درباره یِ مرگ و سوگ!

درباره یِ مرگ و سوگ!

تا همین یکی دو دهه پیش باور نمی کردم که مرگ سراغ من هم خواهد آمد. تا آن زمان مرگ یا مالِ همسایه بود و یا در دل تاریخ جولان می داد و من، مصداق آشکار این ضرب المثل مشهور لری بودم که می گفت؛

" چه خشه شیون کنی دلت نسوزه. " ( چه خوش است شیون کنی اما دلت نسوخته باشد. )

با اینهمه دیری نپایید که مرگ سر از کاشانه ی من هم درآورد و اینک که پیرتر شده ام نه تنها آن را در همین نزدیکی می بینم بلکه حضورش را با پوست و استخوان خویش حس می کنم.

حالایک گورستان از مزارِ آشنایانی که در گوشه ای از خاطراتم شکل گرفته، مرا از رفتن بر سرِ گورها و به یاد آوردن آن کسان که در مزارها برای ابد خفته اند، بی نیاز می کند.

اینگونه است که در این سالها مرگ چون باری به بزرگیِ دنیا بر دوشم سنگینی می کند و به آرامی کمرم را از آن راست قامتیِ جوانی به خمید گیِ پیری عادت می دهد.

باری!

همه می دانند که فقر و نداری، تلخ؛ درد و بیماری، رنج؛ و پیری و ناتوانی، زهر است اما مرگ، پایان است. پایانی غیر قابلِ قیاس با هر یک از ایننا به سامانی ها. هم از اینروست که آن را " پتیاره " نام نهاده اند و " بیداد بزرگ! "

من دیده ام مردمی را کهاز سر ناشکیبایی در برابر فقرِ جانسوز و بیماری بی درمان و پیریِ کشنده آرزوی مرگ کرده اند اما دریافته ام که این آرزو نه از تهِ دل یا از سر ترجیحِ مرگ بلکه از نومیدی بوده؛ به این امید که کسی چه در آسمان یا زمین یا درونِ انسان بشنود و کاری کند برای رهایی از این دردهای آدم کُش. با اینهمه مرگ چیزی ست فرای همه یِ اینها.

زندگی می تواند هم تلخ باشد و هم شیرین، مرگ اما فقدانِ زندگی ست. زندگی چه خوب بگذرد و چه بد، همه چیز است و مرگ، هیچ.و همه یِ سختیِ مرگ نیز در همین از همه به هیچ رسیدن است. شاید آن آه که در ماتم یک عزیز از سینه ی انسان بیرون می آید، اقرارِ غمبارِ ناخودآگاه اوست بر آغازِاین هیچ.

و از رازآمیز بودنِ این هیچ یکی هم آن است که در دنیای واقعی ( و نه در فرهنگ و هنر ) انسان می میرد اما مرگ خود را تجربه نمی کند.

آنگاه که مغز از کار باز ایستد ( یعنی انسان آگاهی، ذهن، حافظه و زبان خویش را از دستدهد )، قلب نتپد و ریه ها دم و بازدم نکنند، مرگ به تمامی فرا رسیده، همه ی زندگی را پس رانده و انسان برای ابد می میرد.اینک این زندگان اند که مرگِ انسانی چون خود را از نزدیک می بینند و بی آنکه بتوانند آن را به تمامی دریابند، تجربه اش می کنند. تجربه ای تلخ و غمبار، انباشته از اندوهی افسرده کننده که انسان را از درون می شکند و خُرد می کند.

در مواجهه با مرگ؛

دین می کوشد آن را معنا دار کند

ادبیات در پی شکوهمند کردن آن است

فرهنگ، آیینِ سوگ را می سازد تا از بار غمش بکاهد

و عقل اگرچه با بیرحمی از حقیقتِ عریان ( یعنی هیچ ) سخن می گوید، زمان را برای بهبودِ درد، فراموشی و آغازی نو به یاری می طلبد.

حال پرسشِ نخست این است که ما در مرگِ نزدیکانِ خویش بیشتر به کدام راه می رویم؟

پاسخ این است؛بیشتر به راهِ سنت و سوگ.

این سنت است که مرده را می شوید، بر آن نمازِ مرگ می خوانَد، به خاکش می سپارد و بر مزارش سنگ یادبود می گذارد.

و سوگ است که آیینه دارِ مراسم و عزاداری ست. از سیاه جامِگی و طَولِ چپ گرفته تا فاتحه خوانی رفتن و نشستن به نشانه ی ( در این غم شریک بودن ) و وِرد های مذهبی خواندن.

پرسش دوم این است که بیشتر از همه، کدام راه از درد و رنجِ فقدانِ یک عزیز ( به ویژه اگر جوانمرگ باشد ) می کاهد؟

پاسخ دادن به این پرسش سخت است. ( چرا که بستگی دارد به نوع و میزانِ سختیِ مرگ، به ویژگی های کسی که مرده است، به سنخِ شخصیت آنکه ماتم زده است، به جغرافیایی که مرگ در آن اتفاق افتاده، به نظامِ ارزشیِ موجود در پاره فرهنگِ مردمان و به بسیاری چیزهای دیگر. )

به باورِ من ( درباره یِ مرگ های سخت )

در کوتاه مدت ( یعنی روزهای نخستِ پس از مرگِ یک عزیز ) شایدسنت و سوگ.

در میان مدت ( یعنی روزهایی که جایِ خالیِ از دست رفتهبه شدت احساس می شود و خاطرات هجوم می آورند ) هیچ یک.

و در درازمدت ( یعنی با گذشتِ زمان ) به احتمال زیاد، منطق و عقل.

( جای پژوهش در این زمینه بسیار است. )

پرسشِ سوم این است که در نقدِ سوگ چه می توان گفت؟

سوگ ریشه در طبیعت ( و فرهنگ ) دارد و به همین سبب می توان آن را در یک نگاهِ کلی چنین تعبیر کرد؛

سوگ رفتاری ست غریزی - اجتماعی که به نظر می رسد در پاسخ به نوعی نیازِ طبیعی روانشناختیِانسان ها آنهم در زمان مرگ وابستگان شکل گرفته است. در گستره یِ شخصی، سوگ اندوه و غمی فراتر از شکیبایی و بازدارندگی را در انسان می آفریند که اگر کنترل نشود او را به افسردگی دچار می سازد و در گستره یِ عمومی خود را در قالبِ آیین و رسومی به نمایش می گذارد که می کوشند تا

با تهییج عمومی بر شکوهِ غم و ماتم بیافزایند

توانِ کنار آمدن با مرگِ انسان را در وابستگانِ نزدیک بیآفرینند

و همبستگیِ اجتماعی را برای تحملِ ماتم و از سر گرفتن دوباره ی زندگی تقویت کنند.

سوگ از غرایز انسان و احساسات او سرچشمه می گیرد و رفتاری طبیعی ست اما فرهنگِ سوگ در طول تاریخ با آرایه یِ فراوانی آذین شده که امروزه بسیاری شان از کاراییِ لازم برخوردار نیستند. البته در سالهای اخیر نیز گاه به گاه رفتارهای تازه و دردسر سازی به آن افزوده شده اند که تنها زحمت اند. اصرار بر حفظ یا بازتولیدِ آن آرایه های کهن و ناکارآمد یا تکرارِ این رفتارهای تازه و زحمت افزا با خرد و اندیشه ناسازگار اند. به عنوانِ نمونه در مرگِ یک انسان گریستن حتی با صدای بلند از نشانه های سوگ است اما جیغ کشیدن (یا همان لیکه زدن ) نیازی کهن بوده که امروزه ناکارآمد است. از برخی دیگر نمونه ها می توان اینها را برشمرد؛

سیاه جامگی. کُتَل.راه اندازی کاروان های تشییع. گورستان های قومی - قبیله ایِ بسیار. فیلمبرداری. رواجِ مراسمِ نفس گیری که تنها شکلی از آن بر جا مانده و از روح تهی شده است. بلندگوهایی که آسایش را از همسایگان و دیگر مردم دریغ می دارند. تشریفات پر هزینه در همه ی مراحل اعم از ساختن جایگاه، پارچه نویسی های بسیار، آگهی های تسلیت، کاغذ نوشته های تکراری و شام و ناهارهای بی ربط.دسته گل های بزرگ و بی مصرف. سنگ قبرهای آنچنانی. منبر رفتن های تکراری با گفتنِ انبوهی از پند هایی که کمتر گوشی به آنها بدهکار است. نادیده گرفتن شخصی که مرده یا غلو کردن درباره ی او. مردسالاریِ حاکم بر مراسم. برجسته سازی برخی خرافات در آیین سوگ. رفتارهای نامناسب و آلوده به لودگی از سوی برخی شرکت کنندگان. پس لرزه های شخصی اجتماعی سوگ در میان مدت و گاه دراز مدت.و ...

از این نمونه ها باز هم می توان گفت و نوشت. نمونه ای از رفتارهایی که همه یِ ما کم و بیش در سوگ هایمان به آنها گرفتاریم و نیازمند تغییر و اصلاح اند.

اما پرسش چهارم؛ چه باید کرد؟

در گستره ی فرهنگ نمی توان بخشنامه ای عمل کرد و با دستور، کار را پیش برد. در این گستره ( باید و نباید های معمول ) که اغلب از سوی نهادهای خاص سنتی یا مدرن صادر می شوند راه به جایی نمی برند. هسته ی اصلی برای تغییر در این حوزه ( آزادی ) ست. آزادی بستری فراهم می آورد برای بحث و بررسی های علمی تر و پژوهش محور با رویکردی انتقادی که فارغ از هرگونه پیش باوری و پیشداوری، به حقیقت وفادار اند و بر اساس نتایج برآمده از آنها می توان راهکارهایی  برای تغییرات لازم به جامعه و مردم پیشنهاد کرد.

کلمات کلیدی



نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.

ارسال نظر




نظرات ارسالی 2 نظر

  • 1 مهدی غفاری 1395/11/16 21:44:35

    درود. مرگِ خویشاوندانِ خونی - فکری، تجربه ایست هم ( عام و همگانی و مشترک ) و هم ( خاص و فردی و منحصر به فرد ). از سنت و سوگ و هر چه که نامش فرهنگ است، هر آن چیزی که به آدمی برای آرامشِ خاطر و درمان دردِ مرگ یاری رسانَد، نیکوست. در تجربه یِ شخصیِ من، هیچ یک از اینها که در متن برشمرده ام، کاراییِ چندانی نداشته اند. هم از این رو به تیغ تیز نقدشان سپرده ام. بدیهی ست که راز ماندگاری بسیاری از رسوم ( و از آن جمله سنت و سوگ که از قضا ناف بسیاری شان به خرافه و باورهای خردستیز وصل است ) تنها به توان پاسخگویی شان در رفعِ نیاز عامه ی مردم برنمی گردد ( که اگر برگردد، چه باک! ) بلکه ناشی از چرخه یِ سه گانه یِ ( فایده - حمایت - تداوم ) یست که بازار ( همان بازار مشهور زر و زور و تزویر ) از آن به عمل می آورد، و همین، بن بستی می سازد بر سر راهِ بسیاری از ایده های اصلاحی و آدم های تحول طلب. در این زمینه سخن بسیار است و در این مجال، فرصت بیش از این گفتن نی. سپاس از توجه و تذکر آن عزیز.

    پاسخ
  • 2 امید نوروزی 1395/11/16 15:31:36

    آقای دکتر غفاری خیلی خوب نوشتین بااین حال به نظرم در غیاب ادا و اطوارهای مدرن و حضور تمام عیار عناصر سنتی، مرگ خیلی شکوهمند، رازدار، عمیق، و در عین حال تیره وخوفناک می شود. ممکن است بنده به عنوان یک ناظر بیرونی از این شکوه نمایش آیینی احساس وجدی درونی نمایم و مرگ اندیشی ام استکمال یابد اما فونکسیون و کارکرد آن برای خانواده و اقربا بسیار تلخ تر و سوزنده تر می شود. من فکر می کنم هر چند این ادا و اطوارهای مدرن- که شما در پاراگراف یکی به آخری مانده اشاره فرمودید- در کنار کثرت مرگ بواسطه افزایش جمعیت و تکثر عوامل آدم کش، مرگ را مبتذل نمودند و از شکوه و رازآلودی تهی نمودند و حضور در مناسک و تشریفات آن را تبدیل به عادتی بی روح کرده اند، اما در عوض رنج جانکاه ناشی فقدان فرد متوفی را نه تنها برای آشنایان و بستگان حلقه های دور تر بلکه برای حلقه های دوم و اول نیز تقلیل می دهد. مخلص کلام این که هر چه عوامل ابتذال مرگ افزایش یابند هستی بیشتر از معنا تهی می شود اما التیام سوگ را نیز آسانتر می نمایند. تشکر فراوان بابت انتشارش

    پاسخ
سایر اخبار
برگزدیدها