-
«در دفاع از پزشکیان»
علیرضا کفایی -
سید سعادت حسینپور خطاب به تاجگردون: آینده جوانان گچساران و باشت را ارزان نفروش، چرا بدنبال رنگ کردن گنجشک و بجای قناری فروختن هستید؟
یادداشت مخاطبان -
گذری برروزهای طلایی حاکم براستادیوم نوستالوژی ازادی دهدشت ویادی از رفیقان سفرکرده
سید ابوصالح دانشفر -
کهگیلویه و بویراحمد: زخمهایی عمیقتر از یک روز تعطیلی!
سعید صفا دوست -
فریاد بیآبی در چهار شهر کهگیلویه
سید آیت شفایی -
پروژههای کلنگی!؟ چرا هیچ طرحی برای افتتاح در هفته دولت نیست؟/ به بهانه عرایض نماینده کهگیلویه در شورای اداری استان
علی صاحبی -
۱۹ مرداد؛ روزی برای دلسپردگان واژهها
علی سینا رخشنده مند -
روز خبرنگار و شعری از هوش مصنوعی
علی ضامنی پور -
جامعه ای که خبرنگارانش را حفاظت نکند، محکوم به نابینایی است
شهرام مومن نسب -
برای آنان که صدای دیگراناند
مریم پارسا
تهمینه (قسمت اول)
عصر روز پنج شنبه از دهدشت، راهی روستایمان شدم. از دهدشت که بیرون آمدم، اگر تپه های قد ونیم قد، مزاحم نمی شدند، گنبد امام زاده صفدر روستایمان را می دیدم. اما هرچه قدم برمی داشتم، نمی رسیدم. شاید بخاطر عجله ای که داشتم پاهای لاغر من، توان همراهی نداشتند. آنوقت ها، تنها آبادیی که مغازه ای داشت، دهدشت بود. ظاهراً قرار بود، بعداز یکی دوبار متروکه شدن بلاد شاپور که روزگاری طولانی، در زمان صفویه رونق داشت، دوباره چراغ رونقش روشن شود و بذر آبادی اش جوانه بزند.
دهدشت جدید، با فاصله کمی از خرابه های بلاد شاپور، بنا گذاشته شد. مردی کاسب، از بهبهان به دهدشت آمد و تنها مغازه شهر را بنا گذاشت. مغازه ای که بوی همه چیز می داد. از شیره خرما و حلواهای کنجدی بهبهان تا بوی روغن های نباتی که به تازگی قدم به بازار گذاشته بود. درگوشه ای از مغازه، گونی های پشم، شب کلاه، نمدها و انواع زنگوله بود. در گوشه ای دیگر، حلب های خرما، گونی های قند شازند و درسمت دیگر مغازه، کیسه های گندم وجو، خودی نشان می دادند. بوی وسوسه انگیز آدامس های رنگی و شیرینی های گرد و تیله مانندی به نام نُقل در کنار ترازوی رنگ و رو رفته کشوری، هوش از سر هر کودکی می ربود. بوی تندکفش های پلاستیکی، بوی ماست و پیاز و… ترکیب ناهمگونی بود که تنها در آن مغازه پیدا می شد.
مردم عشایری، یک مغاز می شناختند، آنهم دُکان کشوری بود. یک نفر بود ولی، اسمش کشوری بود. درواقع برای خودش کشوری بود و حکومتی داشت در دشت خلوت و وسیع دهدشت…
از شهر که بیرون آمدم، آزار چوپانها، تمسخر و هل دادنشان، نسبت به کودک غریبه، آغاز شد. چوپانها هم برای خودشان مرز بندی و قلمرویی داشتند. علیرغم لودگی وشوخی های خشن و ساده ای که باهم می کردند، با هم مهربان بودند وسلسله مراتب را رعایت می کردند و می شد فهمید که کدامشان، بزرگتر از بقیه و کدام، تازه وارد یا کارکشته است. علیرغم اختلافات و رقابت های داخلی، در برابر چوپان های سایر طوایف، هوای همدیگر را داشتند.
چوپانهای منطقه طولیان، با چوپانهای خواجه ها و طاس احمدی ها، دایما درگیر بودند…. مرز چرای دامها یا آبخوری گله ها، گاه و بیگاه، باعث دعواهای کوچک وبزرگ می شد که چندین روز، سرگرمی و مشغولیات بزرگترها بود تا رفع کدورت شود. فضولی وشیطنت چوپانی، گاهی تنور جنگ را دوباره گرم می کرد. دره ی شور، مرز رسمی خواجه ها وطاس احمدی هاو میرسالاریها بود. آبی شور که کام گله ها از آن شیرین بود. آبی تقریبا شور وکمی تلخ که در بعضی نقاط، لبه های نهرها و دره ها، آرایش ملیحی از نمک خودنمایی می کرد. هل دادن و سر به سر گذاشتن غیرخودی، برایشان تنها وسیله سرگرمی بود. وقتی به قلمرو چوپانهای خودمان رسیدم، احساس می کردم، از کشوری بیگانه، قدم درخاک وطن گذاشتم.
دیگر خبری از نوک تیز چوب ها، هل دادن و تمسخرهای آنان، نبود. به مرز امن و امان رسیده بودم. اما، تشنگی امانم را بریده بود. لبهایم مانند کناره برم۱ سیرمه گل۲(barme sirmeh gol ) خشک شده بود.( برکه های استخر مانند عمیقی که از فرسایش خاک، توسط سیلاب های زمستانی ایجاد شده و به آنها، بَرم(barm)می گفتند.
دره های خلوت، شیب های تند، بیشه هایی که باد آرامششان را به هم می ریخت، برای یک نوجوان سیزده ساله، دنیایی از هیجان و ترس به همراه داشت. با ترس ولرز، از تِل پهن۳(tele pahhn) ودره چَپی، به دره ی پلنگ رسیدم.
وقتی به دره رسیدم، ترس حمله پلنگ، قلبم را مانند گنجشکی بی تاب کرده بود. با جنبش هر بوته ای، با وزش بادی ملایم، صدای عبور باد درگلهای شیپوری، با خیزش هرپرنده ای، چنگهای تیز پلنگ را بر شانه هایم احساس میکردم. کمرم یخ میزد و نفسم به شماره می افتاد. گاهی حس میکردم یکی از پاهایم دوبار قدم برمیدارد و پای دیگرم ساکن است… چه وحشت خود ساخته ای…!
جلو می رفتم، اما فقط عقب را می دیدم. ناگهان احساس کردم، پلنگ از جلو حمله کرده و مرا در آغوش کشیده است. تا جاییکه بیاد دارم، از فرط وحشت، نفس کشیدن، فراموشم شده بود. چشمانم بی اختیار تا لحظاتی شاید طولانی، بسته بود. یکباره به خود آمدم. گرمای آغوشش و زبری دستهایش، با آنچه از حمله پلنگشنیده بودم، متفاوت بود. آرام آرام، چشم باز کردم … از بس به عقب نگاه می کردم، متوجه حضورش در شیب دره نشدم. با مهربانی صدایم زد. _ دایی منم ! شمس الله. _ زهره ام ترکید. _ نترس! حواست به جلوی پات باشه. مثل علی سربه هوا، راه نرو! _ چشم دایی، آب نداری، تشنه ام. _ نه ندارم، ولی توی باغ میر عبدالله، چشمه کوچکی هست. بیا بریم اونجا، آب بخور. ترسیدی باید آب بخوری. _ دایی پلنگ نمیاد؟ _ نه دایی، پلنگ یا هر حیوون وحشی دیگه، اگر باهاش کاری نداشته باشی، اونم باهات کاری نداره. به این حیوونا که برخورد میکنی، باید بتونی با رفتارت بهشون حالی کنی که دنبال آزارشون نیستی. اونم راهشو می کشه و میره… دلم قرص شد. احساس می کردم، اگر به یک حیوان وحشی برخورد کنم، با راهنمایی و دلگرمی دایی، میتوانم خودم را نجات بدهم. فامیل های زیادی در روستا داشتیم، ولی دایی هایم، تنها پناگاه عاطفی ما بودند. با بقیه فامیل ها اختلاف ملکی داشتیم و خیلی جوشش و عاطفه ای، بین مان نبود. از شیب دره بالا رفتیم. در لابلای زمینی گچی با خاک سبز مغز پسته ای که مانند گل سرشوی بود، درگوشه ی باغ، چشمه کوچکی، لم داده بود و به خودش زحمت تکان خوردن نمی داد. نای جوشیدن و حرکت کردن نداشت. دایی شمس الله، دست هایش را در آب اندک چشمه شست و از قسمت گود آن، کمی آب برداشت. کاسه دستهای بزرگ و زحمت کشش را جلوی دهانم گرفت و گفت : بخور. وقتی دهانم به دست هایش رسید، آب در شیار دست هایش، قایم شده بود. دوباره دست هایش را پر کرد تا کمی آب به گلوی خشکیده ام، برساند. تنها چند درخت لاغر، مانند مرادعلی، در شیب تند زمین، به زحمت خودشان را نگه داشته بودند. احساس می کردی مرادعلی با طناب از تپه بالا می رود. تنها برگهای اندکی، در بالا دست شاخه هایشان، مثل کاکل زرافه خودنمایی می کرد.
دایی شمس الله، مرا از دره ی پلنگ گذراند و خودش به دنبال احمد رفت که گوسفندان را به تل پهن برده بود. تپه ای که در گذر زمان با شستشوی باران گرمسیری، مانند چادر ترکمن ها، گرد ونرم شده بود…
پانوشت: ۱- برم: برکه مانند، قسمتی از رودخانه ها ونهرها که عمیق تر از سایر نقاط بوده و حالتی شبیه استخر دارند وقابلیت شنا وشستشوی احشام در آنها فراهم هست، به برم معروف هستند ۲- سیرمه گل: گلِ سورمه ای. برم ها، معمولا به نام افرادی که در آن غرق شده و یا آنها را بهسازی کرده و یا جسد کسیکه درآن برم غسل داده اند معروف می شدند. ۳- تل: تپه، برجستگی زمین که از زمین های اطراف بالاتر باشد. تل پهن: تپه ای پهن و کاسه ای شکل که به دلیل مسطح بودن سطحش به تل پهن معروف بود. سید غلامعباس موسوی نژاد
نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.
- 1 متلاشی شدن باند حفاری غیرمجاز در یاسوج/ یک تبعه بیگانه دستگیر شد
- 2 بلکو محلهای فراموشدشده در سایه بیتوجهی مدیران شهری؛ روایتی تلخ از زندگی در حاشیه توسعه/+تصاویر
- 3 وعدههای نافرجام؛ ۱۷ سال انتظار بیپایان برای افتتاح تالار فرهنگ و هنر یاسوج
- 4 آتشسوزی منزل مسکونی در دهدشت؛ فاجعهای که ماینرهای غیرمجاز رقم زدند
- 5 افتتاح و کلنگزنی ۷۴ پروژه آب و فاضلاب در کهگیلویه و بویراحمد
- 6 مشکل توزیع کود یارانهای در کهگیلویه و بویراحمد مرتفع شد
- 7 کاهش ۱۸ درصدی سرقت در کهگیلویه
- 8 شهرک صنعتی خورشیدی در کهگیلویه و بویراحمد افتتاح می شود
-
پایان انتظار طولانی؛ نخستین استخر تخصصی بانوان گچساران افتتاح شد
-
مجتمع خیرساز آموزشی و درمانی دندانپزشکی گچساران افتتاح شد/ تصاویر
-
با حضور استاندار: ۹۵ پروژه عمرانی در شهرستان گچساران افتتاح و کلنگزنی شد
-
رئیس شبکه دامپزشکی کهگیلویه منصوب شد/ جزییات
-
ابهامات برگزاری مزایده نمایشگاه پاییزه اتاق اصناف یاسوج/ دفتر نماینده بویراحمد شفافسازی کند
-
حمایت قاطع جبهه اصلاحات کهگیلویه و بویراحمد از مواضع جبهه اصلاحات ایران/ مخالفان بیانیه بیشترین هزینه را بر مردم و کشور تحمیل کردهاند/ تعامل سازنده با جهان بر اساس منافع ملی راه برون از مشکلات است
-
افتتاح و کلنگزنی ۵۱ پروژه بزرگ راهداری و حملونقل جادهای کهگیلویه و بویراحمد در هفته دولت با اعتباری بالغ بر ۲ هزار و ۲۶۰ میلیارد تومان
-
۱۹۰ پروژه نهضت مدرسهسازی در کهگیلویه و بویراحمد در حال اجراست
-
پایان فرار متهم خونین در یاسوج با عملیات ضربتی پلیس
-
بهرامی در نشست با خبرنگاران: در یک سال اخیر سه پروژه کلان در بویراحمد فعال شد/ دو بیمارستان تخصصی یاسوج تأمین اعتبار شد/ از عملکرد برخی مدیران راضی نیسیتم/ نگاه قومی و قبیلهای و منطقه ای را قبول ندارم
نظرات ارسالی 0 نظر
شما اولین نظر دهنده باشید!