-
به بهانه روز جهانی آگاهی از اتیسم
لیلا حسینی -
اهمیت کتاب و کتابخوانی
سیدکاظم فاضل -
همبستگی ملی اکسیر نجات بخش، حیات آفرین و تجربه موفق ایران زمین
سید علی حمیدهکیش -
مردم تغییر می خواستند، نه معامله !
محمود منطقیان -
سیری در سروده های حسن دمساز
سیدکاظم فاضل -
روایت های شیرین تا تلخ نماینده محترم مردم شریف گچساران و باشت جناب حاج غلامرضا تاج گردون با اصلاحاتی ها در پانزده سال گذشته!
سید سعادت حسینپور -
روایت های شیرین تا تلخ نماینده محترم مردم شریف گچساران و باشت جناب حاج غلامرضا تاج گردون با اصلاحاتی ها در پانزده سال گذشته!
سید سعادت حسینپور -
روپوش آبی قدیمی
علی ضامنی پور -
هشت مارس و جامعه مردسالار ایران
یادداشت مخاطبان -
جهانبانو؛ گوهری نایاب که فروغ امید را در دلها میافروخت
سهیلا نیکاقبالی
تهمینه (قسمت بیستوششم)

افتونیوز - سید غلامعباس موسوینژاد
هفت شبانه روز، خواب به چشم سید نیومد و از درد مینالید. بالاخره کمی حالش بهتر شد. گفت وسایلو جمع کن باید از اینجا بریم. دلم میخواست توی وطنم بمونم اما وطن هم یه مشت خاکی بود که غیر از رنج و زحمت چیزی نصیبم نکرده بود. داشتم وسایلو جمع میکردم و گریه میکردم. خاله گفت بیگم! بِجُنب که به قول استاد قدیم: او تهل ار نه سرد بو! زن سه ار نه جلد بو! نون جُه ار نه گرم بو! همش مایهی دل درد بو! ۱ گفتم خاله تو رو خدا بذار به درد خودم بنالم و دست از گفتنِ ضربالمثل بردار! به هر سختی که بود وسایلو جمع کردیم راه افتادیم. حالِ یه پرنده رو داشتم که لونهش آتیش گرفته و بی هیچ پناهی بیرون میپره. رو به امامزاده صفدر دستامو بالا بردم و گفتم: امامزاده! اونا که چراغ دلخوشیمو خاموش کردن، چراغ دلخوشیشون رو خاموش کن! غیر از میر نورمحمد و میر ناصر که خیلی خواهش کردن که از تلیون نریم، کسی اطلاع نداشت که داریم میریم. سید گفت به امیرالمامنین (amir al mamenin) که لنگر آسمون و زمینه۲، امشب رو توی تولیون سر بر زمین نمیذارم!. بالاخره راه افتادیم. من و تهمینه پیاده بودیم و سید سواره. روزی کم بود و روزا دراز. در طول روز هوا گرم بود و شبا سرد. هر منزلی که میرفتیم، سید رو به سختی پیاده میکردیم و به زحمت سوار میکردیم. خودمون تنها بودیم و باروبنه اندک. گردوخاکِ پاییزی اذیتکننده بود و مسیر حرکت، خشک. همیشه از پاییز بدم میومد، حالا که توی پاییز آشیونمو ترک میکردم به جایی نامعلوم، دیگه خیلی بیشتر!. از تُلیون راه افتادیم. رفتیم کلایه، شب اونجا موندیم و فردا حرکت کردیم تا دلیِ پیرمحمود۳ (deli pir mahmood). خواستیم بریم سمت شیخآویل۴ (shikh owil) ولی دوباره نظرش عوض شد. گفت بریم سمت سرپاریو و بعدش هم اوحیاتل و جِخونَه. شب جِخونَه موندیم، خیلی ترسیدیم و بسیار سرد بود. اون شب به اندازهی همهی عمرم ترسیدم و شکنجه شدم. اونقده نفرین کردم که زینب در حق قاتلین امام حسین (ع) نفرین نکرده بود. بالاخره طاقت سید طاق شد و دعوام کرد. گفت بیگم تو زن منی، ولی اونا فامیلام هستن. ممکنه پیوند من و تو قطع بشه ولی پیوند من و فامیلام قطع نمیشه. ممکنه من و تو از هم جدا بشیم ولی من و فامیلام جداشدنی نیستیم. از این به بعد حق نداری در رابطهی من و عموزادههام دخالت کنی و یا جایی نامی ازشون ببری! تو رو چه به دعوای مردونه!. ساکت شدم ولی خیلی حس بدی داشتم. یعنی اونایی که اینقد سیدو زخموزیل کرده بودن، از من بهش نزدیکتر بودن؟! صبح زود از شدت سرما پاشدم و آتیش روشن کردم و یه چایی درست کردم. یه کم نون تَشَک۵ (noon tashak) و چایی خوردیم. هنوز راه نیوفتاده بودیم، که دیدم سه نفر دارن میان پیشمون. به سید گفتم اونجا رو نگاه!. سید گفت: انگار ملا احمد هست... مُلا احمد شِرینی۶ (sherini) با دوتا جوون وربسته۷ (varbaste) دوتا تنخواه۸ (tan khah) هم همراهشون بود که وسایلو کمکمون ببرن. بعد از چاقسلامتی، سید پرسید: از کجا فهمیدین ما اینجاییم!. گفت: به جَّدِت! دیشب خواب دیدم یه جایی خوابی و بدنت لخته و از سرما کبود شده... انگار تو عالم خواب یکی بهم گفت برو جخونه دنبالش. وسایلمون رو گذاشتن روی الاغا و رفتیم به سمت لوا۹ (lowa). اونقسمت جاده همهش چات(chãt) بود. توی شیب جاده یکی از الاغا سرخورد و با وسایلش افتاد ته درّه. پسر مُلا احمد گفت: "خدا بره بالاتر!!" سید خیلی ناراحت شد و گفت اگر کفر۱۰ (kofr) می گین نمیتونم همراهتون بیام. ملا احمد هم با اخم به بچههاش گفت: تاسید پیشمون هست، ازین حرفا نزنین. سید گفت: میدونین جریان این بره بالاتر چیه؟! هرچیزی یه داستان داره. میگن در قدیم، خدا لای ابرها بود و ابرها پایین بودن، طوری که اگه بالای کوه میرفتی، دستت به ابرا میرسید و میتونستی خدا رو ببینی!. یه روز یه خانمی داشت نون میپخت، بچهش اومد کنار نونا روی سفره نشست. زن هم داشت نون میپخت متوجّه شد که بچه، کنترلش رو از دست داده و قضای حاجت میکنه. زنِ بیچاره که در حال پختن نون بود هر چه اینطرف و اونطرفو نگاه میکنه، نمی دونه با چی سفره رو تمیز کنه. یه نگاهی به بالا میکنه و میگه خدایا چکار کنم؟ یه دفعه ابرا کنار میرن و از آسمون یه دستمال ابریشمیِخوشرنگ میاد پایین. خانمه هم نگاش میکنه میبینه دستمال خیلی خوشرنگ و لطیفه و هرکاری می کنه نمیتونه سفره رو باهاش تمیز کنه. خلاصه، علاقه به دستمال نمیذاره که از دستمال استفاده کنه. یه مقدار نون نرم ورمیداره و نجاستِ بچه رو باهاش تمیز میکنه. یه دفعه خداوند عصبانی میشه و یه رعد و برقی میزنه که درهها درست میشن و قهر میکنه و به آسمونا میره و از اون به بعد، خدا از آدمیزاده دور میشه و به آسمونا پناه میبره...
وقتی رسیدیم لوا و حال سید بهتر شد، سید بهم گفت نمیتونم تهمینه رو با خودم اینطرف و اونطرف ببرم، ناشرعه۱۱. پرسیدم پس چکار کنیم؟. گفت باید یه صیغهای بخونیم که اشکال شرعی نداشته باشه. باخالهصحبت کرد و خاله تهمینه گفت: من مثل مادر بیگم هستم و دلم نمیخواد زنِ سیّد به حساب بیام!. ولی باِلاخره با اصرار قبول کرد و گفت: به شرط اینکه فقط به خاطر رعایت شرع باشه و هیچ مسئلهای نباشه. سیّد هم قبول کرد. مُلّا احمد عاقد و بچههاش شاهد، خاله تهمینه رو به صیغهی پنجسالهی سید درآوردن. وقتی خاله بله رو گفت، حس می کردم یه خاری توی دلم فرو رفته و اشک چشمم جاری شد و نسبت به خاله، بدبین شدم. خاله تهمینه بعد از گفتن بله، بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت بیگم! من با میرعلنقی هیچ نسبتی ندارم و مثل برادرم میمونه! شما دلنگرون نباش و خودتو اذیت نکن. چند روز که لوا بودیم، پسرای میر فتحالله اومدن لوا خونهی مُلا احمد. متوجّه شدم که به ملااحمد میگن هالو۱۲. از سیّد پرسیدم که چرا بهش میگن هالو؟! سید گفت: چهل سال پیش پدر و عموی مُلا احمد، اومدن تلیون خونهی میر فتح الله. تفنگی داشتن که میخواستن تعمیرش کنن. وقتی میر فتحالله تفنگ رو تعمیر میکنه و دستشون میده، داشتن تفنگ را وارسی می کردن، تیر در میره و یکی از پسرای میر فتحالله کشته میشه. بقیهی پسرای میر فتح الله، تصمیم به قتل مُلا احمد گرفتن و دست و پای پدر و عموی مُلا احمد را بستن که بعد از خاکسپاری اونا را بکشن. شب که همه میخوابن، میر فتحالله دست و پای قاتلین رو باز می کنه و فراریشون میده. بهار سال بعدش، پدر ملااحمد و برادراش، دخترش با چند گوسفند رو به عنوان خونبهسی با خودشون میارن و کنیز رو به عقد میر فتحالله درمیارن و ماجرا رو فیصله میدن. به همین دلیل بچههای میر فتحالله، مادرشون از طایفه شرینیهاست و ملا احمد هم داییشون حساب میشه و اومدن خودمون اینجا، هم بهواسطهی نسبت میر فتحالله و ملا احمد شکل گرفته. خلاصه، اون پاییز و زمستون، توی لوا و پیش ملا احمد موندیم. طایفهی شرینی بسیار مردم مهربونی بودن. ملا احمد خودش یه آدم عجیبی بود. اونقدر دلش صاف و پاک، مثل آیینه بود که میشد توی دلش نگاه کنی و موهاتو شونه کنی!. دگلاب۱۳ (da golab) زن ملا احمد، مثل خواهرش دمسکو۱۴ (da masko) سفید روی و قدبلند مثل سفیدار بود. وقتی چارقدش رو میبست، انگار پارچهای به شاخهی سفیدار بسته باشی و باد باهاش بازی کنه؛ همونجور چارقدش میرقصید. هرچه از مهر و محبّت شرینیها و بیآلایشیشون بگم، کم گفتم. انگار بهشت بود و مردمش غیر از مهربونی کاری بلد نبودن. اما سید گفت نمیخوام بستگانم متوجّه بشن اینجام و بیان دنبالمون. سید خیلی دیر میرنجید ولی وقتی می رنجید، دیگه به این سادگیا دلش آروم نمیشد. ماه اول بهار که تموم شد، به سمت سرحد۱۵ (sar had) راه افتادیم. بعد از سادات رفتیم به سمت دمه۱۶ (damah). بادِ دمه مثل تیغ، پوستمون رو میبرید. گوشهای وایسادیم و مقداری هیزم جمع کردیم و آتشی روشن کردیم. قلیونی برای سید آماده کردم وقتی بهش دادمش، یه دفعه بوی لباسش بدجوری توی ذوقم زد و حالم به هم خورد. شروع کردم به استفراغ. خاله تهمینه رو به قبله وایساد و شُکر کرد. دستورومو شستم و رفتم پیشش. گفتم چی شده خاله؟ گفت: حامله شدی!. خندیدم و گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت: به خاطر لک صورتت شک کرده بودم ولی با استفراغت، مطمئن شدم. گفتم نه خاله بوی لباس سید حالمو بد کرد. گفت لباس سید تمیزه، تو حساس شدی... با خودم فکر میکردم نکنه دور از چشم من، سید حالشو پرسیده باشه؟ هزار فکر جور واجور از ذهنم عبور کرد. هرصحبتی که بین خودش وسید پیش میاومد، یا لبخندی میزدن، اذیتم میکرد. خصوصاً وقتی قلیون رو از دست سید میگرفت و پُک۱۷ (puk) بلندی بهش میزد و دودش توی هوا میرقصید. بالاخره از لوا رفتیم سادات و بعدش دَمَه و مِلهی شولکُش۱۸ (shol kosh)، ) مِن تَنگون۱۹ (men tangoon)، زنگوا۲۰ (zan gawa) جوش۲۱ (joosh)، سقاوه۲۲ (saghãveh) مارگون۲۳، (mãrgoon)، بیخاتینون۲۴(bi kha tinoon) و بعد هم جُه بریز۲۵ (joh briz). وقتی وسایلو زمین گذاشتیم روی دوتا کتفم، دوشیار جای وریس بود. چون الاغمون توی مسیر سَقَط شد و مجبور شدیم، بارشو بین خودمون تقسیم کنیم. خاله تهمینه هم شونهش به شدت زخم شده بود. مردِ چهارشونه و قوی بنیهای که کلاهش رو کج گذاشته بود اومد پیشمون و با سید احوالپرسی کرد و سیدو بغل کرد و دستشو بوسید. سید گفت بیگم میشناسی کوی عبدالله ۲۶(kaoi) رو؟! گفتم نه!. گفت پدر ماهیجان، همسر دایی ادریسه!. با خوشحالی احوالپرسی کردم و خوشحال شدم چون تعریف مهربونی و محبت همسرش رو از دایی ادریس شنیده بودم...
پانوشتها: --------- ۱- او تهل ارنه سرد بو، زن سه ار نه جلد بو، نون جُه ار نه گرم بو، همش مایهی دل درد بو: آب تلخ، اگر سرد ناشه، زن سبزهرو، اگر چالاک و فرز نباشه، نان جو، اگر گرم نباشه؛ همه مایهی دل درد و درواقع موجب نارضایتی است. ۲- امیرالمامنین، لنگر آسمون و زمینه: حضرت علی علیهالسلام، نگهدارنده و لنگر آسمون و نگهدارِ زمین و مانع افتادنِ آسمان روی زمین میشود. در اینجا لنگر به معنی ستون نگهدارنده است. ۳- دلی پیرمحمود: به درههای باز که زاویهای ده تا پانزده درجه دارند، دلی گفته میشود. پیر: امامزاده، پیرل: امامزادهها پیرمحمود: امامزاده محمود. دلی پیر محمود، منطقهایست در نزدیکی سرفاریاب کنونی. ۴- شیخآویل: تغییریافتهی شیخهابیل است که برای راحتی به شیخآویل تغییر یافته است. شیخهابیل، امامزادهایست در راه سرفاریاب به روستای پیانجیر (پای انجیر یا کنار انجیر یا بیدانجیر) است. ۵- نونتشک: نانی که در مجاورت آتش، گرم شده و کمی تردتر و خوشگوار شده است. (امروزه با تُستر نان را گرم میکنند.) ۶- شِرینی: به کسر شین، تیرهای از تامرادیها. ۷- وَربَهسه: چالاک و چابک. توصیفی در مورد جوانان است. ۸- تنخواه: چارپایان. اهل تن و خواهندگان تن که در مراحل پست ماندهاند و فقط به خوردوخوراک توجّه می کنند. ۹- لُوا: نام یکی از بخشهای بویراحمد. شاید تغییر یافته لَه واز، یا درهی باز باشد. ۱۰- کُفر: در واقع یعنی کفران نعمت کردن، ناسزا به جای شکر. ولی در منطقه به ناسزا به خداوند کفر گفته میشود. خدا بالاتر برود. خدا وزیر: خداوند پایین بیاید و... که در بین طوایف غیر از سادات مصطلح و در بین سادات منطقه، مذموم است. ۱۱- ناشرع: خلاف شرع، نه از طریق شرع. ۱۲- هالو: دایی، خالو که تغییر یافته خال (دایی به عربیست) ۱۳- دَگُلاب: لقب زنان غیر سید. به زنان سیده بیبی که معتقدند لقبِ حضرت فاطمه بود (بیبی دوعالم، بیبی فاطمه و...) به زنان طبقه متوسط و پایین، "دَ" اضافه میکردند که خلاصهی دَدَه یا خواهر هست. زنان بزرگ را کی بنو، یا (کی بانو) میگفتند. ۱۴- دمسکو: به رنگ سفید چینی مسکو میگفتند. دخترانی که هنگام تولد رنگی روشن و پوستی سفید داشتند، را مسکو میگفتند. یعنی کسی که مانند قوریهای چینی سفید هستند. ۱۵- سرحد: سردسیر، ییلاق، جایی که عشایر به خاطر ارتفاع و خنکی در فصل گرم به آنجا میروند. انتهای مرز، در واقع انتهای مرز گرمسیر یا قشلاق را میگویند. ۱۶- دَمَه: نام کوهی مرتفع و بسیار سرد، در فاصله ۴۴ کیلومتری شهر دهدشت است. کنایه از سردی و دمیدن باد به صورت رهگذران است. ۱۷- پُک: به اندازهی یک مکش به سیگار یا قلیون. کشیدن دود به داخل ریهها. به حالت دم همراه با مکیدن دود به داخل ریه، گفته میشود. ۱۸- شولکش: نام منطقهای در کنار میانتنگان. ظاهراً شکراللهنامی در آنجا کشته شد. جایی که شول کشته شد. ۱۹- منتنگون: بین دو تنگ، میانتنگون، میانِ دو تنگه. ۲۰- زنگوا: به تعبیری زنگواه و به تعبیری جنگوا بوده که تغییر کرده است. ۲۱- جوش: منطقهای در غرب شهر مارگون. ۲۲- سقاوه: دشتی در غرب شهر مارگون (معروف به صحرای سقاوه)، که دارای علوفهی بسیار بود. ۲۳- مارگون: منطقهای ییلاقی و مرتفع، که علوفهی فراوان داشت. متأسفانه فعلاً با احداث کارخانهی سیمان و شهرک صنعتی تغییر کاربری داده است. ۲۴- بی خاتینون: بیبی زهراخاتون، خاتونین یا دو خاتون. ۲۵- جُهبریز: جوبریز، جو را در این منطقه برشته میکنند و میخورند. به تعبیری دیگر، منطقهای که دارای شرایط مناسب برای کاشت جو میباشد. با توجّه به وجود منطقهی جَوَکال، (جوکار) احتمال درست بودن تعبیر اول درستتر است.
(برای دسترسی به قسمتهای قبلی این داستان، در بالای صفحه اصلی سایت، سمت چپ و در کادر جستجو نام تهمینه را سرچ کنید)
نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.
- 1 اسکان بیش از ۱۲ هزار نفر در ستادهای اسکان آموزش و پرورش کهگیلویه و بویراحمد
- 2 مرحله دوم طرح کالابرگ الکترونیکی در کهگیلویه و بویراحمد آغاز شد
- 3 انفجار یک منزل مسکونی در یاسوج
- 4 توزیع گوشت قربانی با عنوان میهمانی مادر در گچساران
- 5 تاکید جدی استاندار بر حمایت از متقاضییان سرمایه گذار در بخش کشاورزی
- 6 میزان مصرف گاز در کهگیلویه وبویراحمد رو به افزایش است
- 7 رئیس دانشگاه علوم پزشکی یاسوج: شایعترین نوع سرطان در استان سرطان سینه است
- 8 کتاب تصویری «پلنگ ایرانی در دنا» رونمایی شد
-
انتقاد امام جمعه موقت قلعهرئیسی از هلال احمر و میراث فرهنگی
-
تا دیر نشده، از دختران هندبال ایران و ملی پوشان زن هندبالیست هم استانی حمایت کنیم/+جزئیات
-
ماجرای قطع درختان در «میرغضب» بویراحمد چه بود؟
-
تصاویر خیال انگیز و زیبا از «کوهگل» دنا
-
محکومیت ۸۲۱ پرونده تخلف حوزه بهداشت، دارو و درمان در کهگیلویه و بویراحمد
-
اختصاص ۶۰ میلیارد تومان برای ورزشگاه ۱۵ هزار نفری یاسوج
-
جشن نوروزگاه در یاسوج برگزار شد(+تصاویر)
-
توضیحات پلیس کهگیلویه و بویراحمد در رابطه فیلم منتشر شده ۲ راننده حاشیه ساز در فضای مجازی
-
بانک مسکن کهگیلویه و بویراحمد ۷۰ درصد از تسهیلات ۱۵ هزار میلیاردی را پرداخت کرد
-
بازگشایی مسیر ارتباطی گردنه بیژن از هفته آینده/+تصاویر
نظرات ارسالی 0 نظر
شما اولین نظر دهنده باشید!