و حلیمه و خاله تهمینه با دخترای میر فرج (faraj)و میررحیم (rahim)، گیسوهامونو بُریدیم و روی قبر انداختیم. تا چهل شبانه روز شیون و زاری بود. بعد از چهلم دایی، بابای حلیمه اومد و سوارش کرد و بُردش چرام که پیش خودشون باشه تا بچهش بهدنیا بیاد. شاید دو یا سه روز بعد از چهلم، پسرعموی دایی اسدالله اومد توی کومه و با بد و بیراه و بداخلاقی، وسایل خاله را بیرون انداخت. کاری کرد که یزیدو روسفید کرد. منم رفتم وسایل خاله را آوردم خونه خودمون. حتم داشتم سید اجازه میده خاله تهمینه پیش ما بمونه.
دوماه بعد از فوت دایی، میرعلنقی اومد خونه. اونقدر فریاد و فغان کرد که نگرانش شدم...
- برار۱۱(berãr) برارم!
برار باعرضهی باغیرتم!
برار همنفسم!..
شیون و زاری میرعلنقی، دوباره غممونو تازه کرد. نتونستم جلوی زبونمو بگیرم و بهش گفتم که عبدالخالق با خاله تهمینه چکار کرد. فوراً بلند شد رفت خونه عبدالخالق و دوتا کشیده خوابوند توی گوشش و گفت: مروّت چیز خوبیه. تهمینه کسی رو نداره، اما بیصحاب هم نیست. اگر مردم دخالت و وساطت نمیکردن، معلوم نبود کار به کجا میکشید.
فردای اون روز، میرعلنقی کومه را دو قسمت کرد و یه قسمتشو برای خاله تهمینه جُدا کرد. کلّی تشویقم کردواز غیرتم تعریف کرد و گفت: شیر مادرت حلالت، کار مردونهای کردی که وسایل تهمینه رو آوردی خونهی خودمون. آدم پدردار، کار باعرضه میکنه!.
وقتی سید تشویقم کرد، خیلی حالم خوب شد و کلی از خودم خوشم اومد.
رابطه من و بچهها کمی بهتر شده بود. محمود، شبها بغلم میخوابید و حسابی بهم عادت کرده بود، ولی حسین خودشو دور نگه میداشت و مردونهتر رفتار میکرد، خصوصاً موقع حمام کردن اصلا نمیخواست، حتی نزدیکش باشم.
هنوز اول شب بود، تازه رختخوابامونو پهن کرده بودیم توی حیاط که میرجعفر اومد خونه و به سید گفت: بذارحسینو ببرم تا از مندالم (man dal) نگهداری کنه. میدونی که من پسر ندارم. خودم ازش نگهداری میکنم تا بزرگ بشه. تو هم دستت تنگه!. یه کمکی بهت میشه.
سید گفت: حسین آدم دل نازُکیه. نمیتونی ازش نگهداری کنی!. زود ناراحت میشه و میرنجه و قهر میکنه. توهم سختگیر و جدّی هستی. میترسم به هفته نکشیده حسین برگرده.
هرچه جعفر اصرار کرد سودی نداشت. وقتی رفت، خوابیدیم.
فرداش به حسین گفتم برو یهکم دوشو (دوشاب) از مغازه کَل اِبرام بگیر و بیار!. بگو بنویسش به نام بابات. سید گفت: نمیخواد بره خودم دوشو خریدم، توی خورجینه.
از سید پرسیدم، راستی این کل ابرام از کدوم طایفه است؟. سیدگفت: دوسال پیش مُلّاحسن داداش بزرگ کَل اِبرام، از بهبهون اومد تلیون و به کمک میر درویش و کل علیپناه، این مغازه رو راه انداخت. مایحتاج مردمو میآورد و عوضش، پشم و گندم و جو و... میگرفت. نردیکای عید پارسال که با تراکتور داشت میرفت بهبهون، طریده۱۲(tarideh) حمله کرد و ملا حسنو کشتن و باروبنهشو توی تنگتکو۱۳(tange takoo) بردن. کل ابرام اومد تلیون که طلب برادرشو صاف کنه. کل علیپناه بهش گفت: اینجا بمون و کار مردمو راه بنداز و اونم قبول کرد.
خدا رو شکر کل ابرام اهل دین و دیانته و از وقتی اومده حُسینوا ۱۴گرم شده و مردم بیشتر و بهتر سینه میزنن.
گفتم سید! تو چرا یه مغازه راه نمیندازی که منم دلواپست نباشم!؟ پیش ما هم باشی و بالای سر بچههات.
- من که سرمایهی زیادی ندارم. مردمِ بالا ۱۵هم وسیله میخوان. خدا خوشش میاد گرهی از کار اونا هم وابشه!
انگار یه دفعه یه چیزی یادش اومد. گفت بیگم برو اون کیسهی سفیدو بیار! با عجله رفتم و آوردمش. درشو باز کرد و دوتا پیرهن که برا بچهها آورده بود و دو جفت النگوی زرد توش درآورد و بهم داد. گفت اول پیرهن بچهها را بکن تنشون بعد برو سراغ النگوهای خودت. پیرهن بچه ها را تنشون کردم. محمود خیلی ذوق کرد ولی حسین هیچی نگفت.
خدا میدونه چقدر خوشحال شدم. دلم میخواست به همه نشونشون بدم. چه بوی خوبی داشتن.
- سید بوی چی میدن؟
- یادم رفت، بیا اینم صهبون۱۶ (sahboon). از قُمِشه گرفتم
- چقد خوشرنگ و خوشبوست! برای چیه؟
- برای شستن، لباس و بدن
- یکیشو بدم خاله تهمینه؟
- میل خودته...
دویدم پیش خاله و النگو و صهبون رو بهش نشون دادم.
خاله هم از بوی صهبون خوشش اومد. یکیشو بهش دادم و گفتم این برای خودته! گفت: خودت جوونی بیشتر لازمت میشه.
پانوشتها:
------------
۱- لیکه: جیغ بلند و کشیدهی زنان. با توجه به اینکه وسیله اطلاعرسانی وجود نداشت، زنان سعی میکردند در کشیدن و بلندی آن مهارت بیابند و زنانی که مهارت داشتند، به گونهای معروف میشدند.
۲- تیله: بچه. تیلهی مار، بچه مار، تیله موش، بچه موش.
۳- اومدنی: آنکه آمدنش حتمی است کنایه از مرگ.
۴- شیشه ی فرنگی: شیشه خارجی. اصطلاحی به معنی اینکه درب شیشهی خارجی کاملا درز بندی شده و محکم و غیر قابل نفوذ بود و اگر چیزی در آن میریختند کاملاً نگهداری میشد. مردم معتقد بودند وقتی هنگام مرگ کسی فرا میرسد، حتّی اگر جانش را در شیشه کنی، عزراییل شیشه را باز میکند و جانش را میگیرد.
۵- کَلْ اِبرام: مخفف کربلایی ابراهیم.
۶- گدارنارکون: گذرگاه. محلی که عمق کمتری دارد وقابل عبور است. نارکون: منطقهای در مسیر راه دهدشت بهبهان در قدیم که چند درخت انار، مُعرّف آن منطقه بود.
۷- بلی بنگون: بلوط بنگان، منطقه ای در غرب شهر دهدشت نزدیک رود مارون
۸- کُتَل: تزیین اسب برای مردگان با پارچههای سیاه و لباس واسلحه مردگان.
۹- شاهینم کوگی گره، از بین دوبر مال
نه صدای شاهین ایا نه کوگ ایزنه بال: عقابم کبکی را شکار کرده و میان دو گروه فرود آمده، نه نشانهای از زنده بودن شاهین میآید و نه چیزی میتوانم ببینم که نشانهی زنده بودن کبوتر باشد. در سردرگمی و بهت مرگ ناگهانی فرو رفتهام و نمیدانم چکار کنم؟
۱۰- منه دوی و دَهْسِ غم، خوت رفتی سلومت
مو و غم دالنجریم تا روز قیومت: مرا به دست غم دادی و خودت رفتی به سلامت، من و غم در حال کشتی گرفتنیم تا روز قیامت. یعنی غم تو تا روز قیامت یقهام را میگیرد و دستبردار نیست.
۱۱- برار: مخفف برادر،
۱۲- طریده: گروه دزدان، گروهی دزد.
۱۳- تنگ تکو: تنگ تکاب. تنگه ای در مسیر راه قدیم دهدشت به بهبهان با جاده ای پر پیچ وخم
۱۴- حسینوا: در واقع خلاصه شده حسینینوا، نوای حسینی، حسین وای، سینه زنی، مراسم محرّم.
۱۵- بالا: مخالف پایین، سرزمینهای مرتفع را بالا و سرزمینهای پست و مسطح را پایین یا دومِن میگفتند. درواقع این بالا و پایین، بر اساس جهت حرکت آب رودخانهها تعیین میشد. یعنی جایی که رودخانهها شروع میشدند را بالا و هرجایی که آبها آرام میگرفتند را پایین یا منطقه دومن میگفتند.
۱۶- صهبون: صابون، در زبان محاوره محلی کلمات کوتاه میشوند.
نویسنده: سید غلامعباس موسوینژاد
نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.
- 1 اسکان بیش از ۱۲ هزار نفر در ستادهای اسکان آموزش و پرورش کهگیلویه و بویراحمد
- 2 مرحله دوم طرح کالابرگ الکترونیکی در کهگیلویه و بویراحمد آغاز شد
- 3 انفجار یک منزل مسکونی در یاسوج
- 4 توزیع گوشت قربانی با عنوان میهمانی مادر در گچساران
- 5 تاکید جدی استاندار بر حمایت از متقاضییان سرمایه گذار در بخش کشاورزی
- 6 میزان مصرف گاز در کهگیلویه وبویراحمد رو به افزایش است
- 7 رئیس دانشگاه علوم پزشکی یاسوج: شایعترین نوع سرطان در استان سرطان سینه است
- 8 کتاب تصویری «پلنگ ایرانی در دنا» رونمایی شد
-
تا دیر نشده، از دختران هندبال ایران و ملی پوشان زن هندبالیست هم استانی حمایت کنیم/+جزئیات
-
ماجرای قطع درختان در «میرغضب» بویراحمد چه بود؟
-
تصاویر خیال انگیز و زیبا از «کوهگل» دنا
-
محکومیت ۸۲۱ پرونده تخلف حوزه بهداشت، دارو و درمان در کهگیلویه و بویراحمد
-
اختصاص ۶۰ میلیارد تومان برای ورزشگاه ۱۵ هزار نفری یاسوج
-
جشن نوروزگاه در یاسوج برگزار شد(+تصاویر)
-
توضیحات پلیس کهگیلویه و بویراحمد در رابطه فیلم منتشر شده ۲ راننده حاشیه ساز در فضای مجازی
-
بانک مسکن کهگیلویه و بویراحمد ۷۰ درصد از تسهیلات ۱۵ هزار میلیاردی را پرداخت کرد
-
بازگشایی مسیر ارتباطی گردنه بیژن از هفته آینده/+تصاویر
-
تخلفات روز طبیعت را با این شمارهها گزارش دهید
نظرات ارسالی 0 نظر
شما اولین نظر دهنده باشید!