-
درخواست کمک ایلات طیبی ؛بهمئی؛ دشمن زیاری از نماینده گچساران
ناشناس -
«با مهر، سایهبان تعلیم و تربیت باشیم»
اردشیر یاری -
از ارابههای مرگ تا حواله دادنِ نفت به آسمان
احمد نعمتیسوق -
نظام سیاسی و «سادومازوخیستهایش»
فضلالله یاری -
توضیحات علمی و قانونی پیرامون نزاع بین رئیس سابق کمیسیون نظارت کهگیلویه و اتاق اصناف آن شهرستان
یاسین علویان سوق -
روایتی از دهدشت بیش از ۶۵ سال پیش؛ از «مردهشهر» تا آغاز یک زندگی شهری
ابوصالح دانشفر -
این مرگ را نوشتن باید
امراله نصرالهی -
پارادوکسِ فنجان و فقر؛ آیا کافهها آخرین سنگرِ بقای روانی هستند؟
فرزاد صدری -
«افضل آرانپور»؛ ماشین گلزنی و مهاجم فراموش نشدنی فوتبال استان
سید ابوصالح دانشفر -
چرا از نوسازی مدیریت گریزانیم؟
ولی الله شجاع پوریان
-
یلدا زیر تیغ گرانی/ سنتهایی که با افزایش قیمتها رنگ باخت
-
شریعتی: تلاش کردم صدای فرودستان و بیصدایان باشم/ تاریخ را با دید انتقادی و فارغ از نگاه ایدئولوژیکی بخوانید/ روایت وقایع ۱۹شهریور تا ۱۹ آبان گچساران/ فیلم
-
اختصاص 5 میلیارد برای تخریب و بازسازی ساختمان شهرداری دهدشت
-
وضعیت اسفناک جاده روستایی « امامزاده نورالدین(ع) » کهگیلویه/ وعده هایی که قرار نیست عملی شوند!/+فیلم
-
«پل چهارم بشار یاسوج» همچنان در پیچ و خم وعدهها
-
آفت پروانه سفید برگخوار درختان تنومند زاگرس را به زانو در میآورد / ابتلای ۶۰ هزار هکتار جنگلهای کهگیلویه به آفت
-
روایت کوتاه اَفتونیوز از زندگی پر مشقت مادر دهدشتی و دو فرزند معلولاش
-
حال و روز جنگل های زاگرس خوب نیست/ امکان زادآوری درختان آن را به صفر رسیده است/قُرق بانی منطقی نیست
-
حمله ملخ ها به روستای« جلاله» / ماجرا چیست؟
-
خانههای دولتی دهدشت در قُرق یک لیست ۳۰ نفره/ راه و شهرسازی کهگیلویه آییننامه تخلیه منازل سازمانی را مطالعه کند
«حاج گرامی» مردی که نخستین قابهای خاطره دهدشت را ثبت کرد
روایتی نوستالژیک از روزگاری که مردم دهدشت برای گرفتن چند قطعه عکس پرسنلی راهی بهبهان میشدند
به قلم: محمد زرین
شاید اگر برای نسل جوان و نوجوان امروز روایت کنیم که در نهچندان دور، مردم یک شهر و دیار برای گرفتن چند قطعه عکس پرسنلی ناچار بودند به شهری دیگر سفر کنند، باورش دشوار باشد؛ اما این، بخشی از حکایت همسایگی دهدشت و بهبهان است؛ حکایتی که گویی به اندازه چندین قرن قدمت دارد. دو دیار همسایه که شاید بتوان آنها را به دو خواهر تشبیه کرد.
در سدههای گذشته، گویی نوبت رونق و شکوفایی میان این دو شهر دستبهدست میشد. آنگونه که روایت شده، دهدشت در دوره صفویه تا پهلوی اول از رونق تجاری قابلتوجهی برخوردار بود؛ اما متأسفانه به دلایل مختلف، از آغاز قرن چهاردهم شمسی، بهویژه از سال ۱۳۰۰ به بعد، بهتدریج رونق گذشته خود را از دست داد و وابستگی اقتصادی آن به شهر همسایه، بهبهان، افزایش یافت.
در آن روزگار، بخش عمدهای از مردم کهگیلویه، بهویژه در نبود یک زندگی شهری گسترده در دهدشت، زیستی عشایری داشتند و بهجز محصولات کشاورزی و دامی، بسیاری از مایحتاج خود را از بهبهان تهیه میکردند.
میان مردم این دو شهر، بدهبستان اقتصادی جریان داشت. یکی روغن حیوانی حاصل ماهها زحمت خود را به بهبهان میبرد تا در ازای آن، بخشی از ضروریات زندگی خانوادهاش را تهیه کند؛ از قند و چای و ظروف گرفته تا زین و برگ و پوشاک؛ کالاهایی که گاه تهیه آنها نیز بهسادگی امکانپذیر نبود.
در واقع، تأمین کالاهای موردنیاز، هدف اصلی سفر دشوار مردم دهدشت و روستاهای اطراف به بهبهان بود. اما با آغاز دوباره زندگی مدنی و شکلگیری تدریجی شهرنشینی در دهدشت، در اطراف بافت تاریخی و شهر متروکشده قدیم، نیاز به دریافت خدمات نیز احساس شد؛ گاهی خدمات درمانی، گاهی خیاطی و ریسندگی و در سالهای بعد، خدمات عکاسی.
بهتر است فعلاً بهجای واژه عکاسی، از همان تعبیر ساده و آشنای «عکس گرفتن» استفاده کنیم تا به ادامه ماجرا برسیم.
بسیاری از معلمان دوران کودکی ما تعریف میکردند که در آستانه آغاز سال تحصیلی، چند نفری راهی بهبهان میشدیم تا عکس بگیریم. سپس یکی دو نفر از میان ما داوطلب میشدند که مثلاً دو روز بعد، دوباره این مسیر را طی کنند و چند پاکت کوچک حاوی عکسهای سهدرچهار یا ششدرچهار را به دهدشت بیاورند.
با آغاز دهههای چهل و پنجاه، نیاز به چنین خدماتی موجب شد صاحبان برخی مشاغل و کسبوکارهای تخصصی، از شهرهای مقصد مانند بهبهان، کازرون و سپیدان، راهی شهرهای نوپای دهدشت، نورآباد و یاسوج شوند و در هر یک از این شهرها، کسبوکار تازهای راه بیندازند.
این مقدمه را آوردم تا یادی کنیم از مردی که در اوایل دهه پنجاه، از بهبهان راهی دهدشت شد و عکاسخانه خود را در این شهر برپا کرد تا فرزندان عشایر کهگیلویه برای گرفتن چند قطعه عکس، ناچار به تحمل رنج سفر نباشند.
آن مرد خوشمشرب، علیرضا گرامی نام داشت؛ مردی که بعدها با سپید شدن موها و محاسنش، به حاج گرامی شهرت یافت.
امروز که خبر درگذشت او را شنیدم، ناخودآگاه بر قالیچه خیال نشستم و راهی خیابان زادگاهم، خیابان امام خمینی دهدشت (ششم بهمن سابق) شدم؛ خیابانی که بسیاری از نخستین مراکز تجاری و خدماتی شهر در آن شکل گرفتند.
نخستین مسجد شهر، مسجد صاحبالزمان(عج)، و نخستین دبستان، دبستان امام، در همین محدوده قرار داشتند.
نخستین مغازه بزرگ لبنیاتی شهر، با دکوراسیونی خاص و متفاوت که پذیرای شهروندان بود، به همت زندهیاد کشوری راهاندازی شد.
نخستین نمایندگی کفش ملی را زندهیاد حاج اسفندیار آرام تأسیس کرد. در جوار آن نیز نخستین فروشگاه لوازم خانگی شهر قرار داشت که زندهیاد حاج بهمن آرام نمایندگی چند محصول را در آن بر عهده گرفته بود.
در مقابل این فروشگاه، زندهیاد حاج آزاد بهرهمند نیز به عرضه لوازم خانگی داخلی و خارجی مشغول بود.
نخستین عطاری شهر، که در آن روزگار به «داروفروشی» شهرت داشت، با همت زندهیاد حاج دهدشتی و با مشارکت زندهیاد ملا کوچک آرامی برپا شده بود. در این مغازه انواع داروهای گیاهی، بذر گیاهان و سبزیجات و گاه سموم کشاورزی عرضه میشد.
و اما در مجاورت همین عطاری، عکاسخانه حاج گرامی قرار داشت.
هر دو مغازه، با وجود آنکه با مصالح ساختمانی سادهای همچون سنگ و گچ ساخته شده بودند، لطف و زیبایی خاص خود را داشتند. شاید تنها مغازههایی که در آن خیابان سایهبان داشتند، همین دو مغازه بودند.
دکان عطاری یک پله پایینتر قرار داشت و همواره عطر انواع ادویه، بذر و داروهای گیاهی از آن به مشام میرسید. در عکاسخانه نیز، بخشی از وسایل و دفتر و دستک مربوط به مشتریان در قسمت بیرونی مغازه قابل مشاهده بود. در میان این وسایل، مردی آراسته نشسته بود که گویی خودش نیز هر لحظه آماده بود تا مقابل دوربین قرار بگیرد.
در بخش اندرونی یا همان تاریکخانه، به دلیل تاریکی فضا، چیز زیادی دیده نمیشد؛ اما میشد حدس زد که مواد شیمیایی مخصوص ظهور عکس و ابزارهای مربوط به این حرفه در آنجا قرار دارد.
من نیز شخصاً چند بار به اتفاق برادرم برای گرفتن عکس به آنجا مراجعه کردم؛ هم عکس پرسنلی و هم عکس رنگی.
در روزگاری که شاید کمتر از یک درصد مردم دوربین عکاسی شخصی داشتند، عکاسخانه حاج گرامی مأمن کسانی بود که میخواستند تصویر عزیزان خود را بر کاغذ ثبت کنند و برای سالها نزد خود نگه دارند.
شاید یکی از جذابترین بخشهای ماجرا، آراستن مراجعهکنندگان برای عکس گرفتن بود. چند کلاه مختلف در عکاسخانه وجود داشت که متناسب با سن و سال افراد، یکی را انتخاب میکرد و بر سرشان میگذاشت. در یکی از همان مراجعهها، کلاه حصیری نصیب سر نگارنده شد؛ و چه تصویری شد!
سالها بعد و با اقتضائات زمانه، بهویژه در دهه شصت، که ظاهر موجه و آراسته بیشتر با پیراهنی ساده و بلند روی شلوار معنا پیدا میکرد، زندهیاد حاج گرامی را نیز میشد با چنین پوششی دید.
پس از سفر حج، در سالهای پایانی عمر و در نبود دفاتر خدمات زیارتی به شکل امروزی، به نامنویسی از متقاضیان سفر حج و اماکن زیارتی مشغول شد؛ فعالیتی که خود حکایت و داستانی جداگانه دارد.
باری، چهرههای شاخص و نوستالژیک هر شهر و دیار، بخشی از حافظه جمعی مردمان آن سرزمین هستند. آدمهایی که شاید در ظاهر، صاحبان یک مغازه یا پیشهای ساده بودهاند، اما در واقع، بخشی از تاریخ اجتماعی و خاطرات مشترک یک شهر را ساختهاند.
چه خوب بود اگر روزگارمان اینچنین تلخ نبود و به بهانههای مختلف، فرصتی فراهم میشد تا این چهرهها را در جایی گرد هم آوریم، از خدمات و نقش اجتماعیشان تجلیل کنیم و تصاویرشان را در مکانی شبیه موزه شهر به نمایش بگذاریم؛ بهویژه کسی که عنوان نخستین عکاس شهر را با خود به یادگار دارد.
یادش گرامی و نامش ماندگار.
نظرات پس از تایید انتشار خواهند یافت
کاربر گرامی نظراتی که حاوی ناساز، افترا و هر گونه بی حرمتی باشند منتشر نخواهند شد.
-
درخواست کمک ایلات طیبی ؛بهمئی؛ دشمن زیاری از نماینده گچساران
ناشناس -
«با مهر، سایهبان تعلیم و تربیت باشیم»
اردشیر یاری -
از ارابههای مرگ تا حواله دادنِ نفت به آسمان
احمد نعمتیسوق -
نظام سیاسی و «سادومازوخیستهایش»
فضلالله یاری -
توضیحات علمی و قانونی پیرامون نزاع بین رئیس سابق کمیسیون نظارت کهگیلویه و اتاق اصناف آن شهرستان
یاسین علویان سوق -
روایتی از دهدشت بیش از ۶۵ سال پیش؛ از «مردهشهر» تا آغاز یک زندگی شهری
ابوصالح دانشفر -
این مرگ را نوشتن باید
امراله نصرالهی -
پارادوکسِ فنجان و فقر؛ آیا کافهها آخرین سنگرِ بقای روانی هستند؟
فرزاد صدری -
«افضل آرانپور»؛ ماشین گلزنی و مهاجم فراموش نشدنی فوتبال استان
سید ابوصالح دانشفر -
چرا از نوسازی مدیریت گریزانیم؟
ولی الله شجاع پوریان
-
یلدا زیر تیغ گرانی/ سنتهایی که با افزایش قیمتها رنگ باخت
-
شریعتی: تلاش کردم صدای فرودستان و بیصدایان باشم/ تاریخ را با دید انتقادی و فارغ از نگاه ایدئولوژیکی بخوانید/ روایت وقایع ۱۹شهریور تا ۱۹ آبان گچساران/ فیلم
-
اختصاص 5 میلیارد برای تخریب و بازسازی ساختمان شهرداری دهدشت
-
وضعیت اسفناک جاده روستایی « امامزاده نورالدین(ع) » کهگیلویه/ وعده هایی که قرار نیست عملی شوند!/+فیلم
-
«پل چهارم بشار یاسوج» همچنان در پیچ و خم وعدهها
-
آفت پروانه سفید برگخوار درختان تنومند زاگرس را به زانو در میآورد / ابتلای ۶۰ هزار هکتار جنگلهای کهگیلویه به آفت
-
روایت کوتاه اَفتونیوز از زندگی پر مشقت مادر دهدشتی و دو فرزند معلولاش
-
حال و روز جنگل های زاگرس خوب نیست/ امکان زادآوری درختان آن را به صفر رسیده است/قُرق بانی منطقی نیست
-
حمله ملخ ها به روستای« جلاله» / ماجرا چیست؟
-
خانههای دولتی دهدشت در قُرق یک لیست ۳۰ نفره/ راه و شهرسازی کهگیلویه آییننامه تخلیه منازل سازمانی را مطالعه کند
نظرات ارسالی 1 نظر
باسلام و تشکر از متن زیبایی که در وصف مرحوم زنده یاد حاج گرامی نوشته اید بله همینطور بود در واقع من در سال ۱۳۵۱ اولین عکس پرسنلی برای امتحان نهایی خودم پنجم دبستان را رفتم بهبهان گرفتم دقیقا یادم هست یک نوت ۱۰۰ تومنی از خانواده گرفتم و به اتفاق مرحوم پدرم با می نی بوس مشهدی خداداد بهبهانی از گاراژ نورمحمد گاراژ دار راهبی بهبهان شدم و دوروزه را در آنجا ماندیم و عکس پرسنلی گرفته و همزمان با خرید یک دست لباس کامل برای عید از شلوار و پیراهن و زیر شلوار تا زیر پیراهن و کفش و جوراب و... همه را به مبلغ ۷۵۰ ریال خریداری و برگشتن هنوز ۲۵۰ ریال دیگر برایم مانده بود و به روستا برگشتیم. ودرست برای سال بعد ثبت نام در مدرسه راهنمایی کیوان دهدشت اولین عکس پرسنلی را در دهدشت نزد حاج گرامی که تازه عکاسی را باز کرده بود گرفتم که مرحومه همسر حاجی در گرفتن عکس مرا کمک کرده بود و در سال ۱۳۷۱ هم افتخار همراهی در اولین سفر تمنع را با ایشان داشتم و تازه خبر دار شدم که روحش به آسمانها پرواز کرد یادش گرامی
پاسخ